از غروب بدم میاد ، از اون لحظهای که هوا بین روشن و تاریک گیر میکنه . انگار دنیا نمیدونه باید بمونه یا بره ، درست مثل تو . تو هم همیشه بین بودن و نبودن ، بین موندن و رفتن ، بین من و یه خاطره گیر کرده بودی . و میدونی بدترین چیز چیه ؟ اینکه آخرش همیشه خاطرهها برنده میشن .
وقتی خوابت میبرد ، آرومتر میشدی ، انگار یه ساعتی از جنگیدن با خودت خسته شده باشی . دلم میخواست بدونم توی خواب ، پیش کی میری ، کنار کی آروم میگیری ، چون من که بودم ، اما انگار همیشه یه جای خالی توی بغل تو بود ، جایی که من هر چقدر سعی کردم ، پر نشد .