بسم الله
دیشب یک طوری وسایل را جمع کردم که یک دستم به گوشی بود و یک دستم در کوله.
خبری خواندم مبنی بر اینکه سپاه دارد تجهیزات زمینی اش را میبرد سمتِ غرب.
و آنجا بود که یک فندک و چاقو هم برداشتم.
بالاخره در جنگ، فندک برایِ سوزاندنِ بعضی زخم ها یا استریل کردن لوازمِ امداد گری لازم است.
اگر ذهنتان از فندک روی چیز دیگری و آتشی کوچک رفت، یعنی خاک بر سرتان.
در جنگ سیگار کشیدن از اصول اولیه و حیاتی ست، پس فکرش را نکنید و به فکر مهم تر ها باشید.
چاقو هم برای مبارزه ی اولیه با دشمن.
یا مثلاً پاره کردنِ پاچه ی شلوارِ رزمنده ای که پایش به مو بند است و شلوار جلویِ قطع شدن را گرفته است.
بگذریم.
جنوب را که رفتم، از خاطره و بُعدِ معنویش هر چه بگویم کم است.
اما حالا داریم میرویم غرب.
و چند شب پیش خواب دیدم که کوموله ها من را اسیر کرده اند.
خوابی جالب و جنگی بود.
خوشم آمد.
هیچ وقت نمیدانم در ماشین و اتوبوس پاهایم را چکار کنم.
نمیتوانم پاهایم را دراز کنم، نمیتوانم آنطور که باید جمعشان کنم.
باید تا مقصد زجر بکشم.
بسم الله.
دیشب که رسیدیم پادگان ابوذرِ شهید سعید غفاری سعید، اصلا حال و هوایش فرق میکرد.
راوی برای ما گفته بود که جنسِ جنگ اینجا با جنوب کاملا فرق داشته.
و فضا هم کاملا همینطور بود.
جنگ جنوب با دشمنِ متجاوزِ نا آشنا بود.
جنگِ غرب با خودی هایِ وطن فروشِ بیناموس بود.
وارد آمفی تیاتر شدیم و بعد از مراسم یک تیاتر خوب هم دیدیم.
همسفرم دختر خوبیست که اسمش شبیه فاطمه است.
آنقدر باهم صمیمی شده ایم که همه فکر میکنند سال هاست همدیگر را میشناسیم.
از بچه های گرافیکِ دانشگاه است.
او از شیعیانِ خوبِ پاکستان است.
دختری خوش قلب و بانمک.
شبیه زود خوابید و من کار های عقب مانده ام را به مقصد رساندم و بعد تا خواستم بخوابم، صدای زوزه ی شغال ها انقدر نزدیکِ پنجره مان شد که شبیه بیدار شد و پرسید چه شده است.
و من آن لحظه پیام دادم به سیزه و شرح قضیه کردم.
و از نوع پیام هام مشخص بود که دست و پایم شل شده.
واقعا خوف داشت.
صبح هم ساعت ۵ بیدارمان کردند و گفتند نماز و رفت.
توی این دو روز و دو شبی که اینجا بودیم، با همه شوخی و بگو بخند داشتیم، امروز صبح ساعت پنج و نیم شش، یک دخترِ مزخرف که تنها بلد است توهین کند داشت از چاییِ رنگ و رو رفته اش در هوایِ افتابی، با بکِ دیوارِ سیمانی و دختر های از خواب بیدار شده؛ عکس میگرفت.
دو نفر که بهش چیز گفتند، من به شوخی گفتم: عکس و فقط از چاییِ خون خروسی میگیرن.
خانمِ نکبت ناراحت شد و گفت: اصلا به تو چه؟ تورو سنن؟
من چیکار دوست داشتم بکنم؟
بزنمش؟
نه!
اصلا لیاقتِ لمس من حتی به ضرب را هم نداشت و ندارد.
گفتم: چقدر بیتربیت.
چگونه گفتم؟
با یک صدایِ ملویِ پر از آرامش.
خیلی خوابم میآید.
شانه ی راستم دیشب یخ کرده است و حالا درد میکند.
پاهایم سر در گم هستند. کمرم هم یخ کرده است و درد میکند.
صندلی کینه کرده است و نمیخواهد یک خواب درست بهم بدهد.
آقای راوی هم اصلا صداش تراز نیست، یک بار داد میزد و یک بار صداش اصلا نمی آید.
امروز داریم بر میگردیم و مطمئنم امشب خانواده برایم گوسفندی قربانی میکنند.
بالاخره گلِ وحشیِ خانه دارد برمیگردد و خب دلم برایشان تنگ شده است.
دلم برای سیزه بیشتر از همه تنگ شده است.
خیلی زیاد.
واقعا این وقت صبح؟
همینطوری اتوبوس اذیت کننده برای خواب هست، این هم اضافه میکنن.
تازه یکی هم میاد بالا سرت و دست میزنه تو صورتت.
شبیه میگه: یه چیزی بهش میگما.
و من که دارم فقط نگاه میکنم، اگر اومد سمت ما دیگه مراعات نمیکنم.
پ.ن: ویدیو برای هفت و نوزده دقیقه صبح است.
بسم الله
خب الحمدالله که رسیدیم.
از شبیه جدا شدم و دلم تنگ شد براش.
دلم برای بچه های یزد هم تنگ میشود، دختر خاله ها. دوستِ دختر خاله ها. رییسیِ داف و زهرا ساداتِ خوشگل.
دلم برای آن دخترِ با محبتِ کیوتی که نمیدانم اسمش را هم تنگ میشود.
همان که گفت: بیا خونمون.
دلم برای خواهر کاتبی و نَمشِد هاش و کینه هاش از تقی قمی هم تنگ میشود.
دلم برایِ کاک جلال هم تنگ میشود.
حتی برای کنتراست.
برای نقطه صفر مرزی.
برایِ چایی هایی که میخوردیم و صحبت هایِ شبانه.
دلم برایِ جیر جیر و جیغ و دادِ تخت های مریوان هم تنگ میشود.
حتی برای حموم رفتنِ شبیه.
برایِ مریم که بلوچی بود و دوستش سارا.
برای کوچولوها.
برای کوچولویِ مودب و کوچولویِ بیادب.
برای دردِ لگنم که صندلی اتوبوس و ندونستنِ تکلیف پاهام مقصرش بودن.
برای قهقهه و مزه ی خوبش.
حتی دلم برای علمدار هم تنگ میشود.
حتی برای دوستش که چفیه میپوشید و لجباز بود. دلم برای خادمِ خوشگلِ مریوان تنگ میشود، اسمش زینب بود.
دلم برایِ لحظاتی که فحش های بلوچی، یزدی، کرمانی و اصفهانی یاد میگرفتیم تنگ شده.
دلم برایِ رحمانی هم حتی تنگ شده.
رحمانی که میخواست سر به تن هیچکس نباشد و همه بارش رو دوشِ صادقیِ مسئول بود.
دلم حتی برای آن شب که چتری هام خوشگل و خوش حالت بود تنگ شده.
برایِ پارتی کردنمان با شبیه به صرف ساندیس تنگ شده.
دلم آن ترس و هیجانِ زوزه ی شغال ها را میخواهد.
یا حتی گوجه دادنم به بچه ها.
دلم برای آن دخترِ عرب که جسه ی ریزی داشت هم تنگ شده.
حتی آن سه دخترِ کدیِ چیپ که یکیشان از من بدش می آمد.
دلم برایِ ترسِ از حاج آقای یزدی ها تنگ شده.
از دراگی که با شبیه تو خونمان بود و خنده های الکی مان.
صدقه دادن هایم.
پیچ های جاده و روضه هایِ آن پدرِ شهیدِ راوی که بیش از اندازه میخواست با خانم حضرت زینب سلام الله علیها راحت باشد و زینب صدا میکرد بی بی جان را.
یا وقتی که میخواست اشک بگیرد متوسل میشد به اینکه: خدا کنه کسی تو جمع نباشه که بابا نداره، مامان نداره و داداش نداره.
دلم برایِ خوفِ خواهر کاتبی از حاج احمد متوسلیان تنگ شده.
آنجا که وقتی به خواهر کاتبی گفتم: با حاج احمد متوسلیان خیلی بودین؟
انگشتِ اشاره اش را در قفسه ی سینه ام فرو کرد و گفت: از احمد مثل چی میترسیدم.
خوشبحالش.
حتی شهید بروجردی را هم دیده بوده است.
یا حتی تنی که سرش را با موزاییک بریده بودند.
از تازه عروسِ روزه دارِ سید گفت که فردایِ امدنش به مریوان، سید شهید شده.
از غذای مورد علاقه ی سید که ناخورده ماند.
از برخوردِ زانوهایِ لاغرِ عروسِ سید با کفِ سیمانیِ بیمارستان، وقتی خبر شهادت تازه دامادش را شنیده بود.
دلم برایِ دعا کردن، برای جنگ شدن تا جنگیدنمان در نقطه ی صفر مرزی؛ تنگ شده.
دلم دوباره سرمایِ مریوان و دستشوییِ در حال ریختن و روشن کردنِ برق دستشویی به دستِ پاسدارِ با کلاشینکف را میخواهد.
دلم آن گریه ی به پهنای صورت در بلدی های صفر مرزی را میخواهد وقتی روبروی کربلا ایستاده بودیم.
دلم آن لحظه ای را میخواهد که امانم را گریه برده بود و بعدش فرح بعد از روضه داشت ابرویِ من و شبیه را میبرد.
دلم گریه بر مصائبِ حضرت سیدالشهداء علیه السلام را میخواهد.
آن جا که الهی عظم البلاء خواندیم و گریه کردیم و در سلامِ به امامِ زمان روحی و ارواح من سواه فداه سرم گیج رفت و نزدیک بود با سر بروم تویِ زمین.
آنجا که از صحبت با شبیه به نگاه و بعد فهمیدن رسیده بودیم.
آنجا که جمله یِ عاشقانه به زبانِ کردی از زینب خانم یاد گرفتیم.
برای تمامِ لحظاتی که کردی صحبت کردم و شبیه از خنده میمرد.
برای شهیدان کاک رحیم ها.
برایِ عدسیِ صبحانه.
کباب ها و سماقی که هر بار تاکید داشتم که اینها سماق نیست. ولی کبابم پر از همان ناسماق ها بود. برایِ خوردنِ خونِ بچه هایِ غزه.
برایِ نماز خواندن در مسجد جامعِ عبدالله بن عمر رضی ...( شما به میل و سلیقه خودتان فحش مادر بگذارید برایش)
برای آن جمله ی کذاییِ بالای محراب:
چراغ مسجد و محراب و منبر
ابوبکر و عمر و عثمان و حیدر
حیف که اسم مولا امیرالمومنین علیه السلام کنار اسم اون مادر بخطاها بیاد.
نمازی خواندیم با اذان و اقامه.
با مهر هایی که به زور پیدا کردیم.
دلم برای لحظه ای که فهمیدم کاک جلال پدرش شیعه است و مادرش سنی و خودش سنی و برادرانش شیعه تنگ شده است.
اما کاک جلال واقعا یک انقلابیِ پیشمرگِ چیریکِ خفن است. خدا حفظش کند و بعد ان شاء الله شهید شود. او یک طوری از امامِ شهید و امام سید مجتبیِ رشید حرف میزد که بی نظیر بود.
ان شاء الله که شهادت نیز نصیب ما بشود.
حالا چه با موزاییک که البته گردنم نحیف و لطیف است، برقِ چاقو میبُرَدَش و چه با تیر.
ان شاء الله تمام زندگی مان خرجِ مولا حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه شود.
من هم یک پیشمرگ هستم، پیشمرگِ امام سید مجتبی خامنه ای.
اما دلم اگر بخواهد حقیقتش را عیان کند، باید بگویم: دارم از دلتنگیه سیزه میمیرم.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بسم الله
خدایی من جیگر خوردن را به استیک گوزن شمالی خوردن ترجیح میدم.
جیگر و البته دنبه ی خوب رو آتیش گرفته شده.
نمک و شاید آبلیمو.
مخصوصا اول صبح.
یا کلا همیشه.
اصلا وقتی حرف جیگر میشه، اونجا من گرگ میشم.
اصلا چرا گرگ را دوست دارم؟
چون از قدیم گفته: گرگم و گله میبرم.
ببیی: چوپون دارم نمیگذارم.
گرگ: دندون من تیز تره.
ببیی: دنبه ی من لزیز تره.
البته اینجا ببیی خیلی نامحسوس داره پا میده به گرگ.
وگرنه چرا باید بیاد بگه دنبه ی من لزیز تره؟
خب این یعنی جیگر و ماهیچتم خوبه دیگه.
گرگ بیچاره حق داره بگیره بِدرَتش.
ببیی انقدر خیانت کار؟
مثلا تو بگی دنبت لزیزه.
گرگ تو رو بخوره، میفهمه همنوعات لزیزن،
پس بسم الله!
حالا اون چوپون بدبخت پول اون همه دنبه و گوشتی که قرار بود بفروشه و سود کنه، نون ببره سر سفره ی زن و بچش را از حلقوم کی بکشه بیرون؟
از گرگ؟
نه!
گرگ گناهی نداره.
(نویسنده منم و من تصمیم میگیرم.)
از حلقومِ اون ببیی گرگ نشناس.
اینجا بنظرم گرگ نباید ببییِ یاوه گو را بخوره!
اونو باید زنده بگذاره بقیه را بخوره، که چوپون هم یه انتقامی بگیره، بالاخره یه عالمه پول را گرگ لقمه ی چپ کرده.
حالا دیگه اون یاوه گو اِ دنبه لذیذ میمونه و چوپون و قصابی که داره چاقو تیز میکنه.
چوپون: که دنبت لذیذه؟ هاااا؟
چوپون ظرف آب را جلوی گوسفند میگذارد.
گوسفند به صدای کشیده شدنِ تیغه ی سرد چاقو رویِ سوهان، گوش میدهد.
قصاب نزدیک میآید.
گوسفند را میخواباند روی زمین، با دستی پوزه اش را بالا میکشد و دست دیگرش، چاقو را از میانِ دندان هایِ ایمپلنت شده اش بیرون میکشد.
ناگهان خون رویِ گردنِ قصاب و گوسفند میریزد.
قصاب با چشمانی از حدقه در آمده چاقو، گلویِ گوسفند و خون ها را به نوبت نگاه میکند.
نفسِ داغی موهایِ پسِ کله ی قصاب را به مثابه بادی در گندم زار، میرقصاند.
قصاب برمیگردد و ردِ نفس را میگیرد.
چشمانی که انعکاسِ دندان هایِ سفید سرامیکیِ قصاب داخلشان افتاده میانِ انبوهی از سیاهی دیده میشود.
گرگ: پاشو تنه لشتو جمع کن.
هیچکس تکانی نمیخورد.
قصاب گوسفند را ول کرده و روی زمین دارد نگاه به خشتکِ خیسش میکند، تنش میلرزد و مایعی از زیرِ ران هاش روی زمین را خیس میکند.
گرگ: کری؟
ببیی: با منی؟
گرگ: مگه کسی غیر تو ام تو این خراب شده هست؟
ببیی: من فکر کردم با چوپونی!
گرگ: کسی که فکرش تو لذیذ بودنِ دنبش باشه نبایدم بفهمه آدم، حرفِ حیوون را نمیفهمه! دِ پاشو گمشو از اینجا برو.
گوسفند سم هاش را درست در خونِ چوپان که پسِ گردنش دریده شده است، میگذارد.
گرگ هم پشتِ گوسفند میرود.
گوسفند: حالا واقعا دنبه خوشمزست؟
گرگ نگاهی به نویسنده میکند: فاطمه خانم، این وقت شب خدایی ما رو مضحکه ی این حیوون نکن. دو خط بنویس گرگ خوردش، ولی نگذار انگشت نشونه عوام بشیم و بگن با گوسفند جماعت همکلوم شد!
گرگ بعد از اتمام دیالوگِ خارج از داستانش، نگاهی به گوسفند کرد، زبانی زیرِ نیش هایِ بالایش سایید و ناگهان خون صحنه را پر کرد.