eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
60 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
یک طوری قوزکِ بیگناهِ پایِ چپم به لبه ی تخت خورد که فقط توانستم بگویم یا صاحب الزمان و خودم را یک لنگه پا به صندلی برسانم. نشستم و بجای پایم، سرم را توی دست گرفتم تا از درد فحش عالم و آدم را به تخت ندهم. حتی سر سفره هم نتوانستم روی آن پا بشینم. از پله باید با یک پا بالا پایین شوم. میشود گذاشتش زمین ولی سوزش و دردی در مچ پایم میپیچد که خدا میداند. امید است این پا مرا به جمعه برساند.
بسم الله دیشب یک طوری وسایل را جمع کردم که یک دستم به گوشی بود و یک دستم در کوله. خبری خواندم مبنی بر اینکه سپاه دارد تجهیزات زمینی اش را میبرد سمتِ غرب. و آنجا بود که یک فندک و چاقو هم برداشتم. بالاخره در جنگ، فندک برایِ سوزاندنِ بعضی زخم ها یا استریل کردن لوازمِ امداد گری لازم است. اگر ذهنتان از فندک روی چیز دیگری و آتشی کوچک رفت، یعنی خاک بر سرتان. در جنگ سیگار کشیدن از اصول اولیه و حیاتی ست، پس فکرش را نکنید و به فکر مهم تر ها باشید. چاقو هم برای مبارزه ی اولیه با دشمن. یا مثلاً پاره کردنِ پاچه ی شلوارِ رزمنده ای که پایش به مو بند است و شلوار جلویِ قطع شدن را گرفته است. بگذریم. جنوب را که رفتم، از خاطره و بُعدِ معنویش هر چه بگویم کم است. اما حالا داریم میرویم غرب. و چند شب پیش خواب دیدم که کوموله ها من را اسیر کرده اند. خوابی جالب و جنگی بود. خوشم آمد.
وقتی دیدمش ذوق کردم، خیلی خیلی ذوق.🥲
هیچ وقت نمیدانم در ماشین و اتوبوس پاهایم را چکار کنم. نمیتوانم پاهایم را دراز کنم، نمیتوانم آنطور که باید جمعشان کنم. باید تا مقصد زجر بکشم.
بسم الله. دیشب که رسیدیم پادگان ابوذرِ شهید سعید غفاری سعید، اصلا حال و هوایش فرق میکرد. راوی برای ما گفته بود که جنسِ جنگ اینجا با جنوب کاملا فرق داشته. و فضا هم کاملا همینطور بود. جنگ جنوب با دشمنِ متجاوزِ نا آشنا بود. جنگِ غرب با خودی هایِ وطن فروشِ بی‌ناموس بود. وارد آمفی تیاتر شدیم و بعد از مراسم یک تیاتر خوب هم دیدیم. همسفرم دختر خوبیست که اسمش شبیه فاطمه است. آنقدر باهم صمیمی شده ایم که همه فکر میکنند سال هاست همدیگر را میشناسیم. از بچه های گرافیکِ دانشگاه است. او از شیعیانِ خوبِ پاکستان است. دختری خوش قلب و بانمک. شبیه زود خوابید و من کار های عقب مانده ام را به مقصد رساندم و بعد تا خواستم بخوابم، صدای زوزه ی شغال ها انقدر نزدیکِ پنجره مان شد که شبیه بیدار شد و پرسید چه شده است. و من آن لحظه پیام دادم به سیزه و شرح قضیه کردم. و از نوع پیام هام مشخص بود که دست و پایم شل شده. واقعا خوف داشت. صبح هم ساعت ۵ بیدارمان کردند و گفتند نماز و رفت.
توی این دو روز و دو شبی که اینجا بودیم، با همه شوخی و بگو بخند داشتیم، امروز صبح ساعت پنج و نیم شش، یک دخترِ مزخرف که تنها بلد است توهین کند داشت از چاییِ رنگ و رو رفته اش در هوایِ افتابی، با بکِ دیوارِ سیمانی و دختر های از خواب بیدار شده؛ عکس می‌گرفت. دو نفر که بهش چیز گفتند، من به شوخی گفتم: عکس و فقط از چاییِ خون خروسی میگیرن. خانمِ نکبت ناراحت شد و گفت: اصلا به تو چه؟ تورو سنن؟ من چیکار دوست داشتم بکنم؟ بزنمش؟ نه! اصلا لیاقتِ لمس من حتی به ضرب را هم نداشت و ندارد. گفتم: چقدر بی‌تربیت. چگونه گفتم؟ با یک صدایِ ملویِ پر از آرامش. خیلی خوابم میآید. شانه ی راستم دیشب یخ کرده است و حالا درد میکند. پاهایم سر در گم هستند. کمرم هم یخ کرده است و درد میکند. صندلی کینه کرده است و نمیخواهد یک خواب درست بهم بدهد. آقای راوی هم اصلا صداش تراز نیست، یک بار داد میزد و یک بار صداش اصلا نمی آید. امروز داریم بر میگردیم و مطمئنم امشب خانواده برایم گوسفندی قربانی میکنند. بالاخره گلِ وحشیِ خانه دارد برمیگردد و خب دلم برایشان تنگ شده است. دلم برای سیزه بیشتر از همه تنگ شده است. خیلی زیاد.
واقعا این وقت صبح؟ همینطوری اتوبوس اذیت کننده برای خواب هست، این هم اضافه میکنن. تازه یکی هم میاد بالا سرت و دست میزنه تو صورتت. شبیه میگه: یه چیزی بهش میگما. و من که دارم فقط نگاه میکنم، اگر اومد سمت ما دیگه مراعات نمیکنم. پ.ن: ویدیو برای هفت و نوزده دقیقه صبح است.