#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_133
ماشین و بردم توی همون سوله پارکینگ پیست خیلی شلوغ نبود چند تا ماشین تمرین می کردن چند تا راننده زیر سایه نشسته بودن و باهم حرف می زدن چند نفر هم توی کافه ای که دیواراش شیشه ای بود دور هم نشسته بودن و صدای هرو و کرشون بالا بود همه هم بلا استثنا لباس درایو تنشون بود فقط دو تا دختر و دیدم که لباس تنشون بود احتمالا به جز من فقط 2 تا راننده زن دیگه داشتن
_ سلام..
برگشتم عقب ادموند جلوم ایستاده بود
همه کسایی که نزدیکمون بودن با تعجب نگاهمون می کردن بله دیگه مدیر مجموعه بیاد پیش یک دختر تازه فارسی هم باهاش حرف بزنه..نیشم و باز کردم و گفتم:
_ سلام..خوبی؟؟
_ اره..داشتم با ادی حرف می زدم گفت نرفتی دانشگاه..فکر کردم پیس هم نمیای
_ راستش حالم برای دانشگاه خوب نبود ولی گفتم تمرین و از دست ندم..
_ کار خوبی کردی صبح به جک گفتم ماشین و برات ردیف کنه..
2 تا کلید گرفت سمتم ازش گرفتم گفت:
_ آون که شماره داره برای کمد رخت کن آون یکی هم سوئیچ ماشین رخت و کلا همه چی توی آون ساختمان سفیده است دیگه راحت باش پیست خودته..
خندیدم و به شوخی گفتم:
_ معلومه که پیست خودمه
_ نه واقعا گفتم پیست خودته..
یک ابروم و انداختم بالا و گفتم:
_ چطور؟؟
_ ها؟؟ هیچی هیچی..خب دیگه من برم فعلا...
همانطور که ازم.دور می شد نیشگون محکمی از رون پاش گرفت که من دردم گرفت زیر لب با خودش غر می زد:
_ خاک بر سرت نزدیک بود سوتی بدی چند بار تاکید کرد هیچی نگو..آگه می گفتی دهنت و سرویس می کرد خاک.....
بقیه اش و ازم دور شد و نشنیدم چی و نباید جلوی من سوتی می داد؟؟ کی بهش تاکید کرده بود که چی و بهم نگه؟؟ واااااای چرا هرکس به من می رسه کلی موضوع حل نشده می ریزه تو مغزم؟؟ من می دونم آخر کارم به تیمارستان کشیده میشه.. آه..
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.......
#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_133
/آوا/
ساعت از یک گذشته بود. نزدیک ۵ ساعت بود که خبری ازش نبود. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. خدایا نره بلایی سر آمین بیاره.. خودت کمکش کن. برای هزارمین بار شماره اش رو گرفتم و برای هزارمین بار این جمله توی سرم اکو شد. "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
با صدای لایی ماشین که پیچید توی پارکینگ با عجله از روی تخت پریدم پایین.. آخ... سوزش بدی توی پام پیچید. لعنت بهت.
با احتیاط از پله ها رفتم پایین. در باز شد. با دیدنش قلبم ایستاد.
یقه پیراهنش تا وسط های سینه اش پاره شده بود و موهاش به هم ریخته بود. از بازوش هم خون میاومد. نگاهی به من انداخت و خودش رو یک جوری که خون بازوش به مبل نگیره پرت کرد روی مبل.
از آشپزخونه پنبه و بتادین رو برداشتم و اومدم کنارش روی دسته مبل نشستم.
همون طور که با پنبه بتادینی روی بازوش می کشیدم گفتم:
_دعوا هم بلدی پس..
نگاهی بهم انداخت و بی حوصله گفت:
_اگه می خوای سرزنش کنی که چرا این کار رو کردم و..
پنبه رو محکم روی زخمش فشار دادم که لبش رو گاز گرفت و ساکت شد. دلم ریش شد. ولی باید تحمل می کرد تا خونش بند بیاد.. از سکوتش استفاده کردم و سریع گفتم:
_چرا سرزنش کنم؟ حقش بود بیشعور.. ولی دلم نمی خواست این بلاها رو سر خودت بیاری..
به بازو و لباس پارش اشاره کردم..
دیگه داشت از تعجب شاخ درمیآورد.
خب حقش بود بیشعور بین ما دعوا انداخته بود...
کارم تموم شد. وسایل رو جمع کردم و بردم توی آشپزخونه و تازه یادم اومد باید یک فکری برای ناهار بکنم....
نویسنده: یاس🌱
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_133
دلم از بی تفاوتی های آرشام بد جور می سوخت یک.جوری رفتار می کرد انگار که اصلا وجود ندارم..شایدم فهمیده بود اینجوری بیشتر از دعوا اذیت می شم و می خواست عقده هاش و سرم خالی کنه
حالا عقده های چی؟؟ خدا می دونه ولی با تموم اینها وقتی میومد سر نیز شام قلبم تند تند می زد بدنم داغ می شد دشت و.پاهام یخ..کف دستام عرق می کنه و بدنم می لرزه.. خیلی جالبه نه؟؟ آدمی که عاشق شکنجه گرش بشه هیچی از این دردناک تر نیست لااقل برای من که اولین بار این حس و با آرشام تجربه کردم..گله ای هم نیست به هرحال اون تمام سعیش و کرد بد باشه ولی نمی دونم چرا من عاشق مهربانیش با بقیه شدم...
هیچوقت فکر نمی کنم زندگیم این طوری بشه تا جایی که یادمه همیشه همیشه خاطر خواه زیاد داشتم اما حالا عاشق کسی شدم که ازم متنفرع و من حتی دلیلش و نمی دونم...
نمی دونم چیکارش باید بکنم اما همین که فکر می کنم می بینم در حدی که کنارم باشه کافیه...در کمد و باز کردم تاپ سفید با شلوار جذب سفید پوشیدم پالتو خز سبز هم پوشیدم و دکمه هاش و بستم هوای تورنتو به شدت سرد شده بود کلاه بافت هنرمندی و سرم کردم و موهام و یکم کج ازش ریختم برون شالگردن ستش و هم انداختم چکمه سبزم و.پوشیدم و کوله سفیدم و برداشتم کتابام و ریختم داخلش از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت دانشگاه هنوز هم بعد گذشت 2 ماه بوی آرشام و می داد
https://eitaa.com/joinchat/71434285C9f9abdbc42
نویسنده:یاس
ادامه داره...