𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ برای کسری از ثانیه او را نگاه کرد.
اینکه زهرا بدون بحث کردن، بدون تلاش برای جلب توجهش و فقط با آرامش حرفش را پذیرفت و نگاهش را از او گرفت، برایش غیرعادی بود.
بیشتر آدمهای این دانشگاه یا بیش از حد تلاش میکردند به او نزدیک شوند...
یا آنقدر از او فاصله میگرفتند که حتی جرئت حرف زدن هم نداشتند.
اما زهرا هیچکدام از این دو نبود.
تهیونگ یک بار دکمهی خودکارش را فشار داد.
صدای تق آن در سکوت کلاس پیچید.
بعد نگاهش را به سمت تخته برگرداند.
استاد، مردی میانسال با عینکی که روی بینیاش قرار داشت، شروع به نوشتن معادلههای پیچیده روی تخته کرد.
کلاس رسماً شروع شد.
اعداد، فرمولها و متغیرها یکی پس از دیگری روی تخته ظاهر میشدند.
دست تهیونگ با دقت روی کاغذ حرکت میکرد.
دستخطش مرتب و منظم بود و با تمرکز کامل، مسئلهها را حل میکرد.
هر از گاهی...
فقط برای یک لحظه کوتاه، از گوشهی چشم نگاهی به زهرا میانداخت تا ببیند آیا او هم با درس پیش میرود یا نه.
و زهرا...
کاملاً همراه درس پیش میرفت.
خودکارش با همان ریتم آرام روی دفتر حرکت میکرد و چهرهاش آرام و متمرکز بود.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
تهیونگ برای کسری از ثانیه او را نگاه کرد.
اینکه زهرا بدون بحث کردن، بدون تلاش برای جلب توجهش و فقط با آرامش حرفش را پذیرفت و نگاهش را از او گرفت، برایش غیرعادی بود.
بیشتر آدمهای این دانشگاه یا بیش از حد تلاش میکردند به او نزدیک شوند...
یا آنقدر از او فاصله میگرفتند که حتی جرئت حرف زدن هم نداشتند.
اما زهرا هیچکدام از این دو نبود.
تهیونگ یک بار دکمهی خودکارش را فشار داد.
صدای تق آن در سکوت کلاس پیچید.
بعد نگاهش را به سمت تخته برگرداند.
استاد، مردی میانسال با عینکی که روی بینیاش قرار داشت، شروع به نوشتن معادلههای پیچیده روی تخته کرد.
کلاس رسماً شروع شد.
اعداد، فرمولها و متغیرها یکی پس از دیگری روی تخته ظاهر میشدند.
دست تهیونگ با دقت روی کاغذ حرکت میکرد.
دستخطش مرتب و منظم بود و با تمرکز کامل، مسئلهها را حل میکرد.
هر از گاهی...
فقط برای یک لحظه کوتاه، از گوشهی چشم نگاهی به زهرا میانداخت تا ببیند آیا او هم با درس پیش میرود یا نه.
و زهرا...
کاملاً همراه درس پیش میرفت.
خودکارش با همان ریتم آرام روی دفتر حرکت میکرد و چهرهاش آرام و متمرکز بود.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
چند دقیقه بعد، استاد گچ را روی لبهی تخته گذاشت و رو به کلاس برگشت.
«ببینیم چه کسی واقعاً حواسش به درس بوده.»
نگاهش بین دانشجوها چرخید و روی تهیونگ ثابت ماند.
«آقای کیم.»
تهیونگ بدون کوچکترین مکثی از جایش بلند شد.
استاد به آخرین معادلهی روی تخته اشاره کرد.
«ممکنه این سؤال رو برای کلاس حل کنی؟»
تهیونگ فقط یک بار به معادله نگاه کرد.
همین برایش کافی بود.
گچ را برداشت و با آرامش، مرحلهبهمرحله شروع به حل سؤال کرد و همزمان با اعتمادبهنفس راهحلش را توضیح داد.
وقتی کارش تمام شد، استاد با رضایت سر تکان داد.
«عالی.»
بعد بخشی از راهحل را از روی تخته پاک کرد و دوباره نگاهی به کلاس انداخت.
«و حالا...»
نگاهش روی ا/ت ثابت ماند.
«خانم ا/ت.»
«میتونی همین سؤال رو با یک روش متفاوت حل کنی؟»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚