یه پدری بود که یه عالمه پسر داشت،همه توی یه خونه ی بزرگ در کنار هم زندگی می کردن
البته خیلی هاشون بچه های واقعی اون پدر،نبودن
اما اونا رو مثل بچه های خودش ،از دل و جون دوست داشت
یه سریاشون خط فکری و اعتقاداتشون، هم ردیف خط فکری و اعتقادات پدرشون بود
یه سری هم تفکرات اونو قبول نداشتن و همیشه با لجاجت کارشون رو پیش می بردن حتی شده به ضرر خونواده!
اما بازم عضو یک خونواده بودن و صد البته این چیزا توی یه خونواده طبیعیه
همیشه یه بچه ناخلف باید باشه که گند بزنه به احوالات خونواده!
گذشت و گذشت تا دوره اداره بخشی از کارای مهم خونه رسید به یکی از پسرای خلف که واسه هر کاری سنگ تموم میذاشت
خواب و خوراک نداشت تا کارش رو به نحو احسن انجام بده
همونطوری که خیلیا دوسش داشتن،دشمنای زیادی هم پیدا کرده بود!
داداشای ناخلف تا تونستن براش زدن،هرجایی تونستن دستاورداشو به تمسخر گرفتن و کوبیدنش
توی اوج دوران تلاش بی وقفه اون پسر خلف،
یه روز خبر بدی توی جمع خونواده پیچید...
داداش سخت کوش و دوست داشتنی خونواده،دست راست پدر ،توی یه حادثه به رحمت خدا رفته بود
حرف و حدیث زیادی به وجود اومد
_یه عده میگفتن کار داداشای ناخلفه
_یه عده میگفتن غریبه ها با چراغ سبز داداشای ناخلف ،اونو از سر راه برداشتن
_یه عده هم میگفتن قضا قدر بوده!
خلاصه هرچی که بود،اون مرد مهربون و دوست داشتنی، به آسمون پر کشید و غمش تو دلا موند...
نوبت رسید به انتخاب یکی دیگه از داداشا برای به عهده گرفتن مسئولیتها
یه عده جمع شدن و رفتن پیش پدر و
گفتن: به نظرت بهترین جایگزین کیه!؟
پدر گفت:
انتخابش به عهده شماست
اما چند نصیحت دارم
کسی رو انتخاب کنید که ادامه دهنده راه اون داداش سخت کوشتون باشه
برای رفع مشکلات خونوادمون نگاهش به غریبه ها نباشه ،با کمک خودمون بیشتر مشکلات، بر طرف شدنیه
گذشت و روز انتخاب رسید
داداشای ناخلف تا تونسته بودن
با وعده وعیدهای محال ،اما شیرین
و سم پاشی علیه داداشای خلف
جمعیت زیادی رو با خودشون همراه کرده بودن
آدمایی که می دونستن حرفای پدر درسته، اما با لجاجت تمام،خلاف نصیحتش عمل کردن و منتخب داداشای ناخلف،
برنده انتخابات شد
کسی که خودش ناخلف نبود !
اما همه ی ناخلفا براش از جون و دل مایه گذاشتن تا اهداف خودشن رو از طریق اون پیاده کنن،ناخلفایی که نگاهشون فقط به غریبه ها بود!
بالاخره همه عضو یه خونواده بودن و باید به انتخاب اکثریت احترام گذاشته می شد
حتی پدر هم اون پسر رو در آغوش گرفت و از بقیه اعضای خونواده خواست که
حامی اون باشن
چند ماهی که گذشت
مشکلات یکی یکی سر بلند کردن
غریبه ها کمک که نکردن هیچ، کلی دردسر تازه هم برای خونواده درست کردن
همه چیز به هم ریخته بود و سنگ روی سنگ بند نمی شد.صدای اعتراض از گوشه کنار داشت بلند می شد
البته اکثر مشکلات غیر طبیعی بودن و تابلو...
بازم پای داداشای ناخلف در کار بود
برای تحمیل اهدافشون به پدر،بزرگ خونواده...
اما تلخ ترین اتفاق ،ناسزا گفتن همون آدمای لجوج بود به بزرگ خونواده...
اونم به خاطر مشکلاتی که با نادیده گرفتن نصیحتهای اون رخ داده بود...
و البته از ناخلف ها، انتظاری بیش از این نبوده و نیست...
اما یه چیز یادشون رفته بود
پدر ،پدره
بزرگ خونواده است احترامش واجبه...
پدر، پدره
بزرگ خونواده است
می رنجه،داغون میشه اما به روی خودش نمیاره تا بقیه اعضای خونواده بهم نریزن
پدر،پدره
بزرگ خونواده است
حواسش به همه چیز هست...
تا هست،هیچ وقت نمیذاره نظام خونواده از هم بپاشه
هم پشتش به اون بالایی گرمه
هم شعبده در آستین داره برای روز مبادا...
#آقایچیز
#بهنامپدر
@chiztovr
اتوبوس پس از سوار شدن مسافرهای ایستگاه، آماده حرکت بود که یک نفر با دوندگی زیاد خودش رو به اتوبوس رسوند
راننده غرغر کنان و با دلخوری زیاد، دوباره کلید باز کردن درها رو زد
مسافر نفس زنان وارد اتوبوس شد و از راننده تشکر کرد
راننده جوان نگاهی از آینه جلو به ردیف اول صندلی های پشت سر کرد و خطاب به پیرمرد تازه وارد گفت
نفست سرجاش اومد کارتت رو بزن
پیرمرد گفت: چشم پسرم الان می زنم
راننده جوان با لحن نچندان جالبی گفت:
هر روز از این الان میزنما داریم و حواست نباشه، تا به ایستگاه رسیدن تو شلوغی می پرن پایین
_ سر صبح اعصاب نداری ها جوون
الان می زنم دیگه
+پاشو کارتت رو بزن بعد لم بده به صندلی
پیرمرد استغفرالله گویان دست به جیب برد تا کارتش رو خارج کنه
با دست بردن به هرجیبش ضربان قلبش بیشتر می شد
خبری از کارت نبود
گویا اونو توی خونه جا گذاشته بود
با صدای لرزان از ترس راننده گفت: پسرم مثل اینکه کارتم رو جا گذاشتم
+من که میدونستم از اولم نمی خواستی کارت بزنی قیافت تابلو بود
پاشو نقدی حساب کن
پیرمرد باز با استرس دست توی جیبهای کت و شلوارش کرد اما متوجه شد کیفش رو هم بخاطر عجله زیاد توی خونه جا گذاشته
ضربان قلبش به بالاترین حد ممکن رسیده بود
دوباره دست کرد توی جیب بغل کتش
انگشتای دستش به یک کاغذ برخورد کرد
امید توی دلش زنده شد
اینبار از هیجان زیاد ضربان قلبش به بالاترین حد رسیده بود
دعا می کرد که اون کاغذ پول باشه
با ترس و امید کاغذ رو از جیبش بیرون کشید
وای خدای من یه دوتومنی بود لبخند گوشه لبش نشست
یادش اومد اینو چند روز پیش نوه اش با اصرار زیاد گذاشته بود توی جیبش و گفته بود چون بهترین بابا بزرگ دنیایی
توی حال و هوای خودش غرق بود
که دوباره صدای راننده بلند شد
-اگه خنده هات تموم شد پاشو بیا کرایه ات رو بده
پیرمرد از صندلی پا شد و رفت سمت راننده
گفت بفرما، اما پسرم لحن صحبت کردنت با مسافر،اصلا جالب نیست
+اینش به خودم مربوطه
راننده تا چشش به پول دوتومنی دست پیرمرد افتاد گفت:
کجایی بابا !؟کرایه نقدی پنج تومنه
_پسرم کرایه دوتومنه
+بله کارت دوتومنه اما نقدی پنج تومنه
نداری بپر پایین وقت ما رو نگیر
پیرمرد از عصبانیت صدایش را بلند کرد
یعنی چی؟ برای چی؟کارتم رو فراموش کردم چرا باید پنج تومن بدم
_قانونه عمو میفهمی قانونه
+این قانون رو هرکی گذاشته اشتباهه این پول حرومه من که راضی نیستم
_بپر پایین حوصلتو ندارم
از بگو مگوی پیرمرد با راننده بی ادب
خون بقیه مسافرا به جوش اومده بود
هرکسی یه چیزی می گفت
راننده گفت هرکسی مشکل داره پیاده شه
هرجایی هم میخواید تماس بگیرید
کرایه پنج تومنه
چند نفر خواستن برای پیرمرد کارت بزنن
راننده گفت باید پیاده شه این از اول هم نمی خواست کارت بزنه،از قیافش مشخص بود.هرکسی هم کارت بزنه من قبول نمی کنم
به اولین ایستگاه که رسیدند، پیرمرد رو با زور ازاتوبوس پیاده کرد
یکی از جوونهای حاضر داخل اتوبوس از کوره در رفت،از صندلیش پاشد و به سمت راننده رفت یک مشت حواله صورت راننده کرد و به چشم بهم زدنی از اتوبوس پرید بیرون و تا راننده به خودش بیاد غیبش زده بود
راننده یه دستمال از جیبش در آورد و به دماغ غرق خونش گرفت و شروع کرد به فحاشی به اون ضارب
برگشت به سمت مسافرا گفت من دیگه نمیرم پیاده شید با یک اتوبوس دیگه برید
اینبار صدای همه در اومد
چند نفر از مسافرای مرد هم گفتن غلط کردی تا یه مشت دیگه حواله صورتت نشده حرکت کن
راننده که سمبه رو پر زور می دید کلید درها رو زد و حرکت کرد
چند ایستگاه جلوتر بغل خیابون، روبروی یه نانوایی که پشت نارونهای پیاده رو جا خوش کرده بود، توقف کرد
با سرعت پیاده شد و با چند گام بزرگ خودش رو به نانوایی رسوند
_سلام داداش راننده اتوبوسم، مسافرا معطلن دوتا نون بده
+سلام، کارتت رو بده
راننده کمی جیبهاش رو ورانداز کرد و گفت گویا داخل کیف دستی داخل اتوبوسه
+شرمنده باید کارت داشته باشی،نقدی نمیشه
_داداش یه کاریش بکن عجله دارم،از من نقدی بگیر ،نفر بعدی که اومد پول منو بهش بده و از کارتش بیشتر بکش
+باشه ده تومن میشه
_جان!مگه نون گرون شده
+نه، هزار و پونصده ولی چون نقدی میخوای بگیری دونه پنج تومنه
_چه خبره؟چرا؟چه فرقی میکنه ؟من پولشو دارم میدم دیگه
+نه عزیز فرق میکنه،اون کارتیه این نقدی
_بگیر ولی من راضی نیستم ،حرومه
+چی؟پولی که من میگیرم حرومه یا پولی که شما می گیرید برای نداشتن کارت
_راننده یکه ای خورد و گفت اون تصمیم بالا دستی هاست ما فقط مرده شوریم
+چه بالا دستی ها چه هر ...
پولی که داری سر خونه زندگیت می بری حرومه
واسه خرید کارت ،باید کلی پول بدیم،واسه هر بار شارژ،دستگاه یه درصدی کم میکنه
کارتم که نداشته باشیم دو برابر و نیم نقدی می گیرید
حالا این پول حروم نیست!؟
اگر به نظرت حلاله ،این پولم که ما میگیریم حلاله!
راننده در برابر حرف حق جوابی نداشت
اما دوتا نان رو گذاشت روی میز و گفت نمی خوام دمت گرم
یهو یه صدای آشنایی از پشت سرش شنید
پسر باز چشمت به یه راننده شرکت واحد افتاد اذیت کردنت گل کرد!؟
این آقا از آشناها هستن نمی خواد پول بگیری نونش رو بده مسافرا منتظرن
از صبحم خیلی عجله داشت
-چشم سید جان، مهمون شماست
صاحب مغازه هم که شمایید،من چکارم این وسط
داشتم باهاش شوخی می کردم...
راننده از شرمندگی جرئت برگشتن و نگاه کردن به صورت صاحب صدا رو نداشت
پیرمرد دستی گذاشت رو شونه راننده و گفت
مهمون منی و نون ها رو داد دستش
پیاده که شدم، یکی از راننده های خط، که
از آشناهای قدیمی بود سوارم کرد و رسوندم مقصد
اینجا هم نون وایی خودته هر وقت نون خواستی در خدمتم
ولی به گوش اون مسئولین برسون
گرفتن اون پنج تومن مشکل داره...
در ضمن همکار بازنشسته هستم...
از این به بعدم لطف کن احترام مسافرات رو داشته باش،خدا رو خوش نمیاد
و یه چیز دیگه اون پسری که تو رو زد
اونور خیابون تصادف کرد
راننده از خجالت تا انتها سرش پایین بود و به رفتار و کردار خودش فکر می کرد و به عکس العمل پیرمرد
فقط برگشت دستی روی شونه پیرمرد گذاشت و به شونه دیگرش بوسه ای زد و گفت
سید حلالم کن
و راهش رو گرفت و رفت...
#آقایچیز
#کرایهاتوبوس
@chiztovr
معلم مثل همیشه با لباسای اتو کشیده جذاب و بوی عطر نرم همیشگی وارد کلاس شد
بعد از سلام و علیک و حضور و غیاب
رو کرد به دانش آموزا و گفت:
بچه ها،می دونستید هیچ رفتار و کنشی تک بعدی نیست!؟
واکنش دیگران رو به دنبال داره و روی زندگیشون تاثیر مثبت یا منفی میگذاره
شقایق هم با نیشخند پا شد و گفت:
ما هم می دونیم مثل همیشه خانم حسینی یه درس از زندگی تو چنته داره که قرار دهنمون رو سرویس کنه
همه بچه ها زدند زیر خنده
معلم بچه ها رو دعوت به سکوت کرد و باخنده ای که روی لبش نقش بسته بود
رو به شفایق کرد و گفت
آفرین همین رفتار تو
هم باعث خنده بچه ها شد ،هم نظم کلاس رو بهم ریخت
و البته ممنونم، چون کار منو راحت تر کرد برای توضیحات بعدی
برای هر اتفاقی باید آمادگیش در سمت مقابل ایجاد بشه و مقدمات پذیرشش شکل بگیره،وگرنه باعث به وجود اومدن شوک میشه!
مثل زلزله که یهو همه چیز رو بهم میریزه
حالا به من بگید میشه یه شیر گرسنه رو کنار یه آهو به سلامت نگه داشت
یه تعداد از بچه ها گفتند نه نمیشه
و یه تعداد هم معتقد بودند با آموزش و رام کردن شیر ممکنه
و باز یه عده در مخالفت با دسته دوم ،می گفتند ذات شیر غیر قابل تغییره
بهر حال شاید معجزه بشه و یکی دوتا شیر خیلی خودشون رو نگه دارند
اما ذاتشون درندگیه،گرسنه که بشن بالاخره همه آموخته هاشون رو فراموش می کنند و به آهو حمله می کنند
معلم با خوشحالی، همهمه بچه ها رو خوابوند و گفت:
آفرین به دخترای فهمیده ام که تموم حرفای مد نظر منو توی این چند جمله، خودشون گفتند
بعد پرسید
به قانون و حکم شرع کاری ندارم و بحثم نیست
به نظرتون پوشیده بودن زن در اجتماع خوبه یا بد
بازهم کلاس درس پر شد از همهمه بچه ها
یه عده گفتند: شخصیه هرکسی هر لباسی دوست داره می تونه بپوشه، فقط خیلی ضایع نباشه
یه عده هم میگفتن پوشیده بودن خوبه،آرامش خاطر به آدم میده و از نگاه دیگران در امان نگهت میداره
یه عده هم میگفتن هر جور جامعه لباس می پوشه ماهم می پوشیم
معلم بچه ها رو دعوت به سکوت کرد و گفت
حالا با اون سوال شیر و آهو مقایسه کنید و جواب منو بدید
اینبار سکوت نفسگیری، درکلاس درس حاکم شد
خانم حسینی خودش مقید به حجاب سفت و سخت نبود
اما هر جور لباس و تیپی هم نمی زد
همیشه پوشیده بود
شنیدن این حرف ها از زبون اون برای بچه ها عجیب بود
خانم حسینی سکوت رو شکست و گفت
چرا ساکت شدید؟
جوابش اینقدر سخت بود!؟
اره عزیزانم
همونطور که گفتم هر کنشی،واکنشی داره
باید مقدمات هر اتفاقی در همه ابعاد شکل بگیره
وگرنه جامعه دچار شوک میشه
اون دختر خانومی که با لباس نیمه عریان و سر برهنه میاد تو خیابون
داره بنای یه شوک رو تو جامعه تزریق میکنه که فردا روز دامن خودش رو میگیره
عریانی یه طرف قضیه است و کنش اون دختر
اما غافل از واکنش جامعه است
مردی که برای این اتفاق آماده نشده،چه توقعی ازش دارید،شهوت مرد همون شیر گرسنه است،به هیچ شکلی نمیشه کنترلش کرد
مگر یه سری افراد خاص
اما چند درصد از مردهای جامعه خاص هستند
پس اگر می خواید توسط شیر شهوت دریده نشید، نقش آهو رو تو جامعه بازی نکنید
بازنده اول و آخرش شمایید
#آقایچیز
#حجاب
@chiztovr
هدایت شده از چیز طور
از همه شهرهای ایران اومده بودن به عشق زیارت سید علی
سختی و رنج سفر رو به جون خریده بودن تا شاید بتونن از نزدیک با چشمای خیس ،حضرت نور رو زیارت کنند
چقدر سر جا و کدوم قسمت نشستن
بحث و جدل داشتن تا هرچی میتونند ،فاصلشون با ایشون کمتر باشه
از بیدار خوابی شبونه محل اسکان گرفته تا گیت های پر تعدد مسیر
هیچکدوم شور و شوقشون رو کم که نکرده بود ، هیچ
تازه اشتیاقشون رو بیشتر از قبل هم کرده
بود
همخوانی با گروه سرود ای ایران گرفته تا نقالی و شعر حماسی حاج مهدی رسولی
شور و اشتیاق رو به مرز جنون رسونده بود
سالن فقط چشم انتظار لحظه طلوع نور بود و آماده انفجار
اما خبری اومد که
چینی دل همه رو شکست
چشمایی که بارونی شد
بهتی که فضای بیت رو فرا گرفت
سخت و جانکاه بود
یک جمله سه حرفی بود
که دنیایی حرف تو دلش داشت
یه زلزله ده ریشتری که کاخ آرزوهای همه رو فرو ریخت
«حضرت آقا نمیان....»😭
خدایا ما رو از دیدن امام زمان(عج) محروم کردی،دیگه زیارت نائبش رو ازمون نگیر😭
فقط اشک بود و اشک
غم و بود و حال هوایی غیر قابل توصیف
یه عده همونجا روی زمین نشستن
یه عده با اشک و ناراحتی فضای بیت رو خالی کردند
یه عده هم دیوانه وار از عشق به سید علی
دور جایگاه حلقه زدند
گریه می کردند و تبرکی از پرده و وسایل دور جایگاه می بردند
هنگام خروج از بیت
یه نفر حرفی زد که اشکمون بیشتر از قبل جاری شد
گفت:سابقه نداشته آقا مهمانش رو رد کنه اینجوری
کاش لااقل میومدن و زود می رفتند یا ویدئو کنفرانس با بسیجی ها حرف می زدند
دلمون خیلی شکست
ولی یه اهل دلی حرف قشنگی زد که باعث شد نگاه و دیدمون متفاوت تر از قبل بشه
گفت:نمیدونم داستان چیه
مسلما حفظ جان و سلامتی ولی امر مسلمین جهان واجبه و اولین چیزی که به ذهن همه میرسه همین مطلبه
اما شاید اینبار بخاطر حفظ جان ما نیومدند!؟
شاید آقا میخواستن خطری ما رو تهدید نکنه
برای همین توی اون جمع حاضر نشدند
آقا بسیجی هاشو لازم داره برای نبرد آخر
برای آماده سازی قیام حضرت مهدی(ع)
دوباره بچه ها زدند زیر گریه
اما اینبار با فریاد حیدر... حیدر...حیدر... حیدر😭
#آقایچیز
#دیدار
@chiztovr