♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت116 🍃
وقتے وارد شدیم هرڪسے مشغول یہ ڪارے بود.
مارا ڪہ دیدند دست از ڪار ڪشیدند و همگے شروع بہ دست زدن کردند.
زهرا _مبارڪہ ... مبارڪہ
حبیب_خوش اومدید بہ خونتون
مامان_بیا زودتر ببین مبل هاتون رو چطورے میخواے بچینے ؟
اینجا واقعا خونہ من بود؟
جلو رفتم و مشغول نظر دادن شدم و دایے حبیب و طوفان هم اجرا میڪردند.
لحظہ آخر یڪے از مبل ها ڪج گذاشتہ شده بود.خم شدم و با هل دادنش سعے ڪردم جاشو درست ڪنم .
طوفان سر قالے دستش بود
سریعا قالے را رها کرد و بہ طرف من دوید
طوفان_دست نزن ، چیڪار میڪنے حسنا ،حواست نیست مگہ . برات خوب نیست.
بیا برو بشین لازم نڪرده بہ چیزے دست بزنے .مگہ اینجا آدم نیست ڪہ تو بخواے ڪار ڪنے.
من براے چے اینجام .فقط بہ من بگو چیڪار ڪنم
از این همہ توجہ ذوق ڪرده بودم .
وسایل خونہ من ساده و در عین حال،شیک وزیبا ڪہ براے خونہ ۱۳۰ مترے عالی بود.
وارد یڪے از اتاق ها شدم . یہ تخت و ڪمد بچہ هم گذاشتہ شده بود.
یہ تخت بچگانہ سفید خیلے قشنگ
_اینو دیگہ ڪے خریده؟
مامان داخل اومد و گفت :
خوشت اومد؟ قشنگہ نہ؟ موقعے ڪہ داشتیم وسایلتو میخریدیم اینہم دیدم بہ سید طوفان گفتم .اونہم پسندید ولے گفت بہت چیزے نگیم،میخواست سورپرایزت ڪنہ.
طوفان_قشنگہ؟
برگشتم در چارچوب در ایستاده بود و دست بہ سینہ با سرے ڪج و لبخند گوشہ لبش نگاهم میڪرد.
_سورپرایز ڪردن هم بلدے آره ناقلا؟
مامان بیرون رفت .
بہ سمتم اومد و برم گردوند بہ طرف تخت نوزاد ، از پشت دستشو دور شڪمم ڪرد و سرشو ڪنار گوشم آورد .
آروم گفت:
_حالا ڪجاشو دیدے .
براے اولین بار بہ شڪمم دست ڪشید.
_ گل پسر بابا خوبہ؟
از هیجان خون در بدنم بہ جریان افتاده بود و قلبم تند تند میزد.
و من در دلم براے این خوشے هاے شیرین وان یکاد میخواندم.
✍🏻 #نویسنده_ز_صادقی
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯