https://eitaa.com/joinchat/1370293519Cc836c5d749
داماد کسی بود که از بچگی ازش متنفر بودی ولی بخاطر یه سری اتفاق مجبور بودی باهاش ازدواج کنی،داماد میدونست به چندروز نکشیده میکشیش،پس همه چی برعکس شد،بجای تو،اون از در پشتی فرار کرد. کلی حرف از اون شب در اومد ولی برات مهم نبود تو به چیزی که میخواستی،یعنی ازدواج نکردن با اون رسیدی و بقیش چندان اهمیتی نداشت