داشتم فکر میکردم یه تتوی پروانه پشت گردنم بزنم
بعد دیدم خودم نمیتونم ازش عکس بگیرم و پز بدم بیخیال شدم دیگه 🚶♂
من برنامم این بود که تولد ۱۸ سالگیم (سال دیگه)
برم یه واحد خون اهدا کنم .
به مامانم که گفتم
به نکته ی ظریفی اشاره کرد که :
خودمم کم خونم و اگه خون اهدا کنم
همونجا غش میکنم میگیرن یه واحد خون خودمو بهم برمیگردونن تازه یکی دیگم بهم میزنن
بعدم میگن دیگه نیا 🚶♂
و اینطوری قضیه کنکل شد
از مدرسمون ،
از کادرش ،
از معلماش ،
از دانش آموزاش ،
از همه اش متنفرم ،
از همشون !
جالبه ..
هر روز مدرسه گروگان میگیرنمون و شکنجمون میکنن و خانواده هامونم خبر دارن
و مارو هر روز میفرستن اونجا ...
چندین سال پیش
برای عید یه کفشی گرفته بودم که خب قشنگ بود
بعد دختر خالم یه کفشی گرفت و من حسودی کردم
و اره داشتم دهن همه رو اسفالت میکردم
که بابام یه جمله ی طلایی بهم گفت
گفت: کفش دختر خالت مد روزه
مال تو
هم مد روزه هم مد شب 😂
میخام بگم اون موقع باورم شد و قضیه تموم شد 🚶♂