eitaa logo
, Paradox ,
2.2هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
9 فایل
فرمانروای اینجا ۱۲۰ سال عمر کرده . و درخت تنومند چیپسی که بهش فرمانروایی میکنه پر از خاطرات و حال و احوالاتشه. جنگل آمازون https://eitaa.com/joinchat/1731134270Cce5b4952b5 « چنل ناشناسِ شروع :۱۴۰۰/۶/۲۷ 
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل همیشه، مریم زنگ زد گفت قراره با بچه ها بریم فلان آرایشگاه که پیش عروص باشیم. واقعا وقتی دیدمش شوکه شدم و خیلی براش خوشحالم. نشسته بودیم صحبت میکردیم همه باهم و میدونید ماجرا اینه که تقریبا من و مریم از بقیه بچه ها بزرگتریم و رنج بچه هایی که رفتیم عقدشون ۱۷ تا ۱۹ بود. (دیگه بچه بازی شده جای ما نیست😂) و هر دفعه باز باید به بچه ها بگیم که ما نفرای بعدی نیستیم و لطفا از بین خودشون نفرای بعدی رو حدس بزنن. و تا ساعت ۳ و نیم اونجا بودیم تا آقای داماد اومد و دوست جان رو برد. *صلوات برای خوشبختیشون.😂
دوستان چون بازم تو ناشناس گفته بودید اینه چنل اهنگا
هدایت شده از , Paradox ,
برای دوستانی که اهنگ میخواستن چنل آهنگ برپا کردم: https://ble.ir/musicalat
۳۰فروردین/۱۴۰۵/چهارباغ اصفهان.
مشروح اخبار امشب : گلدون شکست. ۲۰۸ تا شاخه گل رز برای ۲۰۸ تا ریحانه های خلقت. چهارباغ. قیمه. چای.
تو ضیح المسائل کامل امشب : ساعت ۷ رفتم مسجد،و شروع کردیم به برش دادن کاغذا و پانچ و ربانا من چشمم که افتاد به سبد گل رزا واقعا از خود بی خود شدم باعث طراوت روحم شدن اصن. مشغول کار بودیم که سها با یه کیک تولد رسید و کام مارو شیرین کرد‌. نزدیکای ساعت ۹ بود و ما همچنان ۸ ۹ نفره با سرعت برق و باد مشغول بودیم که کار به ثمر برسه. کار که تموم شد به علت کمبود ماشین توی ۲ تا ماشین همه جا شدیم و رفتیم سمت مرداویج دیدیم اونجا قشر مد نظرمون کم هست برداشتیم و رفتیم سمت چهارباغ از اول تا اخر چهارباغ پر شد از ریحانه های خلقت که یه شاخه گل رز قشنگ داشتن 😭✨ خانومایی که شاید از لحاظ ظاهری ازمون متفاوت تر بودن ولی خب ریحانه های خلقت بودن. شب قشنگی بود واقعا خداروشکر خوشحالم از اینکه خوب پیش رفت. ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
راستی هی این شبکه های بی بی سی میگن به اینا شام میدن شما باور نکنید امشب ما داشتیم رد میشدیم که دیدم یه جا قیمه میدن ساعت ۱۲ شب قطعا از گشنگی پرواز کردیم سمت قیمه و خداروشکر اون وقت شب کسی نبود ک بخواییم تو صف وایسیم. و یکم تو خیابونا گشتیم تا به یه موکبی که چای میدادن رسیدیم‌. و چای بعد از شام رو هم زدیم بر بدن که روح دیگه پرواز نمیکرد فقط،بندری میزد در آسمون.