#مھدوی_تایم♥️🌱
.
°•↺ اولین وظیفه متظران ظھور آقا امام زمان{عج} ➿
°•↺ مهمترین و اولین وظیفه کسب معرفت نسبت به وجود مقدس امام زمان است...
چرا که انسان بدون شناخت منزلت امام نمیتواند به وظایف خود پی ببرد
.
✾در روایت امده هر کس امام زمان خود را نشناسد و بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است
#شناخت_وظایف_ظھور✨
#مھدوی_تایم
⇲🕸🌿••
eitaa.com/chadooriyam
#ثواب_یھویی🎈•°
.
واسه سلامتی و تعجیل در فرج آقا جانمون صاحب الزمان هر چه قدر میتونید صلوات بفرسید🍃
.
حتی یه صلوات😉
.
°•|اللھم صل علے محمد و آل محمد♡|•°
.
#اللھمعجللولیڪالفرج 🦋.•
.
♥️🌱🌙°^
eitaa.com/chadooriyam
یڪبار ڪه دستمـ بند بود
چـاڋرم را درآوردم
مادربزرگ گفت: چاڋری ، چادرش
را از سرش نمیڪشد
گفتم دستـم بـند اسـت
گفـت پس با دنـدان بـگیر😊
سالها میـگذرد
من چـاڋرم را
با چنـگ و دنـدان سخت گـرفـته
ام💪
eitaa.com/chadooriyam 💗💥
هدایت شده از گسترده رایگان نرگس (+1کا)
🌸🌸 #فوری🌸🌸 #فوری🌸🌸
✅ یه پیشنهاد عاااااالی💯
♥️ویژه مامانای #باردار🤰🤰🤰
#تنوع_بالا
ماماناعجله کنید 🏃♀🏃♀🏃♀
#مستقیم از تولیدی بدون #واسطه😱
♥️سیسمونی #شیک و #لاکچری میخوای⁉️ اونم با قیمت عالی😁کافیه عضو اینجا بشی👍
#دخترانه #پسرانه #فانتزی
http://eitaa.com/joinchat/4174315533C11b214d252
به ۵نفر اول #تخفیف ۱۰۰ هزار تومنی داده میشه☺️
به صورت #قسطی و #ارسال_رایگان
هدایت شده از گسترده رایگان نرگس (+1کا)
#عروس خانوووومای #خوشگل و #مشکل_پسند
اگه دوست دارین #سرویس_آشپزخونه
#شیک وبا #قیمت مناسب داشته باشین 😍🤑
طوری که #خانواده_ آقاداماد #انگشت به دهن بمونن 😅🙊😁
اینجا👇روپیشنهادمیدم
http://eitaa.com/joinchat/2324758533C3d9ccde7bb
خودم که مشتری #ثابت این کانالم😌
ی سربزن ضررنمیکنیاااا😉
چادرےام♡°
#کرونا #انتخابات #بهانه
عاقبت کسانی که به بهانه ے بیمارے طاعون
از شرکت در جهاد خودداری کردن😱
.
.
#نشرحداکثرے
💞بسم رب العشق💞
رمان زیبای #سجده_عشق
نویسنده:عذرا خوئينی
برای سلامتی امام زمانمون و همچنین نویسنده رمان نفری 5 صلوات بفرسید🤗🌱✨
eitaa.com/chadooriyam 💗💥
چادرےام♡°
☑️داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی قسمت بیست ویکم توخیابوناویراژمیداد سرعتش خیلی ب
☑️داستان عاشقانه مذهبی
#سجده_عشق
نوشته:عذراخوئینی
قسمت_بیست ودوم
پرستارسِرموازدستم بیرون کشید_دیگه مرخصی،فقط بایداستراحت کنی، ورم صورتت هم زودخوب میشه.باکمک لیلا نشستم بیشترنگران بابام بودم ماجراروکه فهمیدخیلی بهم ریخت وبیرون رفت حتماسراغ بهمن رفته بود!.بی اختیاربغضم ترکیدواشکام جاری شد.لیلاکنارم نشست ومنودراغوش کشید:_عزیزم چراخودت رواذیت می کنی خداروشکرکن که بخیرگذشت.
_من باعث شدم به این حال وروزبیوفته هرطوری که دلم می خواست می گشتم حجاب برام معنی نداشت متوجه نبودم چه بلایی سردلش میارم. اشکام روپاک کرد وبالبخندگفت:_گذشته دیگه تموم شد زمان همه چیزروحل می کنه بهترین مرحمه.به خداتوکل کن ودیگه غصه نخور.
سرگیجه مانع راه رفتنم می شد امامامانم ولیلامراقبم بودند سرمای بیرون بدنم روبه لرزه انداخت بخاطرداروهای ارامبخش کسل بودم ومدام خمیازه می کشیدم. ماشینی پشت سرمون بوق زد به عقب که برگشتم نگاهم ازیک جفت کفش براق به کت شلوارخوش دوخت مشکی اش افتاد..کمی جلوتراومد
_بلادورباشه. _ممنون. اگه همه چیزعادی پیش می رفت قراربودازآیندمون بگیم سوال های زیادی داشتم که همش بی جواب موند.
فاطمه خانم کلی اصرارکردکه ماروبرسونند اما مامانم قبول نکرد.
_ممنونم ولی تماس گرفتم باباش الان میرسه!.تواین شرایط هم ازحرفش کوتاه نمی اومد.اخرسرسیدطاقت نیاوردوگفت:_اخه هواسرده گلاره خانم هم تازه مرخص شدند.حداقل توماشین بشینید ماهم تااومدنشون منتظرمی مونیم.
مامانم رنگش پریدهرموقع که دروغ می گفت اینطوری میشدزودلومی رفت!._تااینجاهم به شمازحمت دادیم اگه نیومدآژانس می گیریم.. اخمی به چهره اش اومد_مگه من مردم شماآژانس بگیرید تعارف روبذاریدکنارمی رسونمتون توراه هم زنگ بزنیدتادلواپس نباشند
برای اولین بارنگرانی روتونگاهش دیدم باورم نمی شدبراش مهم باشم غرق لذت شدم شوقی شیرین وجودم روگرفت.توماشین که نشستم سرم روبه شیشه تکیه دادم تمام غصه هام ازبین رفت!لحن گرم ونگاه پرمهرش نمی تونست ازروی ترحم باشه.انگارزندگی به من هم لبخندمی زد.
فاطمه خانم چندباری تماس گرفت واجازه خواست که دوباره بیان اما مامانم کلی بهانه می اوردوپای قسمت وتقدیررو وسط می کشید.
ازطرفی عمه هم دست ازسرم برنمی داشت ازعلاقه بهمن هم باخبرشده بود ومدام منو عروسم صدامی کرد!!.انگارنه انگارکه پسرش اذیتم کرده بود
هرروزکه میگذشت بیشترتولاک خودم فرومی رفتم.حالاکه سیدیک قدم برداشته بوداین بارخانوادم مانع می شدند.توشرایط سختی گیرکرده بودم وجزگریه کاری ازدستم برنمی اومد
عمه هم باچرب زنبونیش تونست دل بابام رونرم کنه بیشترازاین حرصم گرفت که بدون مشورت بامن اجازه خواستگاری روداد اگه دست رودست میذاشتم حتمامنوتاپای سفره عقدهم می بردند.نبایدتماشاچی میشدم تاآیندم ازبین بره بایدخیلی جدی باهاشون حرف میزدم من جزسیدبه کسی بله نمی گفتم واگه هم راضی نمی شدندبرای همیشه قیدازدواج رومیزدم.....
ادامه دارد.....
eitaa.com/chadooriyam 💗💥
☑️داستان عاشقانه مذهبی
#سجده_عشق
نوشته:عذراخوئینی
قسمت_بیست وسوم
حیاط پرازبرف شده بود کلی ذوق کردم دونه های برف رقص کنان روی زمین می نشست نفس عمیقی کشیدم واین هوای پاک رو به ریه هام فرستادم بلاخره بعدیه مدت لبخندبه لبم اومد.روی الاچیق کنارحیاط نشستم دلم می خواست ساعت هابه این منظره خیره بشم ولذت ببرم
موقع شام بهترین فرصت بود که ازاحساسم بگم،خیلی استرس داشتم حتی نتونستم یک لقمه هم بخورم.مامانم زیرچشمی نگام می کردبلاخره دلوبه دریازدم وگفتم:_اخرش نفهمیدم چراازسیدبدتون میاد.مگه بنده خداچی کارکرده که اینقدرازش متنفرید!.بابام داشت آب می خوردکه پریدتوگلوش وبه سرفه افتاد لیوان روباعصبانیت رومیزکوبیدکه نصف آب بیرون ریخت مامانم چشم غره رفت!.
_حتی اسمش رو میارم بهم می ریزید.امابه بهمن که بدترین رفتاروبامن کردوصورتم روبه این شکل دراوردهیچی نگفتید تازه اجازه دادیدبیاد خواستگاری!.حق ندارم دلخورباشم.
_درموردسیدنظرمون روگفتیم پس بحثش روبازنکن.بهمن هم ازچشمم افتاده اگه قبول کردم فقط به حرمت خواهرم بودهرروز زنگ میزدواصرارمی کرد.بایدچی کارمی کردم؟.بروازسامان بپرس چه برخوردی بابهمن داشتم اگه مانع نمی شدکشته بودمش! فکرکن یه شب نشینی ساده اس مثل گذشته ،خودم سرفرصت جواب رد میدم.صندلی روکنارکشیدم وبلندشدم._به هرحال من تواین مهمونی مسخره حاضرنمیشم شماهم بهتره رودروایسی روکناربذاریدو واقعیت روبگید.درضمن به غیرازسیدباکسی دیگه ای ازدواج نمی کنم.اگه این بارهم تماس گرفتن اجازه بدیدبیان جوابم مثبته!!.
هنوزازاشپزخونه بیرون نرفته بودم که بابام گفت:_پس اگه سیدروانتخاب کردی دورماروخط بکش.روکمک ماهم حساب نکن .چشمام پرازاشک شدچقدربی رحم شده بودند.
سرم خیلی دردمی کرد بدنم داغ شده بودوعطسه می کردم همین یک ساعتی که توحیاط بودم کاردستم دادوسرماخوردم پتورودورخودم پیچیدم لرزشدیدداشتم یادحرف های پدرم که می افتادم داغ دلم تازه می شد!.
صبح که بیدارشدم هنوزبدنم کوفته بودانگارکه بایکی کتک کاری مفصل داشتم!!.گوشیم خودش روکشت ازبس زنگ خورد حوصله نداشتم ازجام بلندبشم! امایکدفعه یادم افتادباخانم عباسی قرارداشتم حتمابخاطرهمین زنگ میزد
ولی شماره ناشناس بود.پیغامگیرگوشیم روچک کردم تماس ازلیلابود.
_سلام گلاره جان.راستش ماداریم برمی گردیم قم.قبلش ازت می خوام حرف دلت روبگی،چون برای محسن نظرتوبیشترمهمه.این شماره داداشمه خط خودم سوخته منتظرجوابتم..
بایدازاین بلاتکلیفی درمی اومدم طردشدن ازخانوادم یافراموش کردن سیدهرکدوم منوازپادرمی اورد.ولی اگه باسیدازدواج می کردم این امکانش وجودداشت که یه روزی خانوادم نظرشون برگرده .من نمی خواستم ازشون بگذرم بایدبهم فرصت می دادیم شایدباگذشت زمان همه چیزدرست می شد.براش پیامک فرستادم:_لیلاجان اگه سیدهنوزروحرفش هست من هیچ مشکلی ندارم وراضیم.بهش بگوجهیزیم فقط یک چمدونه، دیگه بعدازاین خانوادم کنارم نیستن...
ادامه دارد....
eitaa.com/chadooriyam 💗💥
☀️ #نسیم_حدیث ☀️
💎امیرالمؤمنین عليه السلام:
🔸سلامت جسم، از كمى حسادت است
🔹صِحّةُ الجَسَدِ مِن قِلَّةِ الحَسدِ
📚نهج البلاغه، حکمت 256
eitaa.com/chadooriyam
#چــادرانــہ.•
.
گـرفتـه بـ❣ـوی
#شـهادتـــ
تمــام نـخ هایـش
بـه عشــق
چــادر زهــرا (س)
قیــام خواهـم کـرد🌱
.
#مدافع_ارثیه_مادرم🦋•
.
➿♥️🌙⇅••
eitaa.com/chadooriyam.•
#خنده_تا_خاڪریز😉°°
.
°•❄یڪ روز سید حسن حسینے از بچههای گردان رفته بود ته درهای برای ما یخ بیاورد. موقع برگشتن، عراقےها پیش پاۍ او را با خمپاره هدف گرفتن، همه سراسیمه ازسنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت بدون شک شهید شده بود. آماده بودیم برویم پائین که حسن بلند شد و لباسهایش را تڪاند، پرسیدیم:حسن چه شد؟🍃
.
°•❄گفت: «با حضرت عزرائیل آشنا در آمدیم، پسرخاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود.😂 خیلےشرمنده شد، فکر نمےکرد من باشم والا امڪان نداشت بگذارد بیایم. هرطور بود مرا نگه میداشت!
.
🎈🧡🍁⇅
eitaa.com/chadooriyam.•
•{🌸🌿}•
بسمه تعالی
.
.
امروز در این خـــــیابان ها ...
دختر با_حیا بودن سخت است ...
سخت نه خیلے سخت ...
.
گویے اڪثر مردم مے خواهند با نگاه هایشان
چادر از سرت بڪشند و تو محڪم تر چـــــادرت را میگیرے
.
از ڪنار یڪ عده ڪه رد میشوے حرف هایے
مے شنوے ســـــرشار از قضاوت ...
قضاوت هاے نادرست
.
غمگین نشو اے بانو
سربازے " مـــــهدے فـــــاطمه(س) "
بودن این سختے ها را هم دارد
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
┄┅┅✿❀📿❀✿┅┅┄
eitaa.com/chadooriyam
ظَلَمتُ نَفسی🥀
.
↻میگه ڪه :)
.
به خودم ظلم ڪردم
ڪه گناه کردم
چون که باعث شد...
از تو دور شم
.
خدا جونم اللهی و ربے من لے غیرڪ❣
.
✿دعای عاشقانه ڪمیل🌱.•
.
❄️🌈✨↯••
eitaa.com/chadooriyam.•
#بیوخاصッ°°
.
تا عَلے زمانم هست، سلمانَش خواهم مـٰاند..
.
.
#ز_تبار_علے
⇲🌵🕸✍🏻°^
eitaa.com/chadooriyam.•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مرحوم علامه شیخ انصاری مادرش را بر روی شانه میگذاشت و به حمام می برد تا زن ها او را بشویند و بر روی شانه به منزل می آورد.
پرسیدند : در منزل قاطر یا الاغی نداری ؟
فرمود : دارم.
ولی نمی دانید وقتی مادرم را بر دوش گرفتم، زیر این بار سنگین چه گره هایی برایم باز شد.
#♥~
•
•
وقتــے ڪہ افسـرده اے؛ بـدان جــایے در اعمــاق وجــودت
خــدا را فــرامــوش کردهاے
•. 🌸eitaa.com/chadooriyam🌸.•