eitaa logo
💫 فــرشــتــه‌ها 💫
8.6هزار دنبال‌کننده
13.6هزار عکس
2.1هزار ویدیو
87 فایل
بسم الله الرحمان الرحیم مرکز خرید و فروش کانال در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/223674416C035f1536ee اینجا میتونی کانالتو بفروشی یا کانال مناسب بخری👆 تبلیغات انبوه در بهترین کانال های ایتا 👇 https://eitaa.com/joinchat/926285930Ceb15f0c363
مشاهده در ایتا
دانلود
+ بچه بودم بهم میگفتن شهیدا زنده اند _ معنی این جمله نمی‌فهمیدم تا حاج قاسم شهید شد💔
زندگی مثل یه دایره است هرکاری کنی به خودت برمیگرده🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•🍁🍂• واما امان‌ازدل‌ِ‌تر‌ڪ‌برداشته‌ی‌جاموندھ‌ها🙂💔 میدونید پاهای‌ترڪ‌خورده‌رومیشه‌بامرحم سامانشون‌داد اما . . . اماقلب‌ترڪ‌خورده‌روچی؟ قلب‌ـهای‌چاڪ‌چاڪ‌و سوخته‌ولبریز‌ازدردِ‌فراق‌رونمیشه🙂✋🏼 +یه‌ذره‌منو‌ببین.. مگه‌من‌چندتا‌امام‌حسین‌دارم؟!🙂♥️ محتاج‌‌هوای‌حرم🕊 روایت‌دلتنگی... شب‌جمعه‌است هوایت نڪنم میمیرم😭💔 ❥︎• •┈┈••✾•✨•✾••┈┈• @chadorbesarha 💙
بسم رب المهدی 🍃 اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ✨🌸
ذکر روز شنبه : یا رَبَّ الْعالَمین ای پروردگار جهانیان🌱 ❥︎•
🍊🌿 اگر به جای شکایت برای چیزهایی که ندارید، برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای خوب بیشتری به سمتتان میشود. ❥︎• ↷ •┈┈••✾•✨•✾••┈┈• @chadorbesarha 💙
❀(﷽)❀ 🌸 🦋 🍃 •┈┈••✾•✨•✾••┈┈• _ تو چجوری اینجا موندی؟ _ خدا خواست... و یکم کمک سویل. دکترا جوابت کرده بودن. میگفتن فقط درصورتی سیم هارو قطع نمی کنیم که پول بیشتری بدیم و از اونجایی که مبلغ خیلی بالا بود نمی دونستیم چیکار کنیم. مامانت خیلی گریه میکرد سویل هم از مامانم خواست تا مهلا خانوم رو به خونه ببره و بهشون اطمینان داد که من و اون هستیم. بعدش هم خودش منو با شما تنها گذاشت. _ که اینطور... الان کجاست؟ _ بیرون منتظره. _ صداش بزن منو ببینه. سویل که اومد تو اتاق، لبخند عریضی روی صورتش بود. _ سلام! _ تو کلا هروقت نمیدونی چی بگی سلام میکنی؟ _ نه بعضی وقتا جواب سلام واجبه بی ادب! _ علیک سلام. _ خوب هستین شما؟ جاییتون درد نمیکنه؟ _ عشق ادم کنارش باشه، ادم حالش بد باشه؟ رنگ هلسا گلگون شد. _ اه اه! حالمو بد کردی. _ شما رو هم انشالله میبینیم. _ خدا نکنه مادر! خندیدم و گفتم: خب؟ _ چی خب؟ _ توضیح میخام. آب دهنشو قورت داد و گفت: خب تو داشتی اینور اب میشدی اون اونور. منم گفتم اگر من نباید یک حرکتی بزنم نمیدونم کی باید بزنه! اروین هم که زنگ زد برای خاستگاری،شد مثل یک کاتالیز گر. فقط سرعت انجام واکنش رو برد بالا برای خودش هم اتفاقی نیفتاد. البته این قسمتی که شما چاقو بخوری رو حساب نکرده بودم! لبخند زدم و گفتم: اگر میدونستم قراره به اینجا ختم شه، چاقو که هیچی، حاضر بدم حتی شمشیر رو هم توی وجودم فرو کنن! _ ای وای! الان مامان میان. هلسا خانوم بیا اینور بذار بیمار استراحت کنه. و دست هلسا رو گرفت و رفت... ✍🏻نویسنده: یگانه28 •┈┈••✾•✨•✾••┈ @chadorbesarha 💙
❀(﷽)❀ 🌸 🦋 🍃 •┈┈••✾•✨•✾••┈┈• تقریبا یک ربع ولی برای من یک قرن از نبود هلسا میگذشت... مامان که اومد، شروع کرد به گریه کردن و قربون صدقه رفتن. سعی کردم ارومش کنم و موفق هم شدم. خاله ارام _ خوبی امیرم؟ بمیره خاله تورو روی تخت بیمارستان نبینه. مامان با چشم غره ای به من، به خاله جواب داد: خدانکنه... از خاله ارامم بدم میومد. هم از خودش هم از دختر و پسرش. خودش بسی نچسب دخترش بسی اویزون و پسرش بسی شر بودن. ارمیتا هم سلام و احوالپرسی کرد و روی یکی از صندلی ها نشست. بعد از چند دقیقه که کمی صحبت کردیم، مامان و خاله از اتاق بیرون رفتن و منو ارمیتا تنها موندیم. ارمیتا لبخندی زد و گفت: از کی چاقو خوردی پسرخاله؟ _ از کی خوردم مهم نیست. اینکه تونستم دووم بیارم مهمه. _ بله خوشحال از اینکه زنده ای ناراحت از اینکه روی تخت بیمارستانی. ولی من ناراحت نبودم. بهترین لحظه های زندگیم توی همین بیمارستان رقم خوردن. به سمت پنجره اتاق که به سمت محیط سالن بیمارستان بود، نگاهی انداخت و لبخندش عمیق تر شد. تعجب کردم و رد نگاهش رو گرفتم ولی چیزی ندیدم. کنارم نشست و تقریبا بلند گفت: منم دوست دارم! گیج نگاهش کردم تا حرفشو تفسیر کنم که در باز شد و چهره اشکی هلسا نمایان. قطره اشکی روی گونش چکید و گفت: بازیم دادی؟ تازه داشتم میفهمیدم چع اتفاقی افتاده. ناگهانی از جام بلند شدم که دنبالش برم ولی درد بدی توی شکمم پیچید و اخ بلندی گفتم. روی زمین افتادم و به خودم می پیچیدم که ارمیتا جیغ زد و پرستار و صدا کرد. بعدش دیگه چیزی نفهمیدم... ✍🏻نویسنده: یگانه28 •┈┈••✾•✨•✾••┈┈• @chadorbesarha 💙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌴☘💕🌴☘💕🌴☘💕 ☘ 💕 لحظات ملکوتے اذان است,,,, حضرت مهدے غریبانه کجا است,,, السلام علیڪ یا اباصالح هرکجا هستے التماس دعا مولا 💕 ☘نـــــمازت را مــــتّصل کن به نـــــمازِ امـــــامـ زمــــان«عج» و ســــجاده ات را شــــاهد بـــگیر که هـــــیچ نـــمازے بــــدونِ دعـــــاے بر فــــرجش نــــبوده اســــت. ألـلَّـھُـمَــ_؏َـجِّـلْ_لِوَلـیِـڪْ_ألْـفَرج