🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) همگی اومدیم س
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عمه دستش رو گذاشت روی پای پدر شوهرم
_ نشین اینجا غصه بخور کی میاد، کی نمیاد، بالاخره میان، برو خدا را شکر کن که حالت خوب شد اومدی خونه دوباره هممون دور هم جمع بشیم
پدر شوهرم آهی کشید و نگاهش خونه رو دور زد
_ کو همه، بعدم به من یه فرصتی داده شده که بیام اینجا اشتباهاتمو جبران کنم از کسایی که بهشون ظلم کردم حلالیت بگیرم
کمی خودش رو جابجا کرد و زل زد تو صورت عمه
_ هاجر از ته دلت گفتی منو حلال کردی من بیشتر از همه تو رو اذیت کردم
عمه لبخند رضایتی زد
_ آره حاجی از ته دلم گفتم حلالت کردم من ازت میگذرم خودم ازت بگذره
نگاه عمیقی به صورت عمه انداخت
_ دلم میخواد در عوض این گذشتت یه کاری برات انجام بدم. اما نمیدونم چه کاری
عمه نفس بلندی کشید
_ منو ببر کربلا
پدر شوهرم یه برقی تو چشمش افتاد و به تایید حرف عمه سر تکون داد
_ انشاالله امام حسین خودش بطلبه با هم بریم
خیلی دلم میخواد از پدر شوهرم بپرسم شما که انقدر حق الناس گردنته چی شد که خدا بهت فرصت داده تا برگردی به دنیا توبه کنی...صدای نیلوفر از توی حیاط اومد
نرگس جان کجایی
بی خیال سوالم از پدر شوهرم شدم و یه ببخشید به پدر شوهرم و عمه گفتم اومدم تو ایوون
_ جانم نیلوفر خانم با من کار داری
_ آره دختر کجا رفتی ما رو دست تنها گذاشتی، من حیاطو میشورم توام از این گوشتا ببر آبگوشت بزار برای ناهار
باشه بزار برم ظرف بیارم گوشت بردارم
از آشپز خونه یه لگن برداشتم و برگشتم حیاط اندازه پنج وعده آبگوشتی، گوشت آوردم آشپزخونه آبگوشت رو باز گذاشتم. مش رحیم اومد توخونه رو به پدر شوهرم گفت
_ حاجی با اجازهت من زحمت و کم کنم
_ چه زحمتی مش رحیم شما رحمت هستی، بمون ناهار رو با ما بخور بعد از ظهر برو
_ نه حاجی باید برم بالا سر کارگرهایی که دارن مرغداری رو درست میکنن باشم
_ پس چند وعده گوش ببر یه بسته برای خودتون بقیه رو هم یه آبگوشت به کارگرها بده
مش رحیم چشمی گفت و نیلوفر براش گوشت گذاشت. خدا حافظی کرد رفت
کنار نیلوفر وایسادم
_ یه زنگ به محمد میزدی بیاد اینجا آقا جون از نیومدن ناهید و محمد خیلی ناراحته
نگاهی به من انداخت
_ بهتر که نیستن، الان اگر اینجا بودن اوقات همه رو تلخ میکردن، ببین نیستن هر کی با آرامش سر کار خودشه، خدا کنه ظهر هم نیان ما یه ناهار بی دغدغه بخوریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 لحظه دلهرهآور حمله سگ در خیابان فرشته تهران
یک لحظه غفلت در کنترل سگ میتواند به حادثهای جبرانناپذیر تبدیل شود؛ بهویژه برای کودکان، سالمندان و افرادی که توان دفاع از خود ندارند.
پیوست ....😳♨️ بچه اش افتاده ولی اول فکر سگشه تا بچه اش ‼️😳
1_28749336924.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
💔به یاد شهید حمید رضا رجب زاده🥀
شهادتت مبارک 😭
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
💔به یاد شهید حمید رضا رجب زاده🥀 شهادتت مبارک 😭
شادی روح این شهید مظلوم و صبر دل خونوادهش صلوات بفرستید😢
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
💔به یاد شهید حمید رضا رجب زاده🥀 شهادتت مبارک 😭
انشاالله تمام قاتلینش به اعدام مجازات بشن از ته دلتون یه صلوات بفرستید😢💔
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
دلم خیلی برای این شهید میسوزه حتی از شهید آرمان و شهید عجمی هم شهادتش دردناکتره بوده😢
آدرس گروه رو بهتون میدم بیاید اونجا همفکری کنیم که باید چیکار کنیم تا یادش رو در جامعه زنده کنیم.
آیا کسی در این کانال هست که برای این شهید مظلوم در مسجد و یا حسینیه مراسم گرفته باشه؟
متاسفانه ما هم نگرفتیم ولی انشاالله به زودی براش مراسم میگیریم حتی میخوام برم به مسئول اجتماع اسلامشهر بگم که یک شب برنانه رو متعلق بده به این شهید عزیز😢🌷
شما ها هم بیکار نشینید یه کاری بکنید.
گروه گپ نرگس👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3698394183C8640cad771
لینک گروه گپ👆👆
الان اذان گفتن نمازم رو بخونم ناهار رو هم درست کنم میام گروه با هم همفکری کنیم🙏🌷
عاشق بچه ها بودم امازن اولم بهم نارو زد وهرگز بچه دار نشد،میلی به ازدواج نداشتم اما میخواستم بچه دار بشم،یک روز دختر زیبایی وارد مطبم شد تا در مورد مراحل عمل مادرش باهام صحبت کنه،تو تمام مدت محو چشم های زیبایش بودم،نمیتونست هزینهی عمل قلب مادرش رو جور کنه و میخواست کمکش کنم،با تمام سنگ دلی ازش خواستم مدتی عقد موقتم بشه و برام بچه بیاره منم در عوض مادرش رو رایگان عمل میکنم،چارهای جز قبول کردن نداشت!یک سال از عقد موقتمون گذشته بود،وقتی دیدم باردار نشد بیخبر ترکش کرده و رفتم،هرشب خواب چشم هاشو میدیدم اما غرورم اجازه نمیداد باور کنم عاشقش شدم،مدتی بعد که برگشتم ایران رفتم سراغش،خودش خونه نبود و مادرش با بچه ای تو خونه تنها بود،با خودم گفتم حتماً بچهی یکی از فامیل هاشون هست،بچه ای که خیلی به دلم نشسته بود و نمی خواستم از بغلم بذارمش زمین،مادرش با نگرانی نگاهم میکرد اما نگاهش رو درک نمیکردم.در خونه که زده شدمادرش رفت درو باز کرد، دلم برای دیدن چکاوک پرپر میزد،رفتم پشت ورودی ایستادم تا ببینمش که شنیدم مادرش بهش گفت:-دکتر ستوده اینجاست چکاوک؟
صدای بهت زدهی چکاوک بلند شد:- چی؟ اون اینجا چیکار میکنه؟وای مامان آرتان روکه ندید؟
مادرش صدایش را پایین آورد و گفت:- چرا،الانم تو بغلشه!
صدای نالان چکاوک به گوشم رسید که گفت:-یا خدا،اگر بفهمه پسر خودشه حتماً ازم میگیرتش،بدبخت شدم مامان!
گوشام سوت کشیدند،اینا چی میگفتن، یعنی این بچهای که تو بغلمه،بچهی خودمه!؟
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
❤️🔥#تو_از_کدوم_قصهای⁉️
IR 10