#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_188
چند تقهای به در زدم و با صدای بفرماییدش رفتم داخل و گفتم:
_من دارم میرم خونه. اجازه هست؟
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_تازه ساعت سهست. کجا میری؟
_گفته بودم که خاله سیمین ۵ قراره بیاد خونه.
_آها، آره، برو. مراقب خودت باش.
لبم رو جمع کردم و گفتم:
_هنوز نمیخوای خبر خوبت رو بگی؟
مردونه به حالتم خندید و گفت:
_الان نه. شب بهت میگم
_خب بگو دیگه..
_حس کنجکاویت زده بالا؟
_نخیر جناب! حس فضولیم زده بالا..
خندید و چند بار سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و جدی گفت:
_تا الان که صبر کردی. تا شب هم صبر کن..
این لحنش یعنی دیگه حرفی نباشه. سری تکون دادم و بعد خداحافظی راه افتادم سمت خونه. سر راه میوه و شیرینی هم گرفتم.
سریع میوه ها رو شستم توی دیس چیدم. شیرینی ها رو هم همینطور.
روی میز گذاشتمشون و جلدی پریدم توی حموم یه دوش نیم ساعته گرفتم..
نگاهم که خورد به ساعت برق از سرم پرید. یک ربع به ۵ بود! حمله کردم سمت کمد.
یه تاپ مجلسی دوبنده طلایی که زرق و برقی بود با شلوارک ستش که تا روی زانو بود پوشیدم.
موهام رو هم سشوار کشیدم و بالای سرم جمع کردم. یک خط چشم خوشگل هم کشیدم. داشتم رژ قهوهای رو روی لبام می کشیدم که زنگ خونه زده شد. ایول چه دقیق!
یه نگاه دیگه به آینه انداختم و سریع دویدم پایین و با دیدن چهره خاله دکمه رو فشار دادم و در خونه رو هم باز کردم.
تا به خونه رسید چند دقیقه طول کشید. با دیدنش لبخندی زدم و با شوق گفتم:
_سلااام خاله!!
توی بغل پرمهرش فرو رفتم. بعد چند دقیقه که حسابی من رو توی بغلش چلوند ازش جدا شدم.
جعبه شیرینی رو از دستش گرفتم و تعارفش کردم بیاد داخل. وقتی از نشستنش مطمئن شدم سریع پریدم توی آشپزخونه و دو تا چایی خوشرنگ براش ریختم و رفتم پیشش.
چایی رو روی میز گذاشتم و روبروش نشستم. اونم شروع کرد به قربون صدقهم رفتن:
_قربونت برم گلم!! ماشالله چه خوشگل شدی!! خداروشکر ازدواج بهت ساخته..
_مرسی خاله شما لطف دارید.. _فدات بشم.. شوهرت چه کارهست؟
_مهندس. شرکت ساختمان سازی داره. البته پیانیست گروه سینا جمهور هم هست...
نویسنده: یاس🌱
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_188
آون شب خیلی شب خوبی بود رفتیم شهربازی و کلی کیف داد رفتیم باهم شام خوردیم ادلاین هم آروم شده بود و مثل همیشه....ساعت نزدیک 2 بود که رسیدیم خونه رفتم داخل صبر کردم آرشام اومد دویدم سمتش و جلوش ایستادم و در جواب چشم های متعجبش گفتم:
_بگو دیگه
_ چی و بگم؟
_ قضیه ادلاین و کیارش دیگه
خندید و سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
_ بگذار برسیم بچه به ساعت نگاه کردی؟؟
_ به خدا تا صبح از کنجکاوی خوابم نمی بره تا الان هم به زور صبر کردم
_ خیلی خب می گم ولی اول برو تا من لباس هام و عوض کنم دو لیوان قهوه خوش رنگ بریز بعد بیا برات تعریف می کنم
دست هام و از خوشحالی بهم کوبیدم و پریدم بالا گونه اش و بوسیدم و مثل برق دویدم توی آشپز خونه...
سریع یک قهوه درست کردم ریختم توی دو تا لیوان و بردم توی نشیمن کنارش نشستم و گفتم:
_ اینم قهوه اگه امر دیگه ای ندارید بفرمایید...
خندید و گفت:
_ امر که زیاد دارم ولی به موقع اش... ببین ما نزدیک 2 سال که باهم آشنا شدیم اوایل کیارش مدیر عامل من توی شرکت بود با پدر ادلاین توسط یه واسطه گنده آمریکایی آشنا شدم کم بودن شرکت های کله گنده ای که با دوتا جوون قرار داد ببندن اما جیمز این فرصت و بهم داد کم کم دعوتمون کرد توی مهمونی هامون شیدا اونوموقع هنوز کوچیک بود وقتی می خواستیم بریم مهمونی کیارش می گذاشتش پانسیون...
حدود دوماه از این مهمونی ها می گذشت که یک شب آقای کاسترو با ادوارد و یک دختر اخمو اومدن توی مجلس تیپش اصلا به مهمونی نمی خورد یک مناسب یک مجلس رسمی نبود یادمه یک هودی طوسی گشاد پوشیده بود موهاش و بافته بود با چکمه ساق بلند مشکی...انگار اومده بود مثلا کافی شاپ..اونشب سر میزمون بودن کلا اخم داشت و معلوم بود به زور مجبورش کردن بیاد....
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره....