eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
19هزار دنبال‌کننده
766 عکس
400 ویدیو
7 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت دوم برگرفته از زندگی واقعی ۲ شب عروسی بین اون همه مهمون گم شده بودم، دیدم حسین با کتی دارن با عروس میرقصن و کٓتی یه دامن کوتاه پوشیده بود و دستهای همم گرفته بودن ... یه گوشه نشستم و نگاه کردم اصلا اونشب پیشم نیومد شب برگشتیم خونه مادربزرگش بخوابیم، پشتش‌رو کرد به من خوابید ... نمیفهمیدم چرا و نپرسیدم چرا ... ولی تو عالم کودکی خودم فهمیدم دلش میخواست الان جایه من کتی کنارش باشه، تا صبح کنارش خوابیدم ولی بیدار بودم صبح از خواب بیدار شدیم و با سلامی گرم منو از رخت خواب بلند کرد و برد تو روستا قدم زدن، انگار نه انگار اتفاقی افتاده منم فراموش کردم ... وقتی برگشتیم باز کتی اونجا بود و حسین برخوردش با من عوض شد منم رفتم سراغ بازی با اردک ها، خیلی متوجه نبودم این اتفاقات یعنی چی، میگفتم خوب ما با هم ازدواج کردیم کتی هر کاری ام کنه اول و آخر حسین شوهر منه، اومدم داخل خونه و تو اتاق ها و دید زدم ندیدمشون یه دفعه یه دستی تو‌ موهام گره خوردو گرمای دستش پیچید لایه موهام از پشت بهش تکیه کردم، فکر کردم حسینِ، یدفعه صدای غیر از صدای حسین به گوشم خورد _به به چه عروس قشنگی تیز برگشتم دیدم شوهرخاله حسینِ، با عصبانیت داد زدم دستتو بکش کثافت _ عه چرا داد میزنی تو جایه دختر منی همه با سر و صداهای من جمع شدن و طوری برخورد کردن که انگار من غیرعادی هستن یه لحظه به حسین نگاه کردم، پیش خودم گفتم چرا این بوره، قدش کوتاهه، با کتی ه، با زنهای دیگه میرقصه یدفعه اینقدر ازش بدم اومد دیدم اصلا نمیتونم لحظه‌ای تحملش کنم ... بر حسم غلبه کردم و بزور لبخند میزدم اومدیم ترمینال شلوغ بود دنبال ماشین شخصی بودیم ما رو برگردونه تهران، حسین گفت الی من میرم عقب تو خوشگلی مردها میان طرفت، بگو تهران وقتی قبول کردند بگو دو نفریم اشاره کن من بیام از حرفش مات زده شده، ولی به خاطر نقشه ای که تو سرم بود قبول کردم تا تنها شدم چند نفر اومدن طرفم گفتن خانم کجا میری گفتم تهران، همه گفتن باشه، گیج شده که به کدوم راننده بگم، یکی از رانندهایی که بهم نزدیکتر بود بودم گفتم: دو نفریم، اونم قبول کرد، بعد به حسین اشاره کردم بیا اومد نشستیم تو ماشین حسین سرش رو آورد در گوش‌م _تو زنی برای تو وای‌میسن من اگر بودم باید کلی معطل می‌شدیم رسیدیم خونه من‌ رو آورد خونه مون خودش رفت، رفتم پیش بابام همه چیو براش تعریف کردم گفتم من اینو نمیخوام، بابام گفت دیگه باهاش حرف نزن محل کار حسین با خونه ما فاصله نداشت، برای همین تا زنگ زد بهش گفت حسین آقا پاشو بیا خونه ما کارت دارم، نیم ساعت نشد حسین اومد بابام گفت: دخترم دیگه شما رو نمیخواد، مرتیکه بی غیرت دخترمنو وسط ترمینال ول کردی ماشین بگیری؟، خیلی معمولی گفت آخه اون زنه بخاطرش راحت وایمیسن، با شنیدن این حرف بابام چشم‌هایش گرد شد. بابا ادامه داد شوهرخاله‌ت غلط کرده دست زده به دختره من حسین خیلی طبیعی جواب داد ما اونجوری نیستیم شوهر خاله‌‌م کاری نکرد موهای الهه رو نوازش کرد بابام عصبانی شد گفت کدوم جوری؟؟ مرتیکه بی غیرت من ناموس دست تو میدم! پاشو برو گمشو ... حسین چشماش پر اشک شد، مظلومانه گفت _میخوام باهاش حرف بزنم بابا عصبانی صورتش رو مُشمئز کرد لازم نکرده حرف بزنی الهام دیگه با تو حرفی ندارم بزنه حسین ناراحت و نا امید بلند شد کفشهاش رو پاش کرد و از خونه ما رفت... ❌❌ 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁