دلم برا ماه رمضونی ک تو تابستون بود تنگ شده
تا سحر بیدار بودیم بعدشم تا لنگه ظهر میخوابیدیم :"
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادتونه گفتم کلاس اول که بودم با اسکلت تو ازمایشگاه مدرسمون دوست بودم ؟
اسکلتی که همه بچه ها ازش میترسیدن و منی که یواشکی میرفتم درشو باز میکردم و دستاشو میگرفتم
اگه الان میدیدمش یه هچین حرکتی میزدیم
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگ ترین باگم :
#fact
••••••••••••
@chips_mast
من توی ذهنم یه مکالمه خیالی با یه نفر برقرار میکنم
توش دعوام میشه با طرف
و ازش بدم میاد ...
سر سفره داشتم میگفتم
مدرسه میخاد بچه هارو ببره مشهدو و با هواپیما میرن اگه با قطار میرفتن خیلی خوب تر بود و اینا
که بابام گفت یه موقع با دوستات هماهنگ کن با قطار برید مشهد
من : ...
...
پس
دیگه بزرگ شدم ...