🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عمه دستش رو گ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
درست میگفت هر وقت این دوتا نباشن ما جمع گرم و صمیمی داریم ولی وقتی باشن همه میافتن به جون همدیگه ولی از طرفی من نمیتونم ببینم بزرگ یه خونواده از نبود اینها ناراحته و چشم به راهشونه گوشیمو برداشتم اومدم توی اتاق در،رو بستم شماره ناهیدو گرفتم هرچی زنگ خورد برنداشت دوباره گرفتم تو دلم گفتم به نیت پنج تن پنج بار بهش زنگ میزنم اگه جواب نده دیگه بیخیال میشم... دفعه پنجم آخرای زنگ بود با صدای سردی گفت
_ سلام
_ سلام حالت خوبه
آهی کشید
_ چیکار به حال من داری
_ ببین ناهید خانم من نمیخوام از گذشته حرف بزنم که چی شده و حق با کی بوده. از الان میخوام بهت بگم که خدا پدرتو از اون دنیا برگردونده که بیاد اینجا و حلالیت بگیره الان وقت قهر کردن نیست پاشو بیا اینجا
چند لحظه گذشت و صدایی ازش نشنیدم
_ ناهید خانم صدامو داری
_ آره شنیدم
_ میخوای بیام دنبالت
_ نه
_ به خاطر مامانت بیا، اونو که دوست داری مادرت که برات همه چی تموم بوده الان جای تو براش خالیه، پاشو بیا
با صدای ضعیف و لرزون جواب داد
_ مگه نمیگی بابای من برگشته به دنیا که رضایت اونهایی رو که بهشون ظلم کرده بگیره
_ بله گفتم
_ خب رضایت بگیره
_ منظورت چیه ناهید جان، یعنی میگی پدرت بیاد خونتون اونجا ازت رضایت بگیره؟
با لحن دلخوری جواب داد
_ چی داری میگی برای خودت نرگس، من از وقتی که فهمیدم یه موجودی به نام بابا دارم دست محبت ازش ندیدم، بابای من چطور میخواد ظلمی رو که سالها در حق من کرده با یه ببخشید حلش کنه
یه لحظه دلم براش سوخت
_ حق با توئه تو میتونی ببخشی یا نبخشی خدا این حقو بهت داده ولی اینم در نظر بگیر که الان خیلیها از این رفتار تو ناراحت میشن از جمله مادرت و ناصر که میدونی دوستت داره و حتماً پسر خودت سید عباس، اون الان دلش میخواد تو این جمع باشه امروز اینجا همه جمعن، گوسفند کشتیم جای تو خیلی خالی بود
_ نرگس تو دختر راستگویی هستی دروغ نگو من مطمئنم که امروز خیلیا از نبودن من خوشحال شدن، حتی خودت
_ نه همه خوشحال نشدن در مورد منم داری اشتباه میکنی من دوست داشتم تو اینجا باشی اگر نمیخواستم برای چی بهت زنگ زدم و دارم التماس میکنم که بیای خونه بابات
_ این زنگ زدن تو هر دلیلی داشته باشه دلیلش برای خودم نیست، به خاطر یه سری از ملاحظاته که میگی بیام اونجا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
⭕ *حراج تکسایز چرم* ⭕
مدلهای آفخورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞
از همین حالا میتونید تکی هم خرید کنید
⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپپی!
👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇
https://eitaa.com/emperatorcharm
https://eitaa.com/emperatorcharm
وقتی مثل توپ پرت شدم هوا و با کله خوردم زمین، فهمیدم سوپرمن شدن اصلاً کار آسونی نیست! 🤦🏻♀😂
داشتم جون یه پسربچه رو که پریده بود وسط خیابون نجات میدادم که یه ماشین آخرینمدل زد بهم… چشمامو که باز کردم، فکر کردم رسماً مُردم و رسیدم بهشت! 😵💫😍
آخه سه تا مرد جذاب بالای سرم بودن
یه جراح خوشپوش، یه سروان باکلاس، و رانندهی خوشتیپ همون ماشین! 🤤🔥که بیتوجه به من داشتن بالای سرم جروبحث میکردن. هاجوواج داشتم نگاشون میکردم، که با فریاد آقاجون فهمیدم قضیه از چه قراره.
— آقایون! آقایون دخترم که مرخص شد، یکیتون فردا بیاد خواستگاری، دومی پسفردا، سومی پسترفرداش! 🤭😂
فکر کردم شوخیه… ولی چند دقیقه بعد دیدم اون سهتا آقای محترم، کلاس و شخصیت و ادب رو گذاشتن کنار و یقهی همدیگه رو گرفتن! 🤦🏻♀🤣
— من اول میرم!
— خواب دیدی خیر باشه، خودم اول میرم!
— زر اضافه موقوف! اولی منم! 😤🔥
ble.ir/join/FTuYR28qnN
ble.ir/join/FTuYR28qnN
*حالا من موندم و سه تا خواستگار که حاضرن برای نوبتِ اول خواستگاری، همدیگه رو تیکهتیکه کنن❤️🔥😂*
IR 12
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) درست میگفت هر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دقیقاً داره درست میگه در جوابش گفتم
_ ببین هر موضوعی که پیش میاد بالاخره چند دلیل داره بیشترین دلیلی که من بهت زنگ زدم حال پدرت و مادرته من عروسشونم نگرانم حالشون هستم تو که دخترشونی نباید بزاری اونها نگران بشن.
_ من و تو با هم فرق داریم من نمیتونم مثل تو انقدر با گذشت باشم
بغض گلوش را گرفت و با صدای گرفتهای ادامه داد
_ درد بیتوجهی و کمبود محبت پدری نکشیدی بدونی من چی میگم. خودتو خسته نکن نرگس من نمیام
بعد از شنیدن حرفش مکث کوتاهی کردم و گفتم
_ باشه هر طور راحتی ولی به حرفایی که بهت زدم فکر کن
بعد از خداحافظی تماس رو قطع کردم. خواستم بیام تو حال پیش بقیه که گوشیم زنگ خورد
جواب دادم
_ جانم امیرحسین
_ سلام مامان شما کجایین
سلام عزیزم، آقاجونو آوردیم خونه گوسفند کشتیم ناهار اینجاییم. تو ام با امیر حسن و زینب بیاید اینجا
_ باشه الان حاضر میشیم میایم
از اتاق اومدم بیرون نگاهم افتاد به ناصر که لگن گوشتهای تیکه شده رو دستشه و داره میره تو آشپزخانه تا نگاهش افتاد به من گفت
.
_ بیا یه پارچه بنداز روی این گوشتها یک ساعت بمونه از گرمی در بیاد بستهبندیشون کنیم ببریم بدیم همسایهها
_ باشه چشم
اومدم تو آشپزخونه ازم پرسید
_ چرا نیومدی حیاط کمک کنی
_ داشتم با ناهید صحبت میکردم راضی شه بیاد اینجا
_ چرا نمیاد
_ از آقاجون ناراحته میگه به من محبت نکرده
نگاه سوال بر انگیزی به من انداخت
_ برای همین
با تکون سرم حرفش رو تایید کردم
_ بهش میگفتی الان وقت این حرفهاست
_ گفتم، خیلی باهاش صحبت کردم راضی نشد
بعد از چند لحظه سکوت گفت
_ خودم باهاش حرف میزنم.
_ ناصر یه زنگ به محمد بزن بگو بیاد اینجا
_ ده بار زنگ زدم جواب نمیده
نگران پرسیدم
_ حالا چی میشه؟
با آرامش جواب داد
_ هیچی، چی میخواد بشه
اگر آقا جون رو حلال نکنن چی؟ آخه یه روایت داریم از امام محمد باقر علیه السلام که میفرمایند گاهی پدر و مادر عاق فرزند میشن
_ اون برای کسی هست که در گناه خودش باقی بمونه و پشیمون نشه و حلالیت نگیره، خدا در مقابل سرکشی آدمهاست که مجازاتشون میکنه نه برای آدمهایی که به اشتباهات خودشون پی بردن و توبه میکنند و حاضرند جبران کنند...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمریکاییها نمیدونن
ما تو مراسم عروسی رسم داریم..
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
@hosein_darabi
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
وقتی مثل توپ پرت شدم هوا و با کله خوردم زمین، فهمیدم سوپرمن شدن اصلاً کار آسونی نیست! 🤦🏻♀😂
داشتم جون یه پسربچه رو که پریده بود وسط خیابون نجات میدادم که یه ماشین آخرینمدل زد بهم… چشمامو که باز کردم، فکر کردم رسماً مُردم و رسیدم بهشت! 😵💫😍
آخه سه تا مرد جذاب بالای سرم بودن
یه جراح خوشپوش، یه سروان باکلاس، و رانندهی خوشتیپ همون ماشین! 🤤🔥که بیتوجه به من داشتن بالای سرم جروبحث میکردن. هاجوواج داشتم نگاشون میکردم، که با فریاد آقاجون فهمیدم قضیه از چه قراره.
— آقایون! آقایون دخترم که مرخص شد، یکیتون فردا بیاد خواستگاری، دومی پسفردا، سومی پسترفرداش! 🤭😂
فکر کردم شوخیه… ولی چند دقیقه بعد دیدم اون سهتا آقای محترم، کلاس و شخصیت و ادب رو گذاشتن کنار و یقهی همدیگه رو گرفتن! 🤦🏻♀🤣
— من اول میرم!
— خواب دیدی خیر باشه، خودم اول میرم!
— زر اضافه موقوف! اولی منم! 😤🔥
ble.ir/join/FTuYR28qnN
ble.ir/join/FTuYR28qnN
*حالا من موندم و سه تا خواستگار که حاضرن برای نوبتِ اول خواستگاری، همدیگه رو تیکهتیکه کنن❤️🔥😂*
IR 12
🔹🍃🌹🍃🔹
﷽
✨🌸اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً🌸🍃
🍃🌹🍃ـــــــــــــــــــــــ
🌿اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
🍃🌹🍃ــــــــــــــــــــــــــ
السلام علیک یا علی ابن موسی:
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ
🔹🍃🌹🍃🔹
#امام_زمان #صبح_بخیر #سلام