, Paradox ,
اون روز. (۱ شنبه ) ۲۷/۱/۱۴۰۲
من فقط یه اسکیت برد میخاستم
که اونجا برا خودم باشم
توی زندگی بعدیم میخام یه عروسک خرسی باشم که یه بچه ای که باور داره عروسکا جون دارن منو میگیره و باهام خوبه و همیشه بغلم میکنه
من بچگی واقعا از صمیم قلبم باور داشتم عروسکام زندن
و شبا که میخوابیدم یه حدود ۲۰ تا عروسک رو تختم باهام میخوابیدن
طوری بود که حاضر بودن بیوفتم از تخت پایین ولی عروسکام راحت بخوابن
چند شبه دیر میخوابم سحری دیر بیدار میشم نمیرسم غذا بخورم بعدش روزه میگیرم افطاری ام چیز خاصی نمیخورم
و این روال تکرار میشه