eitaa logo
چلچراغ
87 دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
6.4هزار ویدیو
115 فایل
🔸امام_خامنه_ای : (( ما به ظهور ولی عصر( عج) امید زیادی داریم و امیدواریم که خداوند متعال آن روز را هرچه زودتر برای بشر برساند.)) سید علی لب تر کند جان را فدایش میکنم #اللهم_عجل_لولیک_الفرج پایگاه بسیج حضرت نرجس خاتون س ارتباط با ادمین @Galayol
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد. تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید و بعد من از بین شما یکی را برای نخست وزیری انتخاب می کنم.» پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود. آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود! آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند.آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته! وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم، کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت. هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.» پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید. در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد.» @chehelcherag2
⚜🔹⚜ قورمه سبزی نگران بوی قورمه سبزی بود. در را باز کرد و به سرعت دوید سمت اتاق. لباسش را عوض کرد و شیشه‌ی عطر را برداشت. هنوز دستش بوی پیاز می‌داد و موهایش بوی گشنیز سرخ شده! اشک روی چشمانش را گرفت! علی با تعجب آمد توی اتاق و پرسید: فاطمه! چرا جواب سلامم رو ندادی؟ چرا این جوری فرار کردی؟ چرا ناراحتی؟ فاطمه گریان گفت: از صبح درگیر کارها بودم؛ خونه رو مرتب کردم و غذا گذاشتم. اما بوی لعنتی قورمه سبزی می‌دم! دلم می‌خواست بوی عطر بدم که تو بدت نیاد، که فکر نکنی بی‌سلیقه‌م! ولی...! علی با قهقهه گفت: خانوم من! قورمه سبزی‌ای که بوش توی کل خونه نپیچه که قورمه سبزی نیست! دستی که بوی پیاز نده که غذا نپخته! عزیز دل من! خانومی که بوی غذا می‌ده کدبانوه؛ نه بی‌سلیقه. اما بعضی روزها هم بذار غذا با من باشه و تو برام عطر بزن. 😉 ⚜🔹⚜ @chehelcherag2
✳️🥀✳️ 💥می‌گویند روزی یک نقاش بزرگ در عرض سه دقیقه یک نقاشی کشید و قیمت هنگفتی بر روی آن گذاشت!؟ خریدار با این قیمت گذاری مخالفت کرد و این قیمت‌ را برای سه دقیقه کار ، منصفانه ندانست .... 📌نقاش بزرگ در پاسخ او گفت : این کار در واقع در سی سال و سه دقیقه انجام گرفته ، سی سالی که به آموزش و پیشرفت فردی و تجربه اندوختن گذشت و تو ندیدی به اضافه‌ی این سه دقیقه که تو دیدی! 🔺برخی افراد گمان می‌کنند که افراد موفق از خوش شانسی ، استعداد ذاتی ، یا نعمت الهی خاصی برخوردارند ، اما در واقع پشت هر موفقیت پایدار ، مدت‌ها تلاش طاقت فرسا وجود دارد. 🍂🥀▪️ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط
در تقویم امروز مناسبت دیگه ای هم هست 🙄🤔 🗓 13 مهر، سالروز هجرت امام خمینی (رحمه الله علیه) از عراق به پاریس (1357 ه. ش) 💢 ماجرایی که امام را به شدت ناراحت کرد. 📖 :👇 💬 حجه الاسلام فردوسی پور می گوید : 🔹 در رابطه با اجاره نشینى حضرت امام در جماران به قضیه اى اشاره مى کنم. 📍موضوعى که بیانگر تقید شدید امام به رعایت موازین و احکام شرعى به ویژه در مورد حقوق مردم و الگویى از یک مستاجر خوب و متشرع است. 🔹 با آن که صاحبخانه امام از مقلدان و دلباختگان آن حضرت بود و سکونت امام را در خانه خود، بزرگترین افتخار زندگیش مى دانست ؛ لیکن حضرت امام مثل یک فرد عادى که گویى هیچ گونه علقه اى بین مالک و مستاجر وجود ندارد، به احکام شرعى مربوط ملتزم بودند. 🔹 روزى براى تامین نور کافى و متناسب که براى فیلمبردارى از برخى ملاقات هاى رسمى یا برنامه هایى نظیر پیام نوروزى که در اتاق کار حضرتشان انجام مى شد، مورد نیاز بود، سه نقطه از گچ سقف اتاق را هر یک به مساحت ۵*۵ سانتیمتر زیر تیر آهن تراشیده بودند، مى خواستند نور افکن ها را به آن نقاط جوش دهند 🔹 هنگام صبح که طبق معمول خدمت امام مشرف شدیم، قبل از هر چیز، با لحنى خشن و تند و قیافه اى ناراحت و مضطرب فرمودند: ⁉️ این چیست، چرا این کار را کرده اند؟ 🔹 به عرض رسید براى تامین نور فیلمبردارى است. ⁉️بعد از لحظه اى تامل و سکوت تلخ ادامه دادند: چرا بدون اجازه صاحبخانه این تصرفات را مى کنند؟ 🔸 با این برخورد تند، جرات ادامه کار سلب شد واصل قضیه منتفى و جاى آن تعمیر شد. 🔹 هنگامى که از خدمتشان مرخص شدیم، جناب آقاى صانعى با توجه به اینکه ده ها سال با حضرت امام بودند، به من گفت: من در طول عمرم، کمتر چنین ناراحتى و تکدر خاطرى را در امام دیده ام. 📚 منبع: [سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی؛ جلد ۲؛ صفحه ۲۲] ____________ 📝 امام در وصیتی به فرزندشان می نویسند: 🔹 پسرم! سعی کن که با حق الناس از این جهان رخت نبندی که کار، بسیار مشکل می شود. سر و کار انسان با خدای تعالی که ارحم الراحمین است، بسیار سهل تر است تا سر و کار با انسان‌ها @chehelcherag
2.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 حکایت انفاقی که پذیرفته نشد! 🎙 ابو طلحه انصاری @chehelcherag2
6.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 💠ماجرای پذیرایی امام بخاطر تکریم عید غدیر 🎙       ┄══༅•ஜ𖣔🌹𖣔ஜ•༅══┄ @chehelcherag2
🔆قضاوتى عجيب در ميان بنى اسرائيل امام باقر (علیه السلام ) فرمود: در ميان بنى اسرائيل ثروتمندى عاقل زندگى مى كرد، او دو همسر داشت ، يكى از آنها پاكدامن بود، و از او داراى يك پسر شد و اين پسر شباهت به پدر داشت . ولى همسر ديگرش ، پاكدامن نبود و دو پسر داشت ، هنگامى كه پدر در بستر مرگ قرار گرفت به پسرانش چنين وصيت كرد: ثروت من مال يكى از شما است . وقتى كه او از دنيا رفت ، سه پسر او در تصاحب مال پدر، اختلاف كردند، پسر بزرگ گفت : آن يك نفر، من هستم . پسر ميانه گفت : او من هستم . پسر كوچك گفت : او من هستم . اين سه نفر نزاع خود را نزد قاضى بردند، قاضى گفت : من درباره شما نمى توانم قضاوت كنم ، شما را راهنمائى مى كنم برويد نزد سه برادر از دودمان بنى غنام ، از آنها بخواهيد تا نزاع شما را حل كنند. آنها نخست نزد يكى از آن سه برادر (از بنى غنام ) رفتند ديدند پير فرتوت است و سؤ ال خود را مطرح كردند، او گفت : نزد برادرم كه از نظر سنّ از من بزرگتر است برويد، آنها نزد او رفتند ديدند كه او پيرمرد است ولى فرتوت و افتاده نيست ، و سؤ ال خود را بازگو كردند، او گفت : برويد نزد فلان برادرم كه سنّ او از من بيشتر است ، آنها نزد برادر سوم آمدند ولى چهره او را جوانتر از دو برادر اول يافتند. نخست از برادر سوّم در مورد حال خود آن سه برادر بنى غنام پرسيدند كه چرا تو كه سنّت از همه بيشتر است ، جوانتر از دو برادر ديگر به نظر مى رسى ، ولى آنكه سنّش از همه كوچكتر است ، پيرتر به نظر مى رسد. او در پاسخ گفت : آنر برادرم را كه نخست ديديد، از ما كوچكتر است ولى زن بداخلاقى دارد، و او با زن سازش مى كند و صبر و تحمل مى نمايد از ترس آنكه به بلاى ديگرى كه قابل تحمل نيست گرفتار نگردد، از اين رو پير و شكسته شده است . اما برادر دوّم كه نزدش رفتيد از من كوچكتر است ولى همسرى دارد كه گاهى او را شاد مى كند و گاهى او را ناراحت مى كند، از اين رو در اين ميان مانده است و به نظر شما برادر وسطى جلوه مى كند، ولى من داراى همسر نيكى هستم كه هميشه مرا شاد مى كند از اين رو جوانتر از برادرانم به نظر مى رسم . اما راه حل در مورد وصيت پدرتان اين است كه : كنار قبر او برويد و قبرش را بشكافيد و استخوانهايش را بيرون آوريد و بسوزانيد و سپس نزد قاضى برويد تا قضاوت كند. آن سه برادر از نزد او بيرون آمدند، دو نفر از آنها (كه مادرشان پاكدامن نبود) بيل و كلنگ برداشتند و به طرف قبر پدر حركت كردند تا قبر را بشكافند... ولى پسر سوّم (كه مادرش پاكدامن بود) شمشير پدر را برداشت و كنار قبر آمد و به برادرانش گفت : من سهم خودم از اموال پدرم را به شما بخشيدم ، قبر پدرم را نشكافيد. در اين وقت آن سه برادر نزد قاضى رفته و جريان را گفتند. قاضى گفت : همين مقدار سعى شما براى قضاوت من كافى است ، اموال را به من بدهيد تا به صاحبش برسانم . سپس به برادر كوچك (كه راضى به نبش قبر پدر نشد) گفت : اموال را برگير كه صاحبش تو هستى ، اگر آن دو برادرت پسر پدرت بودند دلشان مانند تو، براى پدر مى سوخت و راضى به شكافتن قبر نمى شدند. 📚داستان دوستان، جلد پنجم، محمد محمدى اشتهاردى •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈ @chehelcherag2
╭═⊰🍂🌺﷽🌸🍂⊱━╮ 💫🌟🌙 🌙🌟💫 🌺🍃 🍃 🌱🌱🌱 چوپانی عادت داشت در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه با استفاده از آن‌ها آتش درست می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگ‌ها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگ‌ها مادامی که آتش روشن است، سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست. چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگ‌ها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد، سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود، شکر کرد و گفت: خدایا،‌ ای مهربان، تو که برای کِرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی، پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم. 🍃 🌺🍃 @chehelcherag2
╭═⊰🍂🌺﷽🌸🍂⊱━╮ 💫🌟🌙 🌙🌟💫 🌺🍃 🍃 🌱یک شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه‌های شهر می گشت كه به سه دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند، شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند دزدان گفتند ما سه نفر هر يك خصلتی داريم كه به وقت ضرورت به كار می آيد شاه عباس پرسيد چه خصلتی؟ 🌱يكی گفت من از بوی ديوارِ خانه مي فهمم كه در آن خانه طلا و جواهر هست يا نه و به همين علت به كاهدان نمي‌زنيم. 🌱ديگری گفت من هم هر كس را يك بار ببينم بعداً در هر لباسی او را ميشناسم. 🌱ديگری گفت من هم از هر ديواری ميتوانم بالا بروم 🌱از شاه عباس پرسيدند تو چه خصوصيتی داری كه بتواند به حال ما مفيد باشد؟ 🌱شاه فكری كرد و گفت من اگر ريشم را بجنبانم كسی كه زندانی باشد آزاد مي‌شود 🌱دزدها او را به جمع خود پذيرفتند و پس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند. فردای آن شب شاه دستور داد كه آن سه دزد را دستگير كنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی كه با يك بار ديدن همه را باز مي‌شناخت فهميد كه پادشاه، رفيق شب گذشته آنها است پس اين شعر را خطاب به شاه خواند كه: ما همه ، كرديم كار خويش را   ای بزرگ، آخر بجنبان ريش را ! 🍃 🌺🍃 ____@chehelcherag2
╭═⊰🍂🌺﷽🌸🍂⊱━╮ 💫🌟🌙 🌙🌟💫 🌺🍃 🍃 ‹‹ ادعای پیامبری ›› 🌱شیخی به جایی ادعای پیامبری می کرد تا اینکه امیر ان سر زمین مطلع شد. وزیر خود خواست و گفت: این چه خبری است مگر بعد از پیامبر خاتم دیگر دفترپیامبری بسته نشده است.؟ وزیر گفت: آری امیر!!! 🌱امیرگفت ترتیبی بده تا من خود در آن محل رفته واز نزدیک فرد شیاد را رسوا ساخته وتنبیهش کنم. چنان شد و امیر راهی شهری شد که شیخ ادعای پیامبری می کرد. شیخ که باخبر شد ، مردم آن شهر را در دودسته ، طرفین مسیری که امیر باید از آنجا می گذشت به صف منظمی سازمان دادو گفت : 🌱وقتی به سمت راست با سر خود اشاره کردم مثل اسب شیهه بزنید و موقعی که به سمت چپ اشازه کردم همچون الاغ نعره بزنند. 🌱همانطور شد و وقتی شیخ با امیر در بین مردم طرفین مسیر حرکت می کرد مردم با نقشه او از خود صدای اسب والاغ خارج کردند . 🌱آنجا بود که به امیر گفت: من پیامبر چنین مردم ابلهی هستم . امیر قانع شد و حق به آن شیخ داد 🍃 🌺🍃 ___ @chehelcherag2
╭═⊰🍂🌺﷽🌸🍂⊱━╮ 💫🌟🌙 🌙🌟💫 🌺🍃 🍃 ‹‹ اول قیافه خودت را ببین ›› 🌱در زمان های قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره ها شد.  🌱به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن برای فروش گذارده و از صفات نیك و توانایی های او هم نوشته بودند و در آخر هم نوشته بودند، اگر بهتر از این را هم بخواهید به حجره بعدی مرا جعه فرمایید. 🌱در حجره بعدی هم كنیزی زیبا با خصوصیات خوب و توانایی های بسیار در معرض فروش بود و ضمنا بر بالای سر او هم همان جمله قبلی كه اگر بهتر از این را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید. 🌱آن بندۀ خدا كه حریص شده بود از حجره ای به حجره دیگر می رفت و برده ها را تماشا می نمود و در نهایت هم همان جمله را می دید.  🌱تا اینكه به حجره ای رسید كه هر چه در آن نگاه كرد برده ای ندید. فقط در گوشه حجره آینه ی تمام نمای بزرگی را نهاده بودند خوب دقت كرد و ناگهان خودش را تمام و كمال در آینه دید.  🌱دستی بر سر و روی خود كشید.  چشمش به بالای آینه افتاد كه این جمله را بر بالای آینه نوشته بودند:  چرا این همه توقع داری؟ قیافه خودت را ببین و بعد قضاوت كن. 🍃 🌺🍃 ____@chehelcherag2
♥️ سرسینک ظرفشویی با آرامش سبزی ها رو می شستم برای نهار ،🍲 غذا آماده بود و همه منتظر این بودن شستن سبزی ها تموم بشه و به کمک بچه ها سفره رو پهن کنیم توی ذهنم یک عالمه سوال بود🤯 سوالهایی که اتفاقا پاسخش دست خودمون بود.. دنبال جواب می گشتم .... جوابی که دل آشوبم رو آروم کنه ..😕 دل بیقرارم رو قراری بده ...🥺 یه فکر مثه رعدو برق از ذهنم گذشت⚡️ یکی یکی افراد درجه یک خودم و همسرم و مرورکردم 🤔 خواهر ، برادر ، خاله زاده ها ، عمه زاده ها ، عمو زاده ها ، دایی زاده ها اووووووه چقدر ماشاالله تعدادشون زیاده..😃 همه شون خداروشکر سرکار میرن... الحمدلله وضعیت اقتصادی متعادلی هم دارن سرو وضع و خونه و زندگی شون هم که نگم براتون عاااالی و ترو تمیز 👌 خدارو هر نفس شکراز زحمت خودشون بوده نوش جانشون.. خلاصه که به قول معروف همه دستشون به دهنشون می رسه بعضی هاشون هم خانم وآقا باهم کار می کنن که دیگه بهتر 😌 بعضی هاشون سن ازدواجشونه بعضی ها ازدواج کردن وبعد از چند سال هنوز بچه ندارن سرتون و درد نیارم ... گشتم ببینم کسی هست توی این فامیل به این بزرگی بیشتر از دو تا بچه داشته باشه🤔 ... بله 😃 یکی از عمو زاده های همسرم 🙄 که چندسالی از ما بزرگتر هستن سه تا بچه دارن که تقریبا همسن سه تابچه های اول من هستن یکی دوتای دیگه هم که سنشون خیلی بیشتر از ماست و باید عروس و داماد بگیرن توی فامیل به این بزرگی فقط ما شاخ فامیل هستیم و چهار تا بچه داریم 🤷‍♀ نترسیدبابا چشم نمی خوریم چون وقتی خودمون رو با بعضی ازخانمهای جهادگر و پرتلاش و ولاییه دوره های آموزشی که رفتم مقایسه می کنم چهارتا واقعا چیزی نیست 😔 در هرصورت ... فکر کردم اگر هر کدوم از این فامیلای درجه یک فقط یه دونه نه بیشتر.. فقط یه دونه☝️ بچه به دنیا بیارن شجره نامه ی فامیل چقدر پرشاخ و برگ تر میشه🌳 چه بچه های بیشتری از تنهایی و فشار والدین نجات پیدا می کنن 🤦‍♂ چقدر بچه ها خوش به حالشون میشه و زندگی براشون معنا پیدا می کنه از تله ی جمعیتی هم عبور می کنیم ویه نفس راحت می کشیم..😮‍💨 اما افسوس و صد افسوس 😢 که به هرکدوم میگی یه بهانه ای برای خودشون دارن ..😔 🏠خونه (اکثرا دارن) 🚗ماشین (تقریبا همه دارن) 👌تربیت (حتماهمه توانایی تربیت کردن دارن) 😣بچه ها بزرگ شدن خجالت می کشن بچه ی زیاد بی کلاسیه 😏 جوونا میگن حالا چندسال زندگی کنیم بچرخیم و مسافرتمون و بریم✈️ میگن یکی دو تا بچه کافیه🤷 و بهانه هایی که همه تون بهتر از من می دونید 😵‍💫 بگم همه شون عاشق ایران وایرانی هستن 🇮🇷 بگم اکثرشون عاشق رهبری و نظام هستن دروغ نگفتم.. امااااااااا کو دغدغه ی جمعیت 😞 از فامیل اومدم بیرون رفتم بین دوستام ... همسایه ها... هیئتیا.... طلبه ها... منبریا ... دلسوزای رهبر و نظام .... 😭😭😭 وچه قصه ی غم انگیزو پیچیده ای شده این نمی دونم چرا بغض دارم 🥺 چقدر دلم گریه می خواد .. شیعه این درد رو کجا ببره ؟؟ یا امام زمان ما فقط لاف می زنیم منتظریم... ده روز بیشتر تا آخر صفر نمونده و هیچ کس به این فکر نمی کنه تا سال آینده یه شیعه به شیعه های شما اضافه کنه ... حالا شما بگید ... فامیلااااا... دوستان... طلبه ها و حوزوی هااااا هیئتیااااا... منبریاااااا... رهبری ها و دلسوزای نظام ... امام حسینی که براش اشک می ریزی غریب تره یا امام زمان..😭😭 امام حسین تنهاتره یا امام زمان ... امام حسین یک بار عاشورا رو گذروند و تمام شد اما امام زمان هزارو خورده ای ساله داره عاشورا رو می بینه روضه ی مجسم می بینه چی بگم که دلم پره 😭😭 هیچ کس رو قضاوت نمی کنم در جایگاه قضاوت هم نیستم نمی خوام دخالت کنم که دلیلتون موجه هست یا نیست هرکس خودش قضاوت کنه ببینه آیا قیامت جوابش قانع کننده هست برای حضرت زهرا یانه ... یاعلی مدد✋ متنهای ادبی و ها تولیدی کانال خودمونه لطفا فقط و فقط با انشاربدید مدیون نشید ممنون از توجه تون 🍃 https://eitaa.com/joinchat/375914942C7d35adf61d @chehelcherag2