غم تهنشین شدهی امروزم رسید به هیئتت و با اسمت تبدیل شد به گریه. چیبگم بخدا اباعبداللهجان.
قربون خودت، بودنت، هیئتت، قربون گریه برات.
داریم به فصل « بارون منو یاد تو میندازه »
نزدیک میشیم. باز قراره دلم بیچاره بشه از
هی دوریت رو به یاد آوردن. خدا رحم کنه..
از سر کار برمیگشتم و هم زمان زیر لب به جون این زندگی و دنیا و آدماش غر میزدم که از جلو بست واعظ طبسی رد شدم. به خودم اومدم دیدم رو به روی گنبدش، زیر نسیم صحنش نشستم و اصلا دیگه حتی یادم نمیاد بابت چی داشتم غر میزدم. اینه قدرت امامرضا دوستان🤌.
اینکه آدم برای بهدست آوردن یه چیز بهتر باید از
چیزی که داره بگذره خیلی غمانگیزه.
دیگه هیچی نمیدونم، فقط کاش
پابند به هیچ محدودیتی در دنیا نبودم و
همین الان کولهمو برمیداشتم، میرفتم نجف.
هدایت شده از ُمستشهدینبینیدیهٔ
چکان در قدح امشب
یک قطره از آن خوشهٔ انگور ضریحت ..
بَچِّههِیئَتي
آقایعزیزامیرالمؤمنین؛ کاش نکنی ازین کارا با دل من🫠
ولی خب من آنم که به نسیم یادِ تو راضیام؛
نه گلایهای.. نه شکایتی..
این همه غصهای که روهم تلنبار شده، یه دهتا هیئت خراباتی لازمه. قشنگ به فراغ بال بشینی غمات رو
توی غم امامحسین حل کنی و خلاص.