eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
610 عکس
304 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 جزئیات جدید از پناهگاه نتانیاهو و سران رژیم اسرائیل زیر ایچیلوف بزرگترین بیمارستان عمومی تل‌آویو 🇮🇷تحلیل سیاسی و جنگ نرم @tahlile_siasi @tahlile_siasi
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹دختر باران🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 صدای زنگ آیفون بلند شد با خنده گفتم:. یاد یه فیلم ترسناک افتادم اسمش زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید طرف آیفون رفت - مریم باورت نمیشه کیه در رو باز کرد صدای مامان سیما که با عصبانیت داخل می اومد بلند شد -من نمی‌فهمم اون بچه است آ قا محمد جواد شما هم بچه‌ای ؟! من رو شما بیشتر از این‌ها حساب باز کرده بودم با چشم‌های گرد شده سرم رو طرف پذیرایی بردم مامان چشمش به من افتاد که از پشت اپن با تعجب نگاهش می‌کردم *ور نپری بیا اینجا ببینم کار خودت رو کردی آره؟! با حرص طرفم اومد سریع از آشپزخونه بیرون اومدم جیغ بلندی کشیدم و پشت محمدجواد پنهان شدم... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
همسر کوچولوی من همیشه همین بود. بعد از هر خرابکاری به من پناه می‌آورد. اما اینبار با هر دفعه فرق می‌کرد کاری کردم تا آخر عمر یادش بمونه چه‌طور رفتار کنه. https://eitaa.com/joinchat/4140696202Cf473de97ae
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ابروهای ناهید
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با صدای شکسته و خسته‌ای گفت: — من عمرمو روی اون گاوداری گذاشتم که بچه‌هام آیندهٔ مالی خوبی داشته باشن و راحت زندگی کنن… حالا ببین اوضاعش به کجا رسیده که حرف فروشش درمیونه… نگاه ناصر روی دستهای چروک پدرش چرخید و با لحن مهربونی گفت: — باباجان… هرچی شما بگین همون کارو می‌کنم. بگین چیکار کنم؟ پدر شوهرم آه کوتاهی کشید: — هیچی بابا… حق با توئه. ببین محمد باهات راه میاد که گاوداری رو سرپا نگه دارید. اگه نه و بخواد بدقلقی کنه… باشه، بفروشَش. ناصر نفس عمیقی کشید. نگاهش آروم چرخید سمت مادرش… بعد دوباره برگشت روی صورت باباش — اون چیزی که بیشتر از گاوداری منو ناراحت کرده… زندگی محسنه. چشم‌های عمه ریز شد. ناصر مکثی کرد و ادامه داد — ناراحت نشید… ولی چرا گذاشتید زندگی محسن به جایی برسه که فریده بذاره بره قهر؟ ناهید انگار منتظر همین جمله بود. سریع گفت: — فریده زن زندگی نیست. همون لحظه رنگ صورت ناصر عوض شد و با تشر گفت — یه حرفو چند بار باید به آدم بگن؟ ساکت شو دیگه… ناهید جا خورد، اما عقب نکشید. صداشو بلند کرد: — تو حالت خوب نبود، همه‌چی رو نمی‌دونی! الان حتماً نرگس پُرت کرده… جمله‌ش هنوز کامل نشده بود که ناصر پرید وسطش حرفش — انقدر قضاوت نکن و تهمت نزن! نرگس همیشه مثل یه رفیق پایه کنارم بوده… همیشه همه‌جوره مراعات حالمو کرده. خدا می‌دونه چقدر دوستش دارم و بهش مدیونم. این طرز حرف زدن تو دربارهٔ نرگس… مثل نیشتر می‌مونه به قلبم… من از محسن، حال زن و بچه‌هاشو پرسیدم… گفت فریده رفته قهر همین چند کلمهٔ ساده از ناصر تو دلم غوعایی به پا کرد انقدر که دلم می‌خواد از خوشحالی جیغ بزنم. برعکس من، ناهید خشکش زد. صورتش بی‌رنگ شد. پدرشوهرم نگاهی به من انداخت نگاهی پر از قضاوتی که این بار به نفع من بود. — الحق که خیلی دختر خوبیه… با این شوهرداریش جاش تو بهشته…، اگه یه وقت ما حرفی بهت زدیم و ناراحتت کردیم، حلالمون کن. عمه‌ هم سر تکون داد، رو به من گفت: — بچه‌م از تو راضیه، خدا هم ازت راضی باشه. ما هم اگه حرفی زدیم، قصدمون ناراحت کردنت نبود… نیتمون خیر بود. هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که صدای زمزمهٔ ناهید به گوشم خورد — خیالات برت نداره… پدر ماورِ من جوگیرن… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
گفتم شما مشگلت چیه گفت، همسرم با یه خانمی تصادف کرده، ازش خوشش اومده و داره باهاش ازدواج میکنه، گفتم خب جلوی این کار رو بگیر، گفت نمیتونم دو تا بچه دارم بهم گفته اگر مخالفت کنی طلاقت میدم، منم پدر مادرم از دنیا رفتن، نه جایی رو دارم نه کسی که برم خونه‌ش بعدم جونم بسته به بچه هام هست حتی یه لحظه هم نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم گفتم شغل شوهرت چیه، میتونه توی این دوره زمونه دو تا زندگی رو خرجی بده، گفت پیمانکاره ساختمون هست وضع مالیش خوبه میتونه، جرقه ای ذهنم رسید نکنه سیاوش شوهره این خانم باشه، گفتم اسمش چیه؟ گفت... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به۷ قلم (لواسانی) محلی به حرفش ندادم. دوست ندارم ناصر بشنوه و با ناهید یکی‌به‌دو کنن و یه وقت حالش بد بشه. ناصر رو کرد به پدر و مادرش و گفت: _ ممنون که قدر زحمتای نرگس رو می‌دونید… فقط لطفاً جواب سؤال منو بدید. پدرشوهرم نگاهش رو انداخت سمت محسن. «قهر کردن زنِ محسن همه‌مونو خیلی ناراحت کرد، ولی بابا ما چه کاری از دستمون برمی‌اومد؟» ناصر گفت: «مشکل زندگی محسن و فریده مالی بوده… یه جوری حلش می‌کردید. پدرشوهرم ساکت شد و رفت تو فکر. از طرز رفتار عمه معلوم بود دنبال حرف یا دلیلی می‌گرده و چیزی پیدا نمی‌کنه… ناصر ادامه داد: _ ول کنید گذشته رو… گذشته‌ها گذشته. الان رو باید درست کرد. عمه که از کوتاهی‌ای که در حق پسرش و فریده کرده بود خجالت می‌کشید، رو کرد به محسن: _ یه دستبند طلا دارم. بهت میدم ببر بفروش، برو مایحتاج زندگیتو بخر. یه هدیه هم برای فریده بگیر و بیارش سرِ زندگیش. ناهید خواست حرفی بزنه که با نگاه تند ناصر ساکت شد. محسن رو کرد به مادرش: _ ممنون مامان… ان‌شاءالله براتون جبران می‌کنم. دلم یه ذره شده برای فریده و بچه‌هام. لبخند روی صورت عمه نشست. _ به فکر پس دادنش نباش. ناصر هنوز ناراحت و تو فکر بود و من خوب می‌دونستم چرا… داشت تو دلش به خودش می‌گفت چرا تا حالا به فکر زندگی محسن نیفتاده بودن. رو کردم به ناصر: _ حالت خوبه؟ می‌خوای یه آب‌قند برات بیارم؟ به تایید حرف سر تکون داد _ آره بیار… خودمم حس می‌کنم فشارم افتاده. رو به عمه گفتم: _ با اجازتون من برم یه آب‌قند برای ناصر درست کنم. عمه تبسمی زد _ نرگس جان، این چه حرفیه؟ اینجا خونهٔ خودته، برو بیار. من که بلند شدم برم آب‌قند بیارم، عمه هم بلند شد، رفت از تو کمد دستبندشو آورد و گرفت جلوی محسن: _ بیا عزیزم، ببر بفروشش. محسن، خوشحال از توجه مادرش، دستبند رو گرفت و دست مادرشو بوسید. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20سال جوون تر شدن!! اگه می‌خوای سال جدید یه تغییر اساسی کنی و همه رو شوکه کنی از الان به فکر چین و چروک‌هات باش✨ با یه کرم کاملا گیاهی پوستتو توی خونه لیفت و سفت کن😍✌🏻 وچین و چروکات و کامل از بین ببر✅ 💌تا10اسفند با ثبت هر سفارش یک ماسک آبرسان مخصوص اشانتیون دارید💌 📩 جهت مشاوره و سفارش محصول کلمه 《چروک》برام بفرست:👇🏻❤️ 🆔: @arezoo_zareiii مشاوره تلفنی ارسال عدد 1👇🏼 09903172413 بزن رو لینک زیر و کلی رضایت مشتری هامونو ببین👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2884765172Cf604f890eb
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به۷ قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محلی به حرفش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) عمه دستشو آروم روی دست محسن کشید و با صدایی پر از مهر گفت: _ چیکار می‌کنی عزیزم؟ محسن سرشو بلند کرد و تو چشم‌های مادرش نگاه کرد؛ یه نگاه عمیق، پر از حرفایی که انگار سال‌ها تو دلش مونده بود...گفت: _ ازت تشکر می‌کنم... نه فقط برای این دستبند، برای همه زحمتایی که برام کشیدی. لبخند پهنی روی صورت عمه نشست، همون لبخندی که همیشه تهش یه عالمه دعای پنهان بود. _ان‌شاءالله عاقبت‌به‌خیر بشی پسرم. محسن از جاش بلند شد، رفت جلو و دست پدرشوهرمو بوسید. اشک تو چشم‌های پدر شوهرم جمع شد و صداش لرزید: _ محسن جان... بابا، اگه حواسمون بهت نبود و اذیت شدی، ما رو حلال کن. محسن سریع گفت: _این چه حرفیه بابا… ناصر رو کرد به من: _ بریم خونه؟ چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بلند شدم. _ بریم. عمه گفت: _ یه دقیقه صبر کنید. رفت تو اتاق. صدای کشوی چوبی اومد. چند لحظه بعد با یه برگه برگشت و گرفت جلوی محسن. _ بیا عزیزم، این فاکتور خرید دستبنده. این‌طوری راحت‌تر می‌تونی بفروشیش. محسن برگه رو گرفت. خداحافظی کردیم و اومدیم نشستیم تو ماشین. در که بسته شد، ناصر سرشو چرخوند سمتم. آروم گفت: _ نخواستم پدر و مادرم ناراحت شن، واسه همین چیزی نگفتم… ولی واقعاً موندم چرا نسبت به زندگی محسن این‌قدر بی‌اهمیت شدن... نفس بلندی کشیدم. _ چی بگم… محسن که به شیشه خیره شده بود، گفت: _ناهید راست می‌گفت… بابا مامان رو جو گرفته. پدر مادر ما واقعاً جوگیرن. تا دو کلمه از زندگی من شنیدن، فوری طلا دادن که ببر بفروش. از توی اینه نگاهی بهش انداختم _ عه شما هم شنیدی؟ آره، و فهمیدم که شما خودت رو زدی به اون راه تبسمی زدم و به تایید حرفش ریز سرم رو تکنون دادم و گفتم _ آقا محسن، حرف روی همه‌مون اثر می‌ذاره. اصلاً دنیا رو همین کلمات دارن می‌چرخونن… متأسفانه ناهید اون‌قدر بر علیه ما حرف می‌زنه که نمی‌ذاره واقعیت‌ها به گوش پدر و مادر شما برسه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدران‌و‌مادارن‌در‌گذشته #بد‌وارثین‌و‌بی‌و
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹