eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.4هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
335 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسه به دستم https://harfeto.timefriend.net/17501091664522 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم که اصلاً هم موفق نبودم گفتم: _بشین برات چایی بیارم. کیفش رو به جالباسی آویزون کردم و با قدم های بلند به سمت آشپزخونه رفتم. خداروشکر از سالن به آشپزخونه دید نداشت. از آبچکان لیوانی برداشتم و بی‌وقفه سرکشیدم. به کابینت تکیه دادم تا یکم گرمای بدنم بخوابه. چته دختر دیوونه؟ ناسلامتی شوهرته.. یکم که به خودم مسلط شدم یه چای خوشرنگ ریختم و بسم اللهی گفتم و رفتم توی سالن. چای رو بهش تعارف کردم. اصلا نگاهم نکرد. همونطور که سرش پایین بود چایی رو برداشت. سینی رو گذاشتم روی میز و تا خواستم بشینم خاله بلند شد و همونطور که کیفش رو برمیداشت گفت: _خب دیگه عزیز دلم من دیگه مزاحم نمیشم.. دیگه بیخیال نشستن شدم و گفتم: _ای بابا خاله شما که تازه اومدید.. _تازه چیه دختر؟ سه ساعته از کار و زندگی انداختمت.. نگاهی به ساعت کردم. ۸ بود. اوه اوه راست میگفت.. کی سه ساعت گذشت؟ با‌خاله تا دم در رفتم. اونم دیگه نگذاشت دنبالش برم و گفت خودش راه رو بلده. دوباره توی بغلش چلونده شدم تا بالاخره رضایت داد و رفت. وقتی از بسته شدن در حیاط مطمئن شدم در رو بستم و اومدم داخل. سعی کردم بی توجه به بنیامین فقط حواسم رو بدم به جمع کردن استکان‌ها. یک دفعه تمام بدنم گر گرفت. به دست مردونه‌ی بنیامین که مچ ظریفم رو گرفته بود نگاه کردم. جرات نگاه کردن به چشمهاش رو نداشتم.. سرش رو آورد پایین نزدیک گوشم نگه داشت و آروم گفت: _قبلا بهت گفته بودم وقتی خجالت میکشی دوست دارم گازت بگیرم؟ سرم توی گردنم فرو رفته بود و گونه هام به شدت گل انداخته بود .این رو از هرم گرمایی که از گونه هام بیرون میزد میشد فهمید.. بلند خندید و گفت: _برو یه لباس خوشگل بپوش. قراره بریم جایی.. با هزار جون کندن توی چشماش نگاه کردم و با صدایی که خودم به زور می شنیدم گفتم: _به خبر خوبت ربط داره؟ آروم سرش رو تکون داد. باشه‌ای گفتم و رفتم توی اتاق. این چه خبریه که بخاطرش دو روز ذهن منو درگیر کرده؟؟ نویسنده: یاس🌱
اشک توی چشم هام حلقه زده بود بمیرم براشون هرکس ادلاین و میدید فک می کرد هیچیش نیست ولی این درد کمی نبود با صدای آرشام سرم و آوردم بالا _ تو با جفتشون خیلی صمیمی گفتم شاید بتونی به هم نزدیکشون کنی خیلی همدیگه رو دوس دارن هنوزم لبخندی زدم دلم برا خودم می سوخت خودم هنوز نتونسته بودم عشقم و جمع و جور کنم و حالا باید دونفر دیگه رو بهم میرسوندم ولی گفتم: _ حتما خندید بلند شد و گفت: _حالا دنبالم بیا باهاش رفتم رفتیم بالا کلید اتاقش و در آورد و درش و باز کرد چشم هام گرد شده بود می خواست من و ببره تو اون اتاق؟ قلبم داشت تند میزد در و باز کرد و کنار ایستاد تا من برم تو بهتم و که دید خندید و دستش و گذاشت پشتم و هلم داد تو رفتم داخل چشم هام گرد شد اتاق خالی از هر عکسی بود تمیز و مرتب هیچی توی اتاق نبود تختش و آینه و میز کلی ادکلن روی میز یه شاسی بزرگ از عکس خودش که روی یه صندلی نشسته بود یه پاش و روی نوک پا به جلو گذاشته بود و خودش و کشیده بود عقب سرش بالا بود و توی یه دستش سیگار بود و یه دود محو دور سرش و گرفته بود با شنیدن صداش کنار گوشم سه متر پریدم هوا _ خودم اینجام ها عکسم و نگاه نکن اینقدر تموم میشه... خندیدم و خود شیفته ای نثارش کردم رفت سمت کمدی که گوشه اتاق بود و رفته بود توی دیوار کمد دیواری نبود انگار یه کمد و کرده بودن توی دیوار درش و باز کرد داشتم شاخ در می آوردم کلی مدال و لوح و کاپ توی کمد بود... @caferoooman نویسنده:یاس