🔥 برنامک دستیار هوشمند ققنوس
یک دستیار هوش مصنوعی مخصوص کانالدارها!
♻️ ققنوس همهچیز رو برای تو آماده کرده تا با کمترین زمان، بیشترین بازدهی و تعامل رو تجربه کنی؛
🧠 ایدهپردازی حرفهای
📝 تولید محتوای روزانه
🤖 گفتگوی هوشمند
📅 تنظیم دقیق تقویم محتوایی
🎯 هدف ققنوس:
ایجاد یک تجربه متفاوت از تولید محتواست
🔺#توجه:
برای استفاده از برنامکها، باید آخرین نسخه ایتا رو نصب کنی..
🧩 @trendingapps | برنامکهای ایتا
اسلام مدیون ثروت حضرت خدیجه سلامالله علیهاست خانمی که ثروتمند ترین فرد مکه بود چون همه ثروتش رو بخشید به پیامبر خودش در فقر از دنیا رفت. جا داره که به پاس زحمات این بانو بزرگوار و مادر بزرگ امامان عزیزمون مراسم سالگرد رحلتش رو با شکوه برگزار کنیم.
اجرتون با دختر بزرگوارشون #خانمحضرتزهراسلاماللهعلیها 🖤
هر چقدر که در توانتون هست، ما را در مراسم سوگواری حضرت خدیجه سلامالله علیها یاری کنید🖤
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیهای بعد صدای نگران خاله
_کجا مهراد؟!...مهراد سربهسرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی میگه...مهراد!
_کاریش ندارم فقط میخوام باهاش حرف بزنم
خاله التماس کرد
_مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد میشه عموتم خونه نیست
صدای محکم مهراد نزدیکتر شد
_کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا
_مهراد!
سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد
_پناه شالت سرت باشه دارم میام تو!
بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت
_مهراد عمه!
عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد
با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود
_تو سالن چی گفتی؟
لبهامو با لرز تر کردم
+کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازهی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم!
مشتش محکمتر شد و خونسرد تکرار کرد
_جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟!
خاله با لحنی نگران به در زد
_مهراد! مهراد بخدا گناه داره!
چشمهام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیکتر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطرهها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید
_چکار کر...
پلکهام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید
_نفهمِ لجباز!!! لجباز!!!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
عاشقانهیمذهبی♥️🌱
#روایتیشیرینازپشتخاکریزهاتا...🔥
من پناهم. یه دختر با تیلههای مشکی و مژههای بلند. یه پسرعموی نظامی دارم که رنگ چشمهاش شبیه خودمه. مهراد زورگوئه! قدبلنده، قلدره و در عین حال مهربون!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
اما یه راز بزرگ تو گذشتهی ماست و اون اینکه...💯🤭
🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺❤️
من مرتضی هستم. یکی از بهترین پزشکهای قلبِ رشت...کلی مریض داشتم و ماهانه چند مریض را هم در بیمارستان دولتی عمل رایگان می کردم...خادم امام رضا هم بودم . پدرم علیرام و مادرم هُدی بانو بودند که خیلی بهم علاقه مند بودند .یه عمه هم داشتم که اسمش نرگس بود . عمه ام حدود بیست سال پیش دخترش را در کرمان گم کرده بود که هنوز دنبالش می گشت اما پیدایش نکرده بود.خانواده ام می خواستند که من دختر حاج حسین دوست ِپدرم ازدواج کنم اما من وقت ازدواج را نداشتم و نه می گفتم ....تا یه دختر وارد بیمارستان شد.دختر شیطونی بود و خیلی زود فکرم را مشغول خودش کرد. تقریبا هر روز داشتم اورا می دیدم. یک روز که زیر باران مونده بود ،خواستم او را برسونم .اول قبول نکرد اما باران شدید بود و مجبور شد قبول کنه. آدرسش خانه اش را پرسیدم که در کمال تعجب نشانی کوچه ی مارا داد. بی حرف او را رساندم وگوشه ی ایستادم تا وارد خونه ی شد...اووون! وارد خونه ما شد!!! چشمانم بیشتر از این گرد نمی شد .. او اینجا چکار می کرد ؟؟؟
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_وصله ی جان
■
خبر نداره که این دختر همان دخترِ گمشده عمه اشه که برای پول عمل قلب مادربزرگش برای مادرش کار می کنه تااینکه اون و مادربزرگش با واسطه کسی برای عمل قلب رایگان به سراغش می آیند و اونجا بود که .....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺❤️🩺
روی تخت دراز کشیده ساعد دستشو گذاشته بود روی پیشونیش خیره به سقف اتاق نگاه میکرد .
سمت تخت رفتم پشت بهش خوابیدم و پتو رو روی سرمکشیدم
پتو رو از روم کنار زد، منو برگردوند سمت خودش دلخور پرسید:
گریه کردی ؟
محلش ندادم پتو رو کشیدم روی سرم. پتو رو از روم برداشت پرت کرد پایین تخت با دستش صورتمو برگردوند سمت خودش
_ به من نگاه کن
توی چشمهاش خیره شدم
_چرا گریه کردی ؟
با بغض گفتم
_ نمی دونی ؟ ان شاالله خدا جوابتو بده.
چشماش گرد شد .. تو منو نفرین میکنی ؟ می دونی من امروز به خاطر تو چه حرفهایی شنیدم .. پاشدم نشستم بغضم ترکید و با گریه گفتم
_تو نیمدونی من حامله ام که میزنی روی کتفم هلم میدی ؟...
https://eitaa.com/joinchat/3556771120C9e07d76fe2
#رمان_براساسواقعیت_عاشقانههای_پاک ❤️