#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_134
رفتم توی ساختمانی که ادموند گفت عجب چیزی بود زیر زمینش استخر بود طبقه اول سالن بدن سازی بود طبقه دوم کلا رخت کن و اتاق استراحت بود طبقه سوم هم سالن همایش و اینا بود..البته همه این ها رو از تابلویی که دم در بود فهمیدم..رفتم طرف آسانسور و دکمه دو رو زدم...30 ثانیه بعد پیاده شدم اوووه چقدر بزرگ بود چهار تا در بود دو تا سمت راست دو تا سمت چپ دوتای سمت راستی یکی یک خوابگاه بزرگ بود که کلی تخت های سه طبقه داشت آون یکی هم یک اتاق ساده که کفش فرش بود یک چیزی مثل نماز خونه ولی نمازخانه نبود نمی دونم چی بود..دوتای سمت چپ هم یکی کلی حمام و دستشویی و اینا بود آون یکی کلی کمد برای تعویض لباس....رفتم توی رخت کن سه تا پسر نشسته بودن و باهم حرف می زدن بهم سلام دادن منم با تکون دادن سر جواب دادم شماره کمدم 1016 بود راهروی چهارم ردیف دوم آنها پیداش کردم درش و باز کردم ای جانم یک لباس درایو صورتی توش بود چرمی و سرهمی یک کارت هم به اسم خودم بود.. رفتم پوشیدمش کیپ تنم بود البته. یکم تنگ بود کفشم بهش نمیومد یک جفت کتونی صورتی داشتم یادم باشه بیارمش کلاه صورتی و زدم زیر بغل و از ساختمان رفتم بیرون..کارت و با سنجاق خودش به سینه ام وصل کردم و رفتم سراغ ماشین
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره........
#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_134
سه روز از اون ماجرا گذشته بود. همه چیز برام عجیب بود. رفتارهای بنیامین.. مهربونی هاش.. شوخی و خنده هاش..
دیگه کم کم داشت باورم میشد که اگه دوستم نداشته باشه همچین بیتفاوت هم نیست.. تمام دعاهام توی این روزها این شده بود که بتونم برای خودم نگهش دارم.
داشتم کتابام رو جمع می کردم و توی کارتون می گذاشتم. چهار روز دیگه جشن فارغ التحصیلی بود و من بالاخره از دست این کتابها و درس خوندن خلاص می شدم.. با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و به طرفش رفتم. با دیدن اسم امیر چشمام گرد شد و محکم توی سرم کوبیدم.. حدود ۲ ماه بود ازشون هیچ خبری نگرفته بودم. تا تماس رو وصل کنم با یک حساب سر انگشتی فهمیدم مبینا ۸ ماهش شده! خاک بر سرم!
گوشیم رو کنار گوشم گرفتم و گفتم
_ سلام داداشم
_کوفت سلام! درد سلام! دخترهی احمق! کدوم گوری هستی خبری ازت نیست؟ نمیگی ۴ تا دوستم داری؟ نمیگی خیر سرت یکی از دوستات بارداره؟ (جمله آخرش رو که با گریه گفت نفسم بند اومد) نمیگی شاید اتفاقی براش افتاده باشه؟
تمام تنم میلرزید. نمیتونستم درست نفس بکشم. تمام توانم رو جمع کردم و گفتم:
_چی شده؟
_کیسه آب پاره شده. بچه هم چرخیده. الان تو اتاق عمله.. آوا توروخدا بیا!!
_باشه قربونت برم. میام گریه نکن تو رو خدا.. فقط آدرس رو بفرست.
قطع کردم در کمد رو باز کردم اولین لباسی که دستم اومد رو چنگ زدم و پوشیدم. صدای پیامک گوشیم بلند شد. موبایلم و سوئیچ رو برداشتم. ساعت شش غروب بود. با عجله از خونه زدم بیرون..
به زور ماشین رو دور از بیمارستان پارک کردم و تا بیمارستان رو یک نفس دویدم. رفتم داخل. دم کیت پرستاری ایستادم و گفتم:
_ببخشید خانم یک خانم باردار به اسم...
_آوا...؟
نویسنده: یاس🌱
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_134
ماشین و توی پارکینگ عمومی دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم با صدای بلند دوپس دوپس برگشتم سمت ورودی ماشین ادلاین اومد تو یک ماشین صورتی که با برچسب های مخصوص ارتشی اش کرده بود.
کلا این دختر هیچیش به آدمیزاد نرفته ماشین و خاموش کرد و پیاده شد نگاهی به تیپش انداختم شلوار جین پاره با کتونی های یوغور مشکی یقه اسکی مشکی که تا کف دستش بود یک سوییشرت جین مدل گشاد با کلاه بافت مشکی که منگوله هاش از دوطرف گوشش افتاده بود پایین..خنده ام گرفته بود حتی مثل آدمیزاد هم لباس نمی پوشید هرکس می دیدش فکر می کرد کارتون خوابه ولی فقط من می دانستم که باباش جزو سی سرمایه دار اول کاناداست....
در ماشین و با ریموت قفل کرد و همینطور که سوت بلبلی می زد داشت از پارکینگ می رفت بیرون که چشمش به من خورد که تکیه داده بودم به کاپوت ماشین و دست به سینه داشتم نگاهش می کردم پشت چشمی نازک کرد و تابی به موهاش داد و گفت:
_ اونجوری نگاه نکن یک دوست دارم می گم بیاد بخورتت ها
چشم هام و گشاد کر م و با اعتراض گفتم:
_ ادلاین؟؟
_ ها بگم بیاد؟؟
https://eitaa.com/joinchat/71434285C9f9abdbc42
نویسنده: یاس
ادامه داره......