آدمیزادِ سراسر غمی که تیغهایِ حاصل از بغض توی گلوش رو هیچ چیزی نمیتونه تسکین بده رو برمیداری میبری آرامگاهِ انسانهای خیلی خوب و وقتی برمیگردی دیگه هیچ اثری از اون غمهایِ قبلی درونش نیست. جدی چیه این معنویات؟!
هرجا پا میذارم انقد از نجف میگن که به قول سعدی:
دلِ دردمندِ سعدی، زِ محبت تو خون شد
نه به وصل می رسانی، نه به قتل می رهانی..
امشب ستوده یه جمله روضه خوند که پتانسیل
اینو داشت یه مُحرمِ کامل به پاش زار بزنم. زاار.
از دیشب، ذکر "امامرضاجان"
جانی به جانهام اضافه کرده.