eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
609 عکس
304 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به۷ قلم (لواسانی) محلی به حرفش ندادم. دوست ندارم ناصر بشنوه و با ناهید یکی‌به‌دو کنن و یه وقت حالش بد بشه. ناصر رو کرد به پدر و مادرش و گفت: _ ممنون که قدر زحمتای نرگس رو می‌دونید… فقط لطفاً جواب سؤال منو بدید. پدرشوهرم نگاهش رو انداخت سمت محسن. «قهر کردن زنِ محسن همه‌مونو خیلی ناراحت کرد، ولی بابا ما چه کاری از دستمون برمی‌اومد؟» ناصر گفت: «مشکل زندگی محسن و فریده مالی بوده… یه جوری حلش می‌کردید. پدرشوهرم ساکت شد و رفت تو فکر. از طرز رفتار عمه معلوم بود دنبال حرف یا دلیلی می‌گرده و چیزی پیدا نمی‌کنه… ناصر ادامه داد: _ ول کنید گذشته رو… گذشته‌ها گذشته. الان رو باید درست کرد. عمه که از کوتاهی‌ای که در حق پسرش و فریده کرده بود خجالت می‌کشید، رو کرد به محسن: _ یه دستبند طلا دارم. بهت میدم ببر بفروش، برو مایحتاج زندگیتو بخر. یه هدیه هم برای فریده بگیر و بیارش سرِ زندگیش. ناهید خواست حرفی بزنه که با نگاه تند ناصر ساکت شد. محسن رو کرد به مادرش: _ ممنون مامان… ان‌شاءالله براتون جبران می‌کنم. دلم یه ذره شده برای فریده و بچه‌هام. لبخند روی صورت عمه نشست. _ به فکر پس دادنش نباش. ناصر هنوز ناراحت و تو فکر بود و من خوب می‌دونستم چرا… داشت تو دلش به خودش می‌گفت چرا تا حالا به فکر زندگی محسن نیفتاده بودن. رو کردم به ناصر: _ حالت خوبه؟ می‌خوای یه آب‌قند برات بیارم؟ به تایید حرف سر تکون داد _ آره بیار… خودمم حس می‌کنم فشارم افتاده. رو به عمه گفتم: _ با اجازتون من برم یه آب‌قند برای ناصر درست کنم. عمه تبسمی زد _ نرگس جان، این چه حرفیه؟ اینجا خونهٔ خودته، برو بیار. من که بلند شدم برم آب‌قند بیارم، عمه هم بلند شد، رفت از تو کمد دستبندشو آورد و گرفت جلوی محسن: _ بیا عزیزم، ببر بفروشش. محسن، خوشحال از توجه مادرش، دستبند رو گرفت و دست مادرشو بوسید. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20سال جوون تر شدن!! اگه می‌خوای سال جدید یه تغییر اساسی کنی و همه رو شوکه کنی از الان به فکر چین و چروک‌هات باش✨ با یه کرم کاملا گیاهی پوستتو توی خونه لیفت و سفت کن😍✌🏻 وچین و چروکات و کامل از بین ببر✅ 💌تا10اسفند با ثبت هر سفارش یک ماسک آبرسان مخصوص اشانتیون دارید💌 📩 جهت مشاوره و سفارش محصول کلمه 《چروک》برام بفرست:👇🏻❤️ 🆔: @arezoo_zareiii مشاوره تلفنی ارسال عدد 1👇🏼 09903172413 بزن رو لینک زیر و کلی رضایت مشتری هامونو ببین👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2884765172Cf604f890eb
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به۷ قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محلی به حرفش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) عمه دستشو آروم روی دست محسن کشید و با صدایی پر از مهر گفت: _ چیکار می‌کنی عزیزم؟ محسن سرشو بلند کرد و تو چشم‌های مادرش نگاه کرد؛ یه نگاه عمیق، پر از حرفایی که انگار سال‌ها تو دلش مونده بود...گفت: _ ازت تشکر می‌کنم... نه فقط برای این دستبند، برای همه زحمتایی که برام کشیدی. لبخند پهنی روی صورت عمه نشست، همون لبخندی که همیشه تهش یه عالمه دعای پنهان بود. _ان‌شاءالله عاقبت‌به‌خیر بشی پسرم. محسن از جاش بلند شد، رفت جلو و دست پدرشوهرمو بوسید. اشک تو چشم‌های پدر شوهرم جمع شد و صداش لرزید: _ محسن جان... بابا، اگه حواسمون بهت نبود و اذیت شدی، ما رو حلال کن. محسن سریع گفت: _این چه حرفیه بابا… ناصر رو کرد به من: _ بریم خونه؟ چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بلند شدم. _ بریم. عمه گفت: _ یه دقیقه صبر کنید. رفت تو اتاق. صدای کشوی چوبی اومد. چند لحظه بعد با یه برگه برگشت و گرفت جلوی محسن. _ بیا عزیزم، این فاکتور خرید دستبنده. این‌طوری راحت‌تر می‌تونی بفروشیش. محسن برگه رو گرفت. خداحافظی کردیم و اومدیم نشستیم تو ماشین. در که بسته شد، ناصر سرشو چرخوند سمتم. آروم گفت: _ نخواستم پدر و مادرم ناراحت شن، واسه همین چیزی نگفتم… ولی واقعاً موندم چرا نسبت به زندگی محسن این‌قدر بی‌اهمیت شدن... نفس بلندی کشیدم. _ چی بگم… محسن که به شیشه خیره شده بود، گفت: _ناهید راست می‌گفت… بابا مامان رو جو گرفته. پدر مادر ما واقعاً جوگیرن. تا دو کلمه از زندگی من شنیدن، فوری طلا دادن که ببر بفروش. از توی اینه نگاهی بهش انداختم _ عه شما هم شنیدی؟ آره، و فهمیدم که شما خودت رو زدی به اون راه تبسمی زدم و به تایید حرفش ریز سرم رو تکنون دادم و گفتم _ آقا محسن، حرف روی همه‌مون اثر می‌ذاره. اصلاً دنیا رو همین کلمات دارن می‌چرخونن… متأسفانه ناهید اون‌قدر بر علیه ما حرف می‌زنه که نمی‌ذاره واقعیت‌ها به گوش پدر و مادر شما برسه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدران‌و‌مادارن‌در‌گذشته #بد‌وارثین‌و‌بی‌و
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
بنر فیک اصلا نداریم اعتماد کن🍀 دانشجوی پزشکی بودم و اون روز پیرزن شیرینی در بیمارستان بستری شده بود که برای نوه اش بین ما دانشجوها و پرستارها دنبال دختر می گشت😂 آن روز باران زیادی می بارید و ماشین نبود ،کنار جاده ایستاده بودم که تاکسی ایستاد ، یه مرد زیادی شیک با کت قهوه ای هم جلو نشسته بود.همان اول ساعت گرون قیمتش توجه امو جلب کرد که گفت دربست میره به بیمارستان(...) منم اونجا کار می کردم که گفت مهمان او باشم و کرایه رو خودش حساب کرد.!! بالای سر همون پیرزن بودم که دوباره دیدمش.... _اومدی داریوش...چقدر دیر کردی؟؟ متعجب نگاهش می کنم که به سمت پیرزن می آید.همان لباس ها هنوز تنش بود. _ شرمنده...گفتند از مدارک کپی بگیرم...برای همین دیر شد. پیرزن با عشق نگاهش می کند و به سمتم می چرخد و با ذوق سرشاری می گوید. _ نوه امه... امروز صبح از خارج برگشت...نمی دونستم میاد دیدنم ... همین که دیدمش از حال رفتم که منو آورد اینجا...آخه ۱۵ ساله ندیدمش!! تازه متوجه ظاهر شیکش می شوم.پس از خارج آمده بود... https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b و درست چند روز بعد همین مرد دکتر همان بیمارستانی می شود که من در آن مشغول بودم و .... !!!!! _ وصله ی جان 💜
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
قطعا حکمتی داشته که شما بنر این رمان رو ببینید ،مطمئن باشید 👇 مردد دستم رو روی اسمش لمس کردم و شماره اش رو گرفتم ،بعد از چند تا بوق صدای گرفته اش توی گوشی پیچید _جانم حورا؟ لب هام رو داخل دهنم کشیدم _الو سلام _علیک سلام لبم رو از حصار دندون هام آزاد کردم و پرسبدم _خوبی ؟ صدای نفس عمیقش توی گوشی پیچید _نه خوب نیستم ...دلم گرفته محیاسریع گفت _ازش بپرس کجایی با لحنی گرفته تر از قبل طوری که صدای محیا رو شنیده و میدونه به خواسته محیا و عمه بهش زنگ زدم گفت _خودت میدونی وقت هایی دلم میگیره کجام، بهشون هم بگو نگران نباشند ...حواسم هست امروز مراسم عقدم با دختر عمو مصطفی‌‌مِ ، تا یک ساعت دیگه میرم خونه ،بعدشم میام دنبال تو که ببرمت آرایشگاه ،کاری باهام نداری ؟ نه آرومی گفتم و با همون صدای گرفته گفت _تا میام مراقب خودت باش امانت عمو مصطفی ای جذاب و خوندنی 😍 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
دیشب بله برونشون بوده، اما دختر قصه‌مون یه جوری حال پسرمون رو گرفته، که بنده خدا از دست لجبازی‌های این دختر پناه برده به گلزار شهدا 🤭🤕 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
بیا بیرون تا این در لامصبو خورد نکردم...بیا اون روی سگمو بالا نیار... عرق سرد روی تیره کمرم نشست و ته دلم خالی شد...محال بود درو باز کنم... طوری مشت میکوبید و حرف میزد که انگار قصد جونمو کرده بود! نمیدونم چقدر زمان گذشت ولی آخرین مشتشو روی در کوبید و گفت : _بالاخره که از این خراب شده میای بیرون ، اون وقت من میدونم و تو... گور خودتو کندی دایان...گورخودتو کندی...! حیف زمینِ خدا نبود که همچین موجودی روش قدم میزد...؟ به خدا که حیف بود...! نگام به آینه افتاد...! عسلی های کدر شده رو به روم درد رو فریاد می‌زد. دلم برای دخترک بی پناه توی آینه می سوخت!! رد اولین قطره اشکی که روی گونم نشست رو تماشا کردم. حساب گریه های این چند وقت از دستم در رفته بود...! دست هامو زیر شیر آب کردم و به صورتم آب پاشیدم ... به دیاکو و نگاهش فکر کردم و به صورتم آب زدم... دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم... من بیرون این در چه جوری باید با دیاکو رو به رو میشدم...؟! https://eitaa.com/joinchat/3110601207C44a24af936 ۳