#رمان_آنلاین_مغرور_عاشق
#قسمت_22
کفری برگشتم سمتش خم شدم و از شیشه شاگرد با حرص گفتم :
_چقدرخوب شد گفتید فکر کردم پنجره است
ببین جناب اینکه بهترین شبم و خراب کردی راحت ازش نمی گذرم من خواستم تموم شه همه چی خودت نخواستی پس بدون سنگین دارم برات به سلامت
با قدم های بلند وارد ساختمون شدم درو بستم بهش تکیه دادم و با خنده زیر لب گفتم:
_۱...۲
هنوز سه و گفته بودم که که صدای جیغ لاستیک هاش تو کوچه پیچید خندون راه افتادم سمت خونه...
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم و صبحانه مفصلی خوردم و راه افتادم سمت دانشگاه..
کنار سمانه که برام جا گرفته بود نشستم داشتیم باهم مباحثه می کردیم که یه دفعه یه جفت کفش مشکی جلوم قرار گرفت سرم و آروم گرفتم بالا استایل بازیگرای هالیوود شایدم دلقک این اینجا چیکار می کرد...
یه ابروش و بالا انداخت و گفت :
_سلام عرض شد
ابروهامو توی هم کشیدم گفتم:
_مثلا سلام شما؟اینجا؟
_تازه منتقل شدم اینجا انگار افتخار داشتم در کنار شما تحصیل کنم راستی من دیشب منتظر یه تماس مهم بودم
_پس منتظر باشید چیز خوبیه منتظر موندن
خوش گذشت به سلامت
تاخواست چیزی بگه بنیامین اومد و اونم مجبور شد بره سر جایش که دقیقا دوتا صندلی جلو تر از من بود کیفش و گذاشت روی میز و برگشت سمت کلاس نگاهی با ابروی بالا به پسره انداخت و خیلی جدی گفت :
_خوش اومدید آقای سماواتی
_ممنونم استاد
_میشه خودتون و معرفی کنید
_با کمال میل استاد
نویسنده:یاس🌱
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_22
_ آوین سالمی?! چرا شر و ور می گی?! اونا که کانادان..
_ خب آدم نمی تونه از کانادا بیاد ایران?!
_ ها ?! چرا خب..راست می.گی?!
_ وای دروغم چیه?! نیم ساعت دیگه اینجایی ها بمیری..بای
تماس و قطع کردم می دونستم تا نیم ساعت دیگه میاد..ب گشتم برم بشینم که دیدم آرشام پشت سرم استاده وای یا اکثر امام زاده ها نکنه حرفامون و شنیده باشه?! پوزخندی زد و گفت:
_ اطلاع رسانی تموم شد?!
وای خدا رو شکر مثل اینکه نفهمیده بود هووووف خدایا نوکرتم دستم و به حالت تفکر زدم زیر چونه ام و گفتم:
_ اوووووم نه باید به بردیا هم بگم..
سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
_ واقعا که پررویی..
نیشم و باز کردم و گفتم:
_ این و که می دونستم یک.چیز جدید بگو..
معلوم بود از این حد پررویی تعجب کرده ولی چند بار سرش و به نشونه تاسف تکون داد و رفت پیش بقیه..بله اینجوری هاست عمرا اگه بتونی من و عصبی کنی و بعد هرهر به ریش نداشته ام بخندی..نیشم کشیده تر شد و رفتم پیش بقیه نشستم..دقیقا راس نیم ساعت زنگ خونه رو زدن شیرجه زدم سمت آیفون و دکمه رو زدم مامان دست از صحبت کشید و گفت:
_ کی بود?!
_ سامی..
لبخندی زد و دوباره مشغول حرف زدن شد..در و باز کردم و منتظرش موندم بعد چند دقیقه اومد الهی بمیرم چشم هاش پف کرده بود..سلام کردم اونم لپم و کشید و.سلام کرد و رفت داخل..با همه سلام علیک کرد تو بغل خاله سمانه و عمو امیر کلی چلونده شد همچین با سامی همدیگه رو.بغل کردن همچین تو بغل هم بودن انگار رفیق چندیدن و چند ساله همن..چشم غره ای بهشون رفتم و کنار بابا نشستم
اون دوتا نزدیکم نشسته بودن و از کار و بار و زندگیشان حرف می زدن..
آرشام خان 26 سالش بود تورنتو یک.شرکت مهندسی داشت که رعیس بود و.برای 2 ماه البته برای تفریح اومده بودن ایران و بعدش باید برمی گشت مجرد بود و فعلا قصد ازدواج نداشت این تموم اطلاعاتی بود که از فالگوش واستادن تو.بحثشون فهمیدم
هااااااا?! چیه??
چرا الکی به من تهمت می زنید?!
فوضول خودتونید😜😝
نویسنده :یاس
@caferooman
ادامه داره...☹️🙀😼
#رمان_آنلاین_کور_بمان
#قسمت_22
تو سکوت شیکمو خوردم خوشمزه ترین شیکی بود که تا حالا خورده بودم سرم پایین بود که گفت :
_فردا ساعت ۶ صبح از جلوی خونه من راه میفتیم سمت لاهیجان از اونجا کشتی و دخترا منتظرمونن میریم سمت روسیه توی راه چند جا توقف داریم برای استراحت و اینکه شب توی دریا نباشیم حدود ۲ روز توی راهیم
با چشم های گرد گفتم :
_ فردا؟! چرا اینقدر یک هویی؟
کار ما همینه هروقت همه چی آماده شد همون موقع راه میفتیم مطمئنم میتونید وسایل اندکتون رو جمع کنید
_ اندک؟!
_ بله همه چی براتون اونجا آماده هست فقط وسایل شخصی تون رو حداقل توی یه چمدون بردارید
سری تکون دادمو گفتم:
_ پس اگر مشکلی نیست من زودتر برم تا آماده بشم
از جاش بلند شد منم کیفمو برداشتمو بلند شدم
با دستش بدرقه ام کرد و گفت:
_اگر ماشین نیاوردید برسونمتون
_ ممنون ماشین آوردم خدانگهدار
_ خدانگهدارتون
از کافه زدم بیرون چرا اینقدر مودب بود خدایا به موقع جدی و مغرور به موقع چنان مودب که نمیشد هیچی بهش بگی
رفتم سمت خونه به هامون پیام دادم بهش همه چی و گفتم اونم تعجب کرد بهش همون جواب آنیلو دادم
اینقدر ذهنم و به خودش درگیر کرده بود که اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه به بابا زنگ زدمو قرار شد زود بیان خونه...
به پارسیا زنگ زدم ده بار ولی جواب نداد کصافت آشغال نمی دونست تو این مدت که باهام حرف نزده چه شبایی با گریه خوابیدم بغضم باز داشت میترکید بهش پیام دادم :
_ فردا دارم میرم داداشی اگه میتونی امشب زود بیا خونه
سند کردمو مشغول جمع کردن وسایلم شدم بازگشتی بود از این سفر نامعلوم؟!جمع کردن یک ساعته یه چمدون حدود سه ساعت و خورده ای طول کشید صدای زنگ اومد از اتاقم رفتم بیرون
در خونه باز شد و مامان و بابا اومدن داخل سرک کشیدم ببینم پارسیا هم هست یا نه ولی نبود دوباره بغض کردم تو بغل مامان بابا بغضم شکست سرمو آوردم از بغل مامان بیرون دیدم پارسیا روبه روم وایساده چقدر دلم براش تنگ شده بود پریدم بغلش محکم بغلم کرد به اندازه تمام این مدت که باهام حرف نزده بود تو بغلش گریه کردم
نویسنده:یاس
ادامه داره...