به جای اینکه کل روز بشینم به خاطراتم باهاشون و حسرتام فکر کنم، اینجوری میشم که عه یارو چقدر آشناست... ولی نمیشناسمش.
اون فرشته ای که مأموره تا مراقبم باشه و اعمالم رو ثبت و ضبط کنه هرازگاهی میزنه رو شونه ام و میگه: داداش ولی خودمونیما عجب اسکلی هستی.
سمفونی دلقک ها.
یه خشم عجیبی دارم
با کنترل کردن خودم تو این وضعیت رسما دارم جهاد میکنم.