eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.3هزار دنبال‌کننده
609 عکس
306 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
✅✅✅✅✅
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 چرا از مرگ می ترسیم؟ 🔻 سخن جالب مرحوم حاج حیدر رحیم‌پور در مورد مرگ... استاد رحیم_پور نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸 ‌‌
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) عمه دستشو آرو
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن ناراحت، نفس عمیقی کشید. – بله… شما درست می‌گید. چند ثانیه سکوت سنگینی بینمون نشست بعد ادامه داد: – یه مدت خوب شده بود… نمی‌دونم چرا دوباره این‌طوری شد… گفتم: – من کاری به ناهیدخانم ندارم و دوست ندارم غیبتش رو بکنم. کلی می‌گم… حتی دربارهٔ خودم. آدم اگه هوای نفسشو مهار نکنه، نفسش ازش یه هیولا می‌سازه. محسن آهنگین زیر لب تکرار کرد: – آره… هوای نفس اگه کنترل نشه، آدمو هیولا می‌کنه… ناصر آروم سری تکون داد. – واقعاً همین‌طوره که می‌گی… محسن کمی مکث کرد، بعد آهسته گفت: – ببخشید… می‌تونید منو جلوی یه طلافروشی پیاده کنید؟… – آره، چرا نشه. رسیدیم به خیابونی که دو طرفش پر از مغازه‌های طلافروشی بود. جلوی یکی‌شون نگه داشتم و پیاده شد. ناصر رو کرد بهش: – ما همین‌جا وایمیستیم، برو بفروشش بیا. محسن گفت: – این‌طوری اذیت می‌شید، شما برید، من خودم میام. منتظر تعارف دوبارهٔ ما نموند و رفت. من هم راه افتادم سمت خونه. تا برسیم، ناصر مدام از کارهای محمد گفت و حرص خورد. ماشین رو تو حیاط پارک کردم. وارد خونه که شدیم، ناصر رو کرد به من. _ نرگس من لرز کردم. سریع یه تشک پهن کردم، بالش گذاشتم سر چرخوندم سمتش: – بیا بخواب. پتو بندازم روت گرمِت شه، تا من یه چایی بذارم. ناصر دراز کشید. پتو رو انداختم روش اومدم آشپزخونه. کتری رو پر کردم، گذاشتم روی شعله. برای ناهار سیب‌زمینی‌ها رو شستم، ریختم تو قابلمه و زیرش رو روشن کردم. چای دم کردم… چند دقیقه بعد، تو استکان ریختم و آوردم تو هال که با هم بخوریم؛ اما نگاهم که افتاد بهش، دیدم خوابش برده. چای رو تنهایی خوردم. اومدم آشپزخونه پیاز داغ فروان کردم سیب زمینی های پخته شده رو زنده با نمک و کره ریختم تو پیازداغ‌ها و مخلوتشون کردم... اومدم مدرسه، زینب رو آوردم خونه. پسرها هم از مدرسه رسیدن. میز ناهار رو چیدم، ناصر رو از خواب بیدار کردم. ناهار خوردیم. ناصر رو کرد به من: – بریم بیمارستان ببینم محمد گاوها رو فروخته، چیکار کرده… _________________________ من و همسرم زندگی خوب و عاشقانه‌ای داشتیم، یه روز مرتضی گفت برای سرمایه گذاری در پروژه جدید باید خونه و ماشین رو بفروشم اما چون بمدت دوسال باید در منزل پدرش بسر میبردیم من ناراضی بودم و گفتم: خونه پدرت که هرگز، اگه راست میگی بریم منزل پدری خودم، اصلا ما توی زندگیمون کمبودی نداریم که حالا نیاز باشه با یه سرمایه گذاریذ بزرگ توسعه بیشتری بهش بدیم،مرتضی جوش آورد وگفت... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9 زندگی خوب و شیرین خودم رو با لجبازی هام بر باد دادم جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🎓 ثبت نام کاردانی تا دکتری بدون_آزمون (غیرحضوری + اقساط) دانشگاه‌های موردتأیید وزارت علوم 🎓 ✅ برنامه‌ریزی انعطاف‌پذیر ✅ ثبت‌نام رسمی سازمان_سنجش ⏳ ظرفیت محدود فرم مشاوره رایگان: https://tatpnu.com/7 برای پاسخ دهی سریع تر , لطفا فرم مشاوره را تکمیل کنید تا کارشناسان ما با شما تماس بگیرند🙏
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات و و و روز جمعه برای و در مسجد وسه شنبه‌ها هم به و سلامتی و تعجیل در امر فرجشون در حسینه ان‌شاالله بی ریا برای عموم مردم پهن کنیم. لذا دست یاری به طرف شما آوردیم تا ان‌شاالله هممون از و این ماه عزیز بهرمند شویم 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدران‌و‌مادارن‌در‌گذشته #بد‌وارثین‌و‌بی‌و
اجرتون با امیرالمومنین کمک کنید به این سفره بی ریا که ما هم بتونیم به یاری شما میزبان مهمانان خدا باشیم🙏🌹