#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_238
ماشین و توی پارکینگ فرودگاه گذاشتم و پیاده شدم عینکم و زدم به چشمم و راه افتادم سمت داخل گوشیم و از توی کیفم در آوردم تا یک بار دیگه ساعت نشستن پروازشون و چک کنم که محکم خوردم به یک چیز سفت... سفتی عینکم دماغم و اذیت کرد سریع برش داشتم و دستم و گذاشتم روی قوزک بینیم.. سرم و آوردم بالا فقط دیدم یک مرد درشت هیکل جلومه به خاطر نور آفتاب که می خورد توی چشمم قیافه اش و سیاه می دیدم دستم و سایه بون کردم روی پیشونیم تا ببینمش ابروهای پهن مردونه چشم های درشت و براق مشکی بینی یکم عقابی لب های گوشتی موهاش و کج ریخته بود توی صورتش اخم هام و کشیدم توی هم و گفتم :
_ کور تشریف دارید با عصا بیاید بیرون...
ابروش و انداخت بالا و گفت :
_ توی خیابون جای گوشی بازی نیست وگرنه من کور نیستم
پوزخند زدم و گفتم:
_ شما دیدی سرم توی گوشی نباید راهت و کج می کردی؟!
دقیق شد توی صورتم چشم هاش برق داشت آدم و می گرفت از اونایی که نمیشه هیچی و از توشون خوند درست مثل چشم های آرشام... اخم هام غلیظ تر شد و گفتم :
_ ها؟؟ گمشده ات و پیدا کردی توی صورتم؟؟ حالا برو رد کارت...
هلش دادم کنار و راهم و کشیدم سمت ورودی سالن می دونستم اگر نمی خواست یک سانت هم نمی تونستم تکونش بدم ولی گیج بود..
بی خیالش شدم و رفتم توی سالن نیم ساعت دیگه پروازشون می نشست منتظر نشستم روی صندلی ها.....
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره...
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_239
بلاخره پروازشون نشست رفتم پشت شیشه چمدون هاشون و تحویل گرفتن و اومدن این طرف شیدا دوید طرفم و پرید بغلم محکم بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود مخصوصا که حتی موقع خداحافظی هم تورنتو نبود رفته بود ونکوور خونه داییش و ندیده بودمش..
با شادی توی بغلم بالا و پایین می پرید از بغلم کشیدمش بیرون و با لبخند کوچیک گفتم :
_ چطوری قشنگ خانم؟!
خندید و گفت :
_ خوبم دلم برات خیلی تنگ شده بود
_ دل منم...
کیارش اومد جلو با لبخند گل و گرفتم طرفش و گفتم :
_ خوش اومدی...
گل و گرفت و بوش کرد و گفت:
_ زحمت کشیدی
_ زحمت نبود بیاید بریم خسته اید....
راهنمایی شون کردم باهم از فرودگاه زدیم بیرون شیدا شالش و به زور روی سرش نگه داشته بود و هی میفتاد و با حرص می گذاشت سرش.. رفتیم توی پارکینگ شیدا همش داشت باهام از دلتنگیش حرف می زد... سوار ماشین شدیم کیارش جلو نشست و شیدا عقب از فرودگاه زدم بیرون از آیینه به عقب نگاه کردم شیدا چسبیده بود به شیشه و با تعجب بیرون و نگاه می کرد... نمی دونم شاید همین لفظ ایران که تا به حال ندیده بود براش جذاب بود وگرنه خیلی هم تفاوت نداشت که اینجوری بخواد محو اطراف بشه...
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_240
کیارش برگشت سمتم و گفت:
_ اوضاع رو به راهه
خواستم لبخند بزنم اما به جاش یک پوزخند روی لبم جا خوش کرد کیارش و دوست داشتم اما الان که دیده بودمش یادآور آرشام بود و داغ دلم و تازه می کرد گفتم:
_ دارم سعی می کنم که رو به راه باشه اما بعد سه ماه هنوز هیچی تغییر نکرده...
_ فراموشی سخته..
_ هیچ وقت چیزی فراموش نمیشه از یک جایی آدم بی خیال میشه اما سخت ترین قسمت همه اینا تظاهر به خوب بودنه..
_ به خانواده ات گفتی؟!
_ نه.. نمی تونستم غرورش و جلوی پدر و مادرم خورد کنم گفتم بهم نمی خوردیم توافقی جدا شدیم...
قیافه اش توی هم شد و چیزی نگفت نمی خواستم ناراحت باشه با یک لبخند کوچیک گفتم:
_ همین که آرشام خوشحاله ولی برام کافیه...
_ از کجا می دونی خوشحاله
_ باید باشه دیگه... ولش کن کیارش مهم اینه که الان شما اینجایید...
لبخند زد و سرش و برگردوند سمت پنجره و چیزی نگفت....
بدون اینکه بهشون بگم یکم بیشتر توی شهر چرخوندمشون ساعت 1 بود مامان ناهار درست کرده بود یک دور دور میدون آزادی و برج میلاد زدم و راه و کج کردم سمت خونه.....
هیچی نمی گفتن و این برام خوب بود فقط شیدا گاهی اصواتی از سر تعجب سر می داد که باعث می شد لبخند بزنم در پارکینگ و با ریموت باز کردم و ماشین و بردم توی پارکینگ و با لبخند گفتم :
_ خیلی خوش اومدید بفرمایید.. .
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره......
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_241
از ماشین پیاده شدیم دستم و گذاشتم پشت شیدا و باهم رفتیم داخل کیارش هم پشتمون اومد در و باز کردم و کنار ایستادم تا برن داخل مامان و بابا اومدن استقبال با خیلی گرم با کیارش سلام و احوال پرسی کرد و مامان شیدا و بغل کرد و حسابی قربون صدقه خودش و خشگلی اش رفت بهش ماجرای شیدا رو گفته بودم چون خودش هم پدر و مادر نداشت خیلی خوب درکش می کرد راهنمایی شون کردن سمت سالن سری شیدا برگشت و بهم نگاه کرد چشمکی زدم و گفتم :
_ لباسم و عوض کنم میام...
رفتم بالا توی اتاقم اتاق قبلی آرشام و براشون آماده کرده بودیم جالب بود که اون اتاق به هرچیزی که به آرشام ربط داشت مربوط بود.... یک شلوار راحتی با تونیک پوشیدم موهام و باز کردم دوباره بستم و رفتم پایین.. همه سر میز نشسته بودن بین شیدا و مامان نشستم همه شروع کردن به خوردن خوبی شون این بود که توی خارج تعارف وجود نداشت و شیدا خیلی با اشتها داشت می خورد... منم مشغول غذام شدم...
غذا که تموم شد با شیدا و مامان میز و جمع کردیم مدام داشت با مامان حرف می زد و از باحالی تهران توی همین چند دقیقه ای که دیده بود می گفت....
مامان غش غش به حرف هاش می خندید و من لبخند می زدم کیارش چمدون هاشون و از توی ماشین آورد رفتم توی سالن و گفتم :
_ دنبالم بیا.... بردمش بالا در اتاق و باز کردم رفت داخل پشت سرش رفتم
و روی تخت نشستم چمدون و گذاشت یک گوشه و روی صندلی نشست و گفت :
_ اتاق قشنگی ممنون... واقعا نمی خواستم مزاحم بشم کاش می گذاشتی می رفتیم هت...
_ چی می گی کیارش من یک هزارم کارای تورو نمی تونم جبران کنم.. اینجا هم اتاق آرشام بود 2 ماه توش زندگی کرد..
با یک لبخند تلخ گفت:
_ راحت ازش حرف می زنی
پوزخندی زدم و گفتم:
_ عادت کردم... عادت چیز خوبیه بعضی وقت ها...
_ فکر نمی کردم خانواده ات اینقدر خونگرم باشن..
_ تعریف تورو زیاد پیششون کرده بودم خیلی مشتاق بودن ببیننت...
_ شما لطف داری
یک لبخند کوچیک زدم و گفتم :
_ خیلی خب الان به شیدا هم می گم بیاد یکم استراحت کنید غروب بریم بیرون بگردیم...
باشه ای گفت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون بغض داشتم ولی خوردمش...کاش می شد این چند روز به خودم خوش بگذرونم... رفتم پایین دنبال شیدا گفتم بره استراحت کنه تا غروب بریم بیرون با خوشحالی بلند شد گونه ام و بوسید گونه مامان و هم بوسید برای بابا هم بای کرد و بدو بدو رفت بالا...
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_242
نشستم پیش بابا با خنده گفت :
_ رفتاراش عین خودته از تو هم شیطون تره..
مامان: دختر با نمکی خودش و تو دل جا می کنه
گفتم:
_ اره دختر باحالی من خیلی دوسش دارم...
بابا جدی شد و رو به من گفت:
_ آوین بابا کیارش هم خیلی پسر خوبیه گفته بودی دوست آرشام نه؟؟
_ اره دوست قدیمی آرشام اما الان به عنوان دوست من اینجاست.
لبخند زد و گفت:
_ می دونم عزیزم..
بلند شدم و گفتم :
_ منم برم یکم استراحت کنم غروب سرحال باشم شما هم میآید دیگه؟!
_ نه شما برید بگردید ما امشب خونه یکی از رفیق هام دعوتیم..
_ باشه هرجور مایلید فعلا...
رفتم بالا توی اتاقم گردش سه نفری خیلی خوش نمی گذشت شاید به من که هی باید با حرف زدن با کیارش یاد آرشام میفتاد خوش نمی گذشت....
شماره بردیا رو گرفتم باهام مثل قبل شده بود... سریع جواب داد :
_ سلااااام ستاره سهیل شماره گم کردی یاد ما افتادی بابا بی معرفت نمی گی ما یک خل و چل بیشتر نداریم دلمون براش تنگ میشع آخه؟! ...
پریدم وسط حرفش و گفتم
_ باشه باشه اجازه بده منم حرف بزنم
خندید و گفت:
_ بفرمایید خانم....
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره...
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_243
_ امروز چیکاره ای؟!
_ ما همیشه واسه شما بیکاریم چی شده
_ کیارش و یادته؟؟
ساکت شد و جدی گفت :
_ دوست آرشام؟!
_ دوست آرشام نه دوست من
_ خب یادمه چی شده؟!
_ با خواهرش اومدن ایران می خوایم بریم بیرون میای؟؟
_ اره حتما میام کی می رید؟!
_ ساعت 6 دیگه اینجا باش
_ باشه می بینمت عزیزم کاری نداری
_ نه می خوای روشا رو بیار
_ نه تهران نیست با خانواده اش رفتن شهرستان خونه مادر بزرگش
_ با لبخند گفتم :
_ می گم چرا وقتت آزاده؟! نمی خوای رسمیش کنی؟!
زد زیر خنده و گفت :
_ اره دیگه پس فکر کردی چرا دارم باهاتون میام چرا قصدش و داریم قراره برگشتن بریم خواستگاری
_ خیلی هم عالی کاری نداری؟!
_ می بینمت خداحافظ...
بدون خداحافظی قطع کردم اینم یکی دیگه از عادت های مزخرف از سر بی حوصلگی بعد آرشام....
ساعت 3 بود روی تختم دراز کشیدم تا یکم استراحت کنم از فردا باید میفتادم دنبال کارای ثبت نام دانشگاه یک هفته دیگه کلاسا شروع می شد همین الان هم برای ثبت نام دیر بود حوصله دانشگاه نداشتم اما نمی خواستم همش خونه باشم نمی خواستم از زندگی بیفتم... باید ادامه می دادم و به همه اولش هم خودم ثابت می کردم که می تونم بدون حضور آرشام زندگی کنم بدون فکرش اما نه.....
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_244
ساعت 5:30 بود بلند شدم رفتم دم اتاقشون بیدارشون کنم دیدم بیدارن دارن باهم سرو کله می زنن که شیدا چی بپوشه برگشتم توی اتاقم دست و صورتم و شستم دلم می خواست بعد سه ماه یک تیپ خوشگل بزنم می خواستم بعد سه ماه بغض یکم خوش بگذرونم....
یک بلیز مردونه صورتی پوشیدم شلوار طوسی راسه پوشیدم و لبه پیراهن و کردم توی شلوار یک مانتو جلو باز سفید آستین سه ربع که تا پایین زانوم بود هم پوشیدم کفش پاشنه 10 سانتی طوسی بند دار پوشیدم با کیف ستش...
موهام و محکم با کش بستم و چند تا تارش و دوطرف ریختم توی صورتم یک روسری طوسی صورتی بلند سر کردم... یکم آرایش هم کردم... به خودم نگاه کردم بعد چند وقت دوباره شده بودم شبیه قدیم پوزخندی به خودم زدم و از اتاق اومدم بیرون هم زمان در باز شد و شیدا و کیارش هم اومدن بیرون...
شیدا هم خیلی خوشگل شده بود یک بلیز قرمز با شلوار دامنی سفید پوشیده بود با صندل قرمز شال سفید هم سرش انداخته بود و موهای چتریش و ریخته بود توی صورتش... کیارش خندید و گفت :
_ نه مثل اینکه شما دوتا کلا قصد کردید امشب همه رو زخمی کنید
دست شیدا رو گرفتم و همین طور که باهم می رفتیم پایین گفتم :
_ بله پس چی خیال کردی
شیدا ریز خندید منم یک لبخند زدم در گوشم گفت :
_ اومده ایران جوگیر شده میگه این چیه پوشیدی پوشیده تر بپوش
آروم لبخند زدم خودش خندید...
از مامان و بابا خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و از خونه زدیم بیرون ماشین و کنار خونه زدم کنار شیدا گفت :
_ چی شد آوین؟!
_ یک نفر دیگه هم قراره امشب باهامون بیاد الان دیگه پیداش می شه
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_245
چند دقیقه بعد سرو کلش پیدا شد چه تیپی هم زده بود از ماشین پیاده شدیم اومد جلو باهاش دست دادم و بچه ها رو معرفی کردم با اونها هم دست داد و بهشون خوشامد گفت نشستیم توی ماشین بردیا رفت عقب و کیارش پیش من نشست ماشین و راه انداختم و گفتم :
_ خب کجا بریم؟!
شیدا سریع گفت :
_ تورنتو همه جاهایی مثل شهر بازی و اینا داره بریم برج میلاد..
باشه ای گفتم راه افتادن طرف برج...
کلی بهمون خوش گذشت رفتیم تا طبقه آخر شیدا مسخره بازی در میآورد و هی خودش و هم می کرد تا مثلا خودش و بندازه پایین کیارش با خنده می گرفتش بردیا هم باهاشون جور شده بود و مدام با شیدا کل کل می کرد و سر به سرش می گذاشت.. تو تمام این مدت من با لبخند بهشون نگاه می کردم جای یک نفر بینمون واقعا خالی بود کسی که جای من توی زندگیش راحت با یک نفر دیگه پر شد... سعی می کردم بهش فکر نکنم تا روزم و خراب نکنم اما فایده نداشت... باز یک بغض نامحسوس می نشست ته ته گلوم... ساعت 8 بود که از برج زدیم بیرون
سوار ماشین شدم گفتم :
_ خب کجا بریم هم بگردیم هم شام بخوریم
بردیا: من می گم بریم درکه غذای اصیل ایرانی و به این بچه سوسول معرفی کنم...
شیدا با حرص گفت :
_ بچه سوسول عمته...
بردیا: من عمه ندارم که کوچولو
_ می زنم تو سرتا من کوچولو نیستم
_ باشه مامان بزرگ جوش نزن النگو هات می شکنه...
شیدا با تعجب به دستش نگاه کرد و گفت:
_ من که النگو ندارم...
کیا و بردیا زدن زیر خنده و منم لبخند زدم شیدا فهمید سر کارش گذاشته جیغی از سر حرص کشید و افتاد به جون بازو های بردیا اونم مثل دختر ها جیغ می زد و می گفت :
_ کمک این داره من و سیاه و کبود می کنه کمممک...
تا خود درکه مسخره بازی در آوردن...
منم در کمال آرامش داشتم رانندگی می کردم این که بعد مدت ها لبخند می زدم حس خوبی داشتم هم یک حس خوب هم یک حس عذاب وجدان اینکار واقعا خندین برام گناه شده بود...
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.......
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_246
ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم تقریبا شلوغ بود قرار شد اول یکم پیاده روی کنیم و بعد برگردیم شام بخوریم راه افتادیم بردیا و شیدا جلو جلو می رفتن و با هم حرف می زدن بعضی وقت ها هم شیدا ادای بردیا رو در میآورد...کیارش اومد پیشم دست هاش و کرد توی جیب شلوارش و گفت :
_ چی شدی تو آوین...
لبخندی زدم و گفتم :
_ من خوبم...
_ خوب نیستی حتی توی همین یک روز اومدم می فهمم خوب نیستی... کجا رفت اون دختر شاد...
_ اون دختر شاد مرد کیارش... همون موقعی که آرشام از خونه رفت مرد... همون وقتی آرشام و دلسا رو توی پارک دید مرد.. همون وقتی که خودکشی کرد و آرشام فهمید و حتی حالش و نپرسید مرد...
_ آوین زندگی پستی و بلندی زیاد داره به خاطر آرشام اینقدر خودت و عذاب نده دختر...
_ آرشام همه زندگی من بود کیارش... من همه احساساتم و ریختم به پاش اما اون به راحتی به همه شون پشت پا زد..
_ دوسش داری آوین؟!
_ دلم براش تنگ شده.. همه دلخوشی ام شده شب تا صبح خیره بشم به پروفایلش و هی خاطراتش و مرور می کنم... می دونی کیارش من طعم یک بار مردن و چشیدم اما هرشب دارم هزار بار می میرم و زنده می شم...
_ کی خوب میشی آوین کی باز میشی مثل قبل..
_ شاید تا آخر عمر نشن همون آوین اونی که مرد مرده اینی الان هستم و بیشتر دوسش دارم...
_ فقط می تونم بگم از طرف آرشام متاسفانم...
پوزخند صدا داری زدم و گفتم :
_ آرشام کاری نکرده کیارش که بخواد یا بخوای متاسف باشی از اولم من جای دلسا رو گرفته بودم اون رفت دنبال دلش.. شاید منم اگه بودم همین کار و می کردم...
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_247
سرم و برگردوندم سمتش بهش لبخند زدم و قدم هام و تند تر کردم تا رسیدم به شیدا باردیا و گفتم:
_ چجبرتونه شما به فک هاتون استراحت بدید بابا...
خندیدن. به کیارش نگاه کردم سرش توی گوشی بود.. گفتم برگردیم دیگه... اونام موافقت کردن.. قلبم باز داشت تیر می کشید.. دستم و گذاشتم روش و آروم مالش دادم... نمی دونستم چه مرگشه..برگشتیم پایین...
روی یک تخت نشستیم گفتم :
_ خب چی می خورید
بردیا: من دیزی
بقیه هم با دیزی موافقت کردن خودمم با اینکه خیلی دوست نداشتم ولی به خاطر جمع قبول کردم رفتم سفارش بدم جلوی پیشخوان شلوغ بود حدود 4 نفر جلوم بودن جلوم هم یک پسر درشت بود.. دستش و کرد توی جیبش که سوئیچش افتاد زمین کج شد برش داره یک لحظه نگاهمون توی هم گره خورد.. همون پسری بود که توی فرودگاه خورده بودم بهش سوعیج و برداشت و صاف شد برگشت سمتم و با لبخند گفت :
_ دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم باعث افتخاره....
پوزخندی زدم و گفتم :
_ خب افتخار برای هرکس یک معنی میده دیدن دوباره شما خود عذاب آقا خود عذاب...
آروم خندید و گفت :
_ مشکلی دارید شما با من؟!
_ اصلا شما کی هستید که بخوام با شما مشکل داشته باشم...
2 نفر رفتن فقط یک نفر جلوش بود.. یک لبخند مکش مرگ ما زد و گفت :
_ من؟! من نیوان افخمی 28 سالمه فوق لیسانس....
پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم :
_ من منظورم این نبود آقای محترم..
_ من منظور شما رو این طوری برداشت کردم
با حرص نگاهش کردم آروم خندید و برگشت سمت پیشخوان و سفارش و داد داشت می رفت برگشت سمتم و گفت:
_ از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم امیدوارم باز هم و ببینم...
لبخندی زد و رفت...
@caferoooman
نویسنده: یاس
ادامه داره.....
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من
پیش تو کافر
کردم :)
#شهریار