eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
60 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا که بایستی بخوام بیدار بمونم و کارهام را انجام بدم، یک نجوایِ درونی بهم میگوید: بخوااااب، هوا سرد است و پتو آنجا دارد میگوید از من استفاده کن؛ بخواااااب. کلماتِ تکرار شونده ی جمله اش را با لحنی سگی میگوید که نتنها خواب از من میرود که پتو نیز دارد خودش را تا میکند تا جمع شود. اما. اما... اما من تسلیمِ بیداریِ نمی‌شوم و امروز را میخواهم بخوابم، چون بابا دارند میروند تهران و قرار است کمی بیشتر بخوابم. شاید نیم ساعت. شاید هم اصلا نه. و در نهایت آن خورشید است که بر نیلوفرِ موجِ آن صخره میدمد.
بسم الله حالم اصلا خوب نیست. حتی برای مسخره بازی هم حوصله ندارم. انگار واقعا حالم خوب نیست. حوصله ی زندگی کردن، فردا دانشگاه رفتن و حتی مسواک زدن هم ندارم. حتی حوصله ی دراز کشیدن. پشت فرمان که بودم میخواستم سریع تر تمام بشود که برسم خانه. رانندگی ای که خیلی خیلی لذت بخش است برام و ازش خسته نمیشم. کاش لال بودم و هیچ صدایی نمی‌توانستم در بیاورم. اینکه حرف میزنم، شعر میگویم و دلقک بازی در میاورم همیشه برایم خوب نبوده و گاهی وقت ها آنقدر سخت اذیت شدم بابتش که بعد از چند قطره اشک حسِ تنفر از خودم امده‌ست سراغم. اینکه چقدر احمقم و کاش میمردم. اینکه چرا تا این سن عمر کردم و همش هم خراب کردم. کاش واقعا دختر نبودم. منکر لذات دختر بودن و خوبی‌ش نمیشوم. اما اگر پسر بودم لااقل جمع میکردم به واسطه ای میرفتم یک منطقه ی جنگی. این اظطراب های دخترانه را نمیکشیدم و من سختیِ کار را به این حالاتِ سخت ترجیح میدهم. هر چه میخواهید بگویید و هر نوع قضاوتی که دلتان میخواهد بکنید؛ حقیقتش به ارنجم‌م نیست. اما دوست دارم بمیرم. باز از طرفی هم دلم نمیخواهد بمیرم، دوست دارم در جنگ شهید شوم؛ هرچند که لیاقتش را ندارم و سگِ که باشم که حرف از شهادت بزنم. دلم میسوزد برای خودم و نمیخواهم خودم را قربانی جلوه دهم. هر چه بوده و هست تقصیر خودم است. از رفتار خودم و حرف هام. دلم میخواهد سوار ماشین شوم و بروم. نمیدانم کجا ولی بروم. اما نمیشود، ضبط ماشین خراب است و چاووشی نمیشود گوش داد و گریه کرد. چاووشی نمیشود گوش داد و قلب تکه تکه را جمع کرد. چاووشی نمیشود گوش داد و مغز را به فضا برد. و اصلا نمیشود رفت وقتی سیزه نیست. سیزه که نباشد هیچ چیز نیست. سیزه که نباشد نور از من کم میشود، تاریک و تاریک تر میشوم. و به یقین میگویم که اگر سیزه نبود من مدت ها پیش مرده بودم. هوام دوباره پسـِ . همیشه میلنگه یه جای زندگیم. الهی من بمیرم ... و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
یک طوری قوزکِ بیگناهِ پایِ چپم به لبه ی تخت خورد که فقط توانستم بگویم یا صاحب الزمان و خودم را یک لنگه پا به صندلی برسانم. نشستم و بجای پایم، سرم را توی دست گرفتم تا از درد فحش عالم و آدم را به تخت ندهم. حتی سر سفره هم نتوانستم روی آن پا بشینم. از پله باید با یک پا بالا پایین شوم. میشود گذاشتش زمین ولی سوزش و دردی در مچ پایم میپیچد که خدا میداند. امید است این پا مرا به جمعه برساند.
بسم الله دیشب یک طوری وسایل را جمع کردم که یک دستم به گوشی بود و یک دستم در کوله. خبری خواندم مبنی بر اینکه سپاه دارد تجهیزات زمینی اش را میبرد سمتِ غرب. و آنجا بود که یک فندک و چاقو هم برداشتم. بالاخره در جنگ، فندک برایِ سوزاندنِ بعضی زخم ها یا استریل کردن لوازمِ امداد گری لازم است. اگر ذهنتان از فندک روی چیز دیگری و آتشی کوچک رفت، یعنی خاک بر سرتان. در جنگ سیگار کشیدن از اصول اولیه و حیاتی ست، پس فکرش را نکنید و به فکر مهم تر ها باشید. چاقو هم برای مبارزه ی اولیه با دشمن. یا مثلاً پاره کردنِ پاچه ی شلوارِ رزمنده ای که پایش به مو بند است و شلوار جلویِ قطع شدن را گرفته است. بگذریم. جنوب را که رفتم، از خاطره و بُعدِ معنویش هر چه بگویم کم است. اما حالا داریم میرویم غرب. و چند شب پیش خواب دیدم که کوموله ها من را اسیر کرده اند. خوابی جالب و جنگی بود. خوشم آمد.
وقتی دیدمش ذوق کردم، خیلی خیلی ذوق.🥲
هیچ وقت نمیدانم در ماشین و اتوبوس پاهایم را چکار کنم. نمیتوانم پاهایم را دراز کنم، نمیتوانم آنطور که باید جمعشان کنم. باید تا مقصد زجر بکشم.
بسم الله. دیشب که رسیدیم پادگان ابوذرِ شهید سعید غفاری سعید، اصلا حال و هوایش فرق میکرد. راوی برای ما گفته بود که جنسِ جنگ اینجا با جنوب کاملا فرق داشته. و فضا هم کاملا همینطور بود. جنگ جنوب با دشمنِ متجاوزِ نا آشنا بود. جنگِ غرب با خودی هایِ وطن فروشِ بی‌ناموس بود. وارد آمفی تیاتر شدیم و بعد از مراسم یک تیاتر خوب هم دیدیم. همسفرم دختر خوبیست که اسمش شبیه فاطمه است. آنقدر باهم صمیمی شده ایم که همه فکر میکنند سال هاست همدیگر را میشناسیم. از بچه های گرافیکِ دانشگاه است. او از شیعیانِ خوبِ پاکستان است. دختری خوش قلب و بانمک. شبیه زود خوابید و من کار های عقب مانده ام را به مقصد رساندم و بعد تا خواستم بخوابم، صدای زوزه ی شغال ها انقدر نزدیکِ پنجره مان شد که شبیه بیدار شد و پرسید چه شده است. و من آن لحظه پیام دادم به سیزه و شرح قضیه کردم. و از نوع پیام هام مشخص بود که دست و پایم شل شده. واقعا خوف داشت. صبح هم ساعت ۵ بیدارمان کردند و گفتند نماز و رفت.
توی این دو روز و دو شبی که اینجا بودیم، با همه شوخی و بگو بخند داشتیم، امروز صبح ساعت پنج و نیم شش، یک دخترِ مزخرف که تنها بلد است توهین کند داشت از چاییِ رنگ و رو رفته اش در هوایِ افتابی، با بکِ دیوارِ سیمانی و دختر های از خواب بیدار شده؛ عکس می‌گرفت. دو نفر که بهش چیز گفتند، من به شوخی گفتم: عکس و فقط از چاییِ خون خروسی میگیرن. خانمِ نکبت ناراحت شد و گفت: اصلا به تو چه؟ تورو سنن؟ من چیکار دوست داشتم بکنم؟ بزنمش؟ نه! اصلا لیاقتِ لمس من حتی به ضرب را هم نداشت و ندارد. گفتم: چقدر بی‌تربیت. چگونه گفتم؟ با یک صدایِ ملویِ پر از آرامش. خیلی خوابم میآید. شانه ی راستم دیشب یخ کرده است و حالا درد میکند. پاهایم سر در گم هستند. کمرم هم یخ کرده است و درد میکند. صندلی کینه کرده است و نمیخواهد یک خواب درست بهم بدهد. آقای راوی هم اصلا صداش تراز نیست، یک بار داد میزد و یک بار صداش اصلا نمی آید. امروز داریم بر میگردیم و مطمئنم امشب خانواده برایم گوسفندی قربانی میکنند. بالاخره گلِ وحشیِ خانه دارد برمیگردد و خب دلم برایشان تنگ شده است. دلم برای سیزه بیشتر از همه تنگ شده است. خیلی زیاد.