eitaa logo
『ڪاکٺوس🌵』
306 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
427 ویدیو
8 فایل
♡عاشق ࢪا ڪہ بࢪ عڪس ڪنے مے شود “ قشا؏ ” دهخدا ࢪا مے شناسے؟ لغٺ نامہ اش ࢪا ڪہ باز ڪࢪدم نوشٺہ بود قشا؏ دࢪدے ڪہ آدم از دࢪمان آن مایوس مےشود.♡
مشاهده در ایتا
دانلود
『ڪاکٺوس🌵』
😂😂بیا اون وقت ت میگی برو سر کلاس
😂😂😂من کلاسم امروز تا ۱ بود😐😑
با عرض پوزش یسنا کلا درس رو گذاشته کنار😂 منم فعالیت میکنم ولی یکم سرم شلوغ شده جدیدا🤧😂
اینم جواب سوال یسنا که پرسیده بود عاشق شدین و ..... خو تو جنگیدی براش آیا اونم قدمی برداشت برات؟
دوستان من یه توصیه ای برای اینکه در طول روز احساس کسالت نکنید بهتون میکنم🤓 • • • قدم اول اینکه برنامه ریزی کنید❗️ کارهای مهم رو در اولویت قرار بدین و کارهای غیر ضروری رو آخر قدم بعدی اینه که باید مقید به این برنامه باشین باید خودتون‌ رو مجبور به انجام به موقع اون‌کارها بکنید در کنار درس و تمرین ورزش کنید و به صورتتون برسید مثلا برای طراوات بیشتر اون ماسک های مختلف رو امتحان کنید آلوئه ورا به نظرم عالیه وقتی که همه ی این کارها رو بکنید احساس خوبی بهتون دست میده و هنگام خواب پریشان نیستید 😌🌱
نظرتون چیه که مطالب روانشناسی بیشتر بزارم⁉️ چون من خودم عاشقشونم😁🌱
😂😂گم شو یسنا🌱💚 خنگ‌ بهت گفتم کیه همونه بارها بهت گفتم همونه🤪😂
😂😂😂هعییی پسراا🤣🤣 نزدیک ولنتاین🤣🤣
هرچی ام باشه ما خدارو داریم رفیق😌🌱🐥🐥
میخوام یه روز خوب زمستونی رو تصور کنم که میرفتیم مدرسه ° ° ° با شنیدن صدای آزار دهنده ی خواهرم که دوسالی از من کوچکتر است از خواب شیرین بلند میشوم خمیازه میکشم ، ساعت 5 صبح است وقت نماز است ،وضو میگیرم و نمازم را میخوانم به آشپزخانه میروم خواهر هایم صبحانه را حاضر کرده اند دو لقمه ای را به زور میخورم بلند میشوم و لباس هایم را که از شب قبل آماده کرده بودم میپوشم نگاهی در آینه به خودم می اندازم مقنعه ام که مثل همیشه با آن مشکل دارم را سرم میکنم نگاهی به خودم می اندازم همه چی آماده هست کیفم را بر میدارم و کفش هایم را میپوشم خواهر هایم را صدا میزنم هنوز حاضر نشدن به ساعتم‌نگاهی میندازم و با صدای بلند میگویم دیر شد دیر شد دیر شد بلاخره همه راه میفتن و از خانه بیرون میرویم نفس عمیقی میکشم بوی نان تازه در محله مثل همیشه پیچیده و آقا حمید مغازه اش را زودتر از همیشه باز کرده است در راه پسران و دختران زیادی را میبینم با دیدن کودکانی که کیف مدرسه به پشتشان است و دست پدرشان را گرفتند و به سوی مدرسه می روند انرژی میگیرم بلاخره به مدرسه میرسیم چادرم را از سرم بر میدارم و به خانم مدیر سلامی میدهم یسنا خانوم را میبینم که ساکت از قبل در گوشه ای از حیاط ایستاده است و من به طرف دوستان پر سر و صدایم میروم با همه ی آنها سلامی میکنم و شروع میکنیم به حرف زدن غرق حرف زدن میشویم که صدای زنگ مدرسه را میشنویم همه به طرف صف هایشان میروند هفتمی ها کنار دیوار هشتمی ها در وسط و نهمی ها هم زیر آفتاب و نزدیک درخت چنار بلند و ترسناک بعد از برنامه ی صبحگاهی و ورزش و سخنرانی مدیر و ناظم دوست داشتنی وارد کلاس هایمان میشویم همه سرجاهایشان میشینند و من هم که با کسی در کلاس میل صحبت ندارم کتابی را از کیفم بیرون می اورم و مشغول خواندن آن میشوم گاهی هم به بچه ها نگاهی میکنم 😂
اون دوستی که گفتن چتا رو پاک نکنید من یه جورایی بدم میاد چتا تو کانال بمونن تا یه ۱۵ دیقه ای میزارم باشن بعد میپاکم
همچین ممبرایی عشقن بخدا عشقق🌱