کاش شب آخر عمرم امشب بود، همین امشب
گوشه حسینیه میمردم، با همین لباس مشکی،
با همین صورت خونی، باید اونجا که روضهخون داد زد:
'صاحالامامیاولدی'، روح من از تن من مفارقت میکرد.
همش با خودم میگم چجوری روم شد بعد از شنیدن
داغ علياکبر بازم راست راست زنده از در حسینیه بیام
بیرون؟ واقعا که آدم به سخت جانیِ من نیست در جهان.
روضه تموم شده، رسیدم خونه، ولی همچنان از چشمام
گوله گوله اشک میچکه و تمایلی برای بستنشون ندارم.
صبحی دیگر آغاز میشود، اما هنوز شب در من ادامه دارد؛
از جلوی چشمانم کنار نمیرود روضههایی که یقین دارم
تا سالها بعد میتوانند بیهوا اشکم را دربیاورند..