, Paradox ,
امروز جشن ستارگان داشتیم و کل مدرس باید میرفتیم یه تالاری که اره اونجا تقدیر و اینا کنن ازمون اول
در ادامه داستان :
من اصن نمیخاستم برم چون میدونستم در هیچ زمینه ای ازم تقدیر نخواهد شد . و رفتنم الکیه
ولی
رفتیم
و دومین سری جایزه ها اسممو به عنوان رتبه برتر کشوری اوردن ...
میدونید
اصن درجریان هیچی نبودم
و رفتم جایزمم گرفتمو اره
همه ام اینطوری بودن که
ایول عجب چیزی هستی دیگه رتبه کشوری
و منی ک از همه چی بی خبر بودم جدی ،،، :/
اره خلاصه
از دو و نیم تا ۶ و ربع
اونجا یکم زیاد خسته شدیم ولی بازم همین ک با بچه ها بودم کافی بود برای حس خوب امروز
تنها کافیه به این فکر کنم که سال دیگه باید از دوستام خداحافظی کنم و دیگه قرار نیست هر روز ببینمشون ..
تا یه لیتر گریه کنم 👌🏼
داشتم فکر میکردم یه تتوی پروانه پشت گردنم بزنم
بعد دیدم خودم نمیتونم ازش عکس بگیرم و پز بدم بیخیال شدم دیگه 🚶♂
من برنامم این بود که تولد ۱۸ سالگیم (سال دیگه)
برم یه واحد خون اهدا کنم .
به مامانم که گفتم
به نکته ی ظریفی اشاره کرد که :
خودمم کم خونم و اگه خون اهدا کنم
همونجا غش میکنم میگیرن یه واحد خون خودمو بهم برمیگردونن تازه یکی دیگم بهم میزنن
بعدم میگن دیگه نیا 🚶♂
و اینطوری قضیه کنکل شد