میگفت: دانشکده ادبیاتِ دانشگاهِ تهران بود.
بهار بود و پنجره باز...
استاد شفیعی کدکنی رو به ما دانشجوها:
خاك بر سرِ دانشجویی که عاشق نشود:)))
این روزها تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که کتاب بخرم.
حالا اگه کتاب هدیه بگیرم که خوشحال تر هم میشم:))
باز تا مغز استخوان درد میکنم اما هنوز همان ابلهِ عبوسِ عاشق زندگیام. هنوز اعتیادی مفرط دارم به تماشای بچه ها، حیوانات،طبیعت و هرانسانی که به شکلی از علاقه آغشته است.
-✍️🏻حمید سلیمی
شعر میخواهی چه کار؟
تو خودت شعری و شور..
نور میخواهی چه کار؟
تو خودت ماهی و نور..