♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت35☘
بہ سختے دست بہ دیوار گرفتم و راه افتادم. من جلو میرفتم و او از پشت سرم لنگان لنگان می آمد .
وارد خانه شدم ، همہ دور هم نشستہ بودند .زهره خانم و مادرش با لبخندے بہ من نگاه میکردند .و چہ لبخندِ تلخے ...
سیدطوفان وارد شدو گوشہ اے نشست.
حاج آقا روبہ بقیہ کرد و شروع بہ صحبت کرد
_همونطور کہ میدونید الان شرایط ما یہ کم متفاوت هست .تو اسارت هستیم و دست وبالمون بستہ است.و این جور حرف ها مخصوص جلسات رسمے خواستگاریہ در حضور پدر و مادرها
فقط خواستم بگم ، چاره دیگہ اے نبود.
مےدونم آقا سید مراقب این دخترمون هست .
بعد روکرد بہ سیدطوفان و گفت :
_آقا عبدالله میان پیش ما و اتاق توے حیاط میمونہ براے شما .
اینجا هیچ شباهتے بہ مراسم خواستگارے ندارد.
سیدطوفان_حاج آقا اگر اجازه بدید عرضی داشتم .
حاج آقا_بفرما پسرم
سیدطوفان_ حقیقتش خب الان وضعیت ما خاصہ ، بقول شما اضطراریہ .خواستم در حضور شما یہ چیزے بگم
شما در جریان وضعیت من هستید.من دوماهہ عقد کردم .تعهد دادم ، شرعا و قانونا ...
اگر احیانا زنده برگشتیم ...
بہ اینجاے حرفش کہ رسید نگاهش بہ من افتاد و حرفش را خورد اما فورا سرش را پایین انداخت ...
سیدطوفان _اگر خدا خواست و زنده برگشتیم من ... من نمیتونم نسبت بہ این ازدواج مسئولیتے داشتہ باشم.امیدوارم درک کنید.
گویے از عرش بہ فرش افتادم .من وسط این معرڪہ چہ مےڪنم ؟ شمشیرهاے سرنوشت پے در پے بر بدنم فرود مے آیند.پس چہ ڪسے مرا درڪ ڪند ؟
بہ خودم نهیب زدم
"حُسنا تو حق ندارے اظهار نظر کنے ،اون حق داره اینو بگہ .زندگیشہ ... حتما خانمشو دوست داره ... و تو اینجا فقط یہ اضافہ اے ... تازه بہ تو لطف هم ڪرده .
حاج آقا_ مرگ و زندگے دست خداست.ما باید خودمون رو هر لحظہ آماده ڪنیم.تا بعدا هم خدا بزرگہ اگر زنده برگشتیم یہ فکرے میکنیم ... دنیا هزار دور میچرخہ
بہ پهناے صورت اشڪ میریختم .نمے تونستم این جوّ را تحمل ڪنم.
بہ اتاق پناه بردم و بہ بیچارگے خودم گریستم تا وقتے خوابم برد.
شب با صداے جیغ خودم از خواب پریدم تمام بدنم عرق بود و گلویم خشڪ خشڪ .حالم از شبہاے قبل بدتر بود.
زهره خانم بیدار شد و بہ سراغم اومد
_چے شده دخترم ؟ باز هم خواب بد دیدے؟ خدا لعنتشون ڪنہ ببین چہ ترسے تو دل این دختر انداختن .
اونقدر تشنہ بودم کہ متوجہ هیچے نشدم.
فورا بلند شدم . چادرم را پوشیدم و بہ آشپزخونہ رفتم شیر آب رو باز کردم و مقدارے آب خوردم.
همینڪہ برگشتم او را در چارچوب در دیدم.
سرم را بہ زیر انداختم و آرام سلام کردم
سیدطوفان_سلام ... هرشب تو خواب جیغ میزنید ، ولے امشب یہ جور دیگہ اے بود...چرا؟
یعنے نمیدونے؟ڪاش میتونستم بگم ...علتش تویی !
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯