بسم الله
گاهی وقت ها به این فکر میکنم که کاش یک ربات داشتم تا همه ی کار های خانه را انجام میداد.
جارو میزد، ظرف ها را میشست، از مهمان ها پذیرایی میکرد.
ولی واقعا به این هم فکر کرده ام که اگر همه ی کار ها را ربات میکرد، منِ ادمی چکار میکردم؟
الان یکی دو نفر که فکر میکنند از آن مدرن های زمانه هستند و همیشه بیشتر از بقیه بارشان است میآیند و میگویند: خب به خیلی کار های دیگه میرسیدی... خرید و ورزش و تفریح.
یا حرف های دیگر، که میتوانید با رجوع به آن بُعدِ خیلی بارش استِ خودمان که همگی داریمش و بعضی ها افسارش را کشیده اند و بعضی ها افسار خودشان را داده اند دستِ آن لایه، متوجه دیگر حرف ها بشوید.
واقعا کار یدی کردن، مغز را آرام میکند.
حسِ خوب به آدم میدهد، تمرکز دارد آدمی و میتواند کتاب بخواند.
مثلا خود من.
وقتی کار یدی انجام ندهم، هیچ تمرکزی ندارم.
ولی وقتی یک کاری انجام دهم که خسته بشوم، مغزم متمرکز میشود.
میتوانم بنویسم، کتاب بخوانم، بکشم.
آن هایی که فکر کردند مراد من است آن بکشم بالا تریاک است، باید بدانند که من منظورم کوکایین بود.
مثلا همین حالا، جارو برقی را آورده ام وسط خانه، دمپایی هایِ نرمکیِ صورتیِ علی را( دمپایی های خودم که علی صاحبش است) پام کرده ام و نشسته ام روی بالشت های کنارِ دیوار ستون شده؛ دارم مینویسم.
باید بروم.
ان شاء الله که جنگ بشود.
یاعلی.
وااااااای خوابم را نیامدم تعریف کنم.
بایستی وویس بگیرم.
هدایت شده از کانال حسین دارابی
❗️ کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
https://www.karzar.net/346730
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
بسم الله
بنده فقط امام آسید مجتبی فن هستم.
لطفا خداقوت فنا و پزشکیان فنا دیگه باهام ارتباطشون را قطع کنن.
بیشرفا.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
#گلادیاتور.
بسم الله
🎀🎈
چند روزیست که کلندرم دارد هر چند ساعت یک بار هشداری بهم میدهد و من منتظرم تا ساعتش فرا برسد.
از اینکه نمیتوانم از نزدیک این لحظه را کنارش باشم و بغلش کنم، بسیار ناراحتم.
از بچگی یادم است که یک موجودِ سفید و تپلی همیشه بغلِ آدم بزرگ ها میچرخید و بچه ای حق نداشت نزدیکش شود.
به مثابه بلوری اگر دستِ بچه سالی باشد، میشکندش.
چشم های مشکی و درشتی دارد که هنوز که هنوز است آن مظلومیتِ کودکانه اش را دارد.
از بچگی رابطه مان خوب بود و گهگاه هم دعوا داشتیم.
حالا که بزرگ تر شده ایم، خودمان دو تا یک ایل را حریفیم.
در غم و شادی هم بوده ایم و البته بایستی بگویم که کم کاری هم برایش کرده ام.
ولی تمام سعیم را کرده ام که برایش حاج دانیال باشم و او سید سهرابم.
امروز تولدش است.
من موقع تولدش، مشهد نبودم ولی وقتی برای اولین بار بعد از تولدش رفتیم خانه شان.
من یک هلویِ سفید دیدم که با چشمانی درشت داشت نگاهم میکرد و لب های کوچکِ صورتی اش را تکان میداد.
انگشت سبابه ام را گذاشتم توی دهانش، مکید.
آنجا بود که فهمیدم این دختر همان رفیقی میشود برایم که اگر در لحظه فحش همدیگر را هم بدهیم، بعد دو دقیقه فراموش کرده ایم.
یا اگر با هم قهر هم باشیم و بد ترین دعوا را هم کرده باشیم، کسی بیاید و چیزی بگوید و یا بخواهد آن یکی را خراب کند؛ خونش پای خودش است.
ما با هم هیچ پرابلمی نداریم و همه چیز را هم میدانیم.
فاطمه سادات حس ششمی دارد که قبل از هر چیزی بهم هشدارش را میدهد ولی من گوش نمیکنم.
مخصوصا در روابطِ دوستانه ام :)
و از این به بعد سمعا و طاعتا.😁
او قلبی دارد که گنجیشکی ست، روحی دارد روشن به مثابه خورشیدی که از مغرب طلوع کرده است.
او شبیه به نسیمِ دشتِ مغان است.
تولدت مبارک فاطمه ساداتِ خوشگلم.🥲🎈🥳
و اما جنگ.
بسم الله 🎀🎈 چند روزیست که کلندرم دارد هر چند ساعت یک بار هشداری بهم میدهد و من منتظرم تا ساعتش فرا
کربلایی فاطمه ساداتِ خوشگلِ ما💚