eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
631 عکس
320 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔆 ✍ زندگی بی‌نقص نمی‌شود 🔹زندگی مثل نخ‌کردن سوزن است. گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی اما چشم‌هایت آن‌قدر خوب کار می‌کند که همان بار اول سوزن را نخ می‌کنی. 🔸اما هر چقدر پخته‌تر می‌شوی، هر چقدر باتجربه‌تر می‌شوی، هر چقدر بیشتر یاد می‌گیری که چگونه بدوزی، چگونه پینه بزنی، چگونه زندگی کنی؛ تازه آن‌وقت چشمانت دیگر سو ندارد! 🔹مشکل اینجاست که وقتی هم بلدی بدوزی، هم چشم‌هایت سو دارند؛ تازه آن موقع می‌فهمی، نه نخ داری، نه سوزن. ‌‌‌ 🔸همیشه یک چیزی‌ از زندگی کم است.
دکتر شریعتی؛ برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است ...! آنانکه میفهمند عذاب میکشند و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند ‌...! مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم این است که چه درکی دارید ...!
❣افکارشما در جهان میگردد و شـرایط مشابه را جذب میکند. شاید باورش سخت باشد اما این انــرژی های افکار توست که خالق تمام اتفاقات زندگیت هست. هر فکری جـاذب یک رویداد هست . مثبت بــاش تا مثبت جذب کنی🍃
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا بی دلیل احساس غصه داریم؟ استاد بهرام پور
همراهان عزیز مدیر کانال نت ندارن نتونستن پارت رو بارگذاری کنن ب محض دسترسی ب نت حتما انجام وظیفه میشه تشکر از صبوری شما🌸
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) تا برسیم خونه
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با عمه سوار ماشین شدیم و اومدیم بیمارستان نگاهم افتاد به ناصر که محسن و فریده و نیلوفر کنارش ایستادن بهشون نزدیک شدیم، تا ناصر چشمش به عزیز افتاد خیلی خوشحال شد همگی با هم سلام کردیم و از ناصر پرسیدم _آقا جون حالش چطوره خوبه، کارهای ترخیص‌شم انجام دادم، داشتم میرفتم بخش بیارمش شما رو دیدم، دیگه شما نیاید بالا همین جا تو سالن بشنید تا بیارمش ناصر با آسانسور رفت و ما به انتظار ایستادیم، عزیز رو کرد به من _ مامان الان آقاجون ببینه عمه ناهید و عمو محمد نیستن چقدر ناراحت میشه، نه؟ _ آره؟ عزیزم خیلی، ایکاش اومده بودن _ مامان، درسته که فرق گذاشتن خیلی بده. ولی آدم نباید پدرشو که از مرگ نجات پیدا کرده تنها بذاره. درست می‌گم؟ لبخند گرمی بهش زدم _ آره عزیزم تو درست میگی اصلاً ماها باید یاد بگیریم که گذشت داشته باشیم و همدیگر رو ببخشیم گرم صحبت‌های شیرین با عزیز بودم که ناصر و آقا جون از آسانسور پیاده شدن همگی قدم بر داشتیم سمتشون و سلام و احوالپرسی گرمی با آقا جون کردیم، ازمون پرسید _ ناهید کجاست؟ چرا اینجا نیست همه ساکت نگاهش کردن رو کرد به عمه _ کجاست؟ نمی‌بینمش _ حالش خوب نبود نیومد _ چش شده، دیشب که خوب بود، محمد چی اونم نیومده؟ عمه با چند ثانیه سکوت سر انداخت بالا _ نه حاجی اونم نیومده، حالا تو چرا هر کی نیومده رو می‌بینی اونایی که اومدنو ببین عمه نگاهشو داد به عزیز _ ببین بچه‌ام اومده دیدنت لبخندی به عزیز زد و آغوش باز کرد بیا پسر با معرفتم عزیز رفت تو آغوش آقا جون، صورت همدیگر رو بوسیدن، دستش رو آروم زد تو کمر عزیز ماشاالله به تو پسر، که اومدی دیدن پدر بزرگت، الهی عاقبت بخیر بشی ناصر رو کرد به باباش _ بریم آقا جون بریم بابا... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) با عمه سوار ما
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) همگی اومدیم سمت ماشینهامون و پدر شوهرم نشست تو ماشین ما رسیدیم در خونه دیدم مش رحیم با یه گوسفند پشت در خونه نشسته، با تعجب از ناصر پرسیدم _ مش رحیم از کجا میدونست که ما امروز آقا جونو میاریم که با گوسفند اومده _ خودم بهش گفتم یه گوسفند بیاره برای آقا جون قربونی کنیم _ پدر شوهرم رو کرد به ناصر _ من کار بدی کردم که بین بچه‌هام فرق گذاشتم که اگر اینها منو حلال نکن حساب کتاب اعمال من اون دنیا خیلی سخت میشه ولی تو هم عیارت با بقیه بچه‌های من فرق داره، بچه‌هاتم از بقیه نوه‌های من با معرفت ترند. الان پسر محمد کجاست؟ از عزیز هم بزرگتره... میدونم که نیومده... من کار خیلی بدی کردم که بین بچه‌هام فرق گذاشتم ولی خدا خودش شاهده که بین نوه‌هام فرق نگذاشتم پرسشگر رو کرد به عمه _ گذاشتم؟ عمه سر انداخت بالا _ نه، بین نوه‌ها فرق نگذاشتی... حاجی جان غصه نخور درست میشه، بریم پایین و این بنده خدا مش رحیم رو منتظر نزاریم همگی از ماشین پیاده شدیم... رفتم سمت مش رحیم بعد از سلام و احوالپرسی گفتم _ ایکاش فاطمه خانم رو هم آورده بودید _ باغ پر عمله و بناست دارن مرغداری رو درست میکنند نمیشد که بیاد _ کارهای ساخت مرغداری خوب پیش میره _ آره خدا رو شکر همگی اومدن جلو با مش رحیم سلام و احوالپرسی کردن، مش رحیم خواست گوسفند رو قرباتی کنه من عذر خواهی کردم اومدم حیاط چون طاقت دیدن ذبح گوسفند رو ندارم ... بعد از قربانی همگی وارد خونه شدند پدر شوهرم نشست روی مبلی که نزدیک دستگاه تلفن بود. گوشی رو برداشت و شماره گرفت..‌.ولی هر چی بوق خورد کسی جواب نداد... رو کرد به عمه _ چرا ناهید جواب نمیده؟ تو شماره خونش رو میگیری شاید اون تو راهه داره میاد اینجا، شماره موبایلش رو بگیر پدر شوهرم به تایید حرف عمه دو باره شماره گرفت و بعد از چند لحظه گفت _ اینم جواب نمیده _ ولش کن شاید گوشیش روی سکوته حالا خودش میاد پدر شوهرم از ناراحتی چهره ش در هم رفت آهی کشید و آهسته زمزمه کرد نه نمیاد... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♥️🍃 چه قابل ستایشند کسانی که مناعت طبع دارند به حق خودقانعند و ازموفقیت وخوشبختی دیگران شادمیشوند انسانهایی ناب که از بخل وحرص وحسد هیچ سهمی نبرده اند !