و حین تضحک شیئا ما یعود الی صدری
مثل ذالک السلام الذی یعود الی المدینه،
بعد هدنه الحرب...
و وقتی میخندی، چیزی به سینهام بر میگردد
مثل آن آرامشی که بعد از آتش پس از جنگ
به شهر باز میگردد.
عجله، همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانهی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشتهام...
_محموددولتآبادی
باید بار دیگر خودم را باز بسازم و از این بیهودگی و پوچی نجات دهم. این ماههای آخر بیش از حد عبث و بیحاصل گذشت.
_درحالهوایجوانی،شاهرخمسکوب
حقیقت این است که ما به نور میرسیم، اما جای زخمهامان هیچوقت خوب نخواهد شد و هیچ نوری برای مداوای زخمهای کهنهی ما کاری نخواهد کرد.
فرق است میان خوب شدن و فراموش کردن و ما ظاهرا خوب خواهیمشد اما فراموش نخواهیمکرد و زخمهامان باز خواهد ماند و همیشه وسط لبخند زدن، ناگهان، محدودهای از قلب تا مغز استخوانمان عمیقا تیر خواهد کشید...
ما این کاردهای به شاهرگ رسیده را نمیتوانیم از زخم بیرون بکشیم و باید زیستن و لبخند زدن و ادامه دادن با آنها را بلد شویم.
که فرق است میان کسی که روی قله متولد شده و کسی که برای رسیدن به قله، انگشتانش را از دست داده...
_نرگسصرافیانطوفان
هرکس گناهی مرتکب شود،
عقلی از او جدا شود که دیگر باز نگردد،
گناه موجب کاهش عقل میشود.
_پیامبرمهربانیها،جامعالساداتج۱ص۸۲_۸۱
قدیما خیلی باحال بود
ولی ما ها نبودیم
آینده هم خیلی باحاله
ولی ما نیستیم
الانم که ما هستیم، یه لیوان دادن دستمون هی میگن نیمه پر لیوانو ببین.
هدایت شده از ماوی
فقط میداند که بچهی شادی بود و کم کم که بزرگ شد شادیاش هم کمتر شد و دلیل آن را خودش هم نمیدانست.
- #فردریک_بکمن
#رآحیل
☕️' Mava | مأوی
یا حیاه
لا تکونی بخیله کالفرح
کونی سخیه کالحزن
کالشتاء
کالانتطار...
ای زندگی،
همچون شادی، چشم تنگ نباش
بخشنده باش مانند غم
مانند زمستان
مانند انتظار...
_محموددرویش
پرسیدند: که عارف کیست؟ گفت: مثَل عارف، مثل مرغیاست که از آشیانه رفته بود به طمع طعمه و نیافته... آشیانه کرده و ره نیافته در حیرت مانده و خواهد که به خانه رود نتواند.
_ذکرشیخابوالحسنخرقانی،نورالعلوم
همهمهی آدمها را، که یکبند حرف میزنند، میشنوم. متحیرم از میلی که به ابراز خودمان داریم، به توضیح دادن خودمان، به گفتن داستانهایمان به هم.
_پاتوقها،جومپالاهیری