♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت36☘
علت این حال خراب، این کابوس، ترس از سرنوشت نامعلومم هست. از آینده اے کہ نمیدانم چہ اتفاقے برایم می افتد.
جوابے ندادم و از ڪنارش رد شدم.
ظهر حاج آقا و آقامحمود با ظاهرے بہ هم ریختہ داخل شدند.حاج آقا سرش شڪستہ بود و خون از پیشانیش پایین میریخت.
سیدطوفان جلو رفت و کمک کرد تا حاج آقا بنشیند.
سیدطوفان_چے شده ؟چرا اینطورے شدید؟
آقا محمود_ این وحشے ها مثل بَرده با ما رفتارمیکنند.
داشتیم ڪار میڪردیم یڪیش حملہ ڪرد طرفمون کہ چرا درست ڪار نمیکنید.حیف کہ بایدلال باشم وگرنہ حسابشو میرسیدم .
بہ سراغ حاج آقا رفتم و با وسایل بهداشتے کہ توے خونہ بود ، زخمشو بستم .
بعد ازظهر ڪہ از اتاق خارج شدم حاج آقا صدام زد . بہ سمتش رفتم.
حاج آقا_خانم حکیمے یکساعت دیگہ میخواستم صیغہ عقد رو بخونم. آمادگے دارید؟هرچہ سریعتر بهتر
"اے ڪاش ڪسے بگوید نہ آمادگے این طوفان زندگے را ندارد ...ولے مگر راه دیگرے هم بود؟ ڪاش قدرے دیرتر .."
_هرجور صلاح میدونید .مشڪلے نیست.
حاج آقا_برای مهریہ صحبت ڪردید؟ باید مهریہ و زمان محرمیتتون مشخص باشہ چون عقد موقتہ.
"موقت ... همہ چیزِ اینجا ،موقتی ست حتے من ."
_نہ هنوز
حاج آقا ، سید طوفان رو صدا زد و او هم بہ جمع ما پیوست.
براے او هم این حرفہا را گفت و در آخر پرسید نظرت چیہ؟
سیدطوفان_مہریہ کہ الان در حال حاضر من هیچی ندارم .خودم و خودمم
حاج آقا_بلہ درستہ حالا اگر برگشتے؟
سیدطوفان_حقیقتش نمیدونم
حاج آقا_ خانم حکیمے شما نظرے ندارید؟
سرم پایین بود نمیتونستم حرفے بزنم .
"چہ فرقے میڪند چند سڪہ باشد؟"
بہ سختے جواب دادم
_فرقے نمیڪنہ حاج آقا
حاج آقا ڪمے فکر ڪرد و گفت
_بخاطر شرایط خانم حڪیمے کہ قطعا اگر اینجا نبودیم هیچوقت اینجورے ازدواج نمیکرد .منم مثل پدرش... بہ نیت ۱۴معصوم ، همون ۱۴ تا بهتره.
موافقید ؟
سیدطوفان قبول ڪرد.منم کہ باید در هر شرایطے موافق باشم .
حاج آقا _پس من اجالتا توے یہ کاغذی این ها رو مینویسم.
سیدطوفان_حاج آقا اگر ممڪنہ اون شرط منم قید ڪنید.
"و مگر نہ رسم براین است ڪہ معمولا عروس ها شرط و شروط میگذارد ... اما اینجا همہ چیز برعڪس شده است.
حُسنا خانوم، آخہ تو عروس معمولے کہ نیستے .عروس تحمیلے هستے، عروس اجبارے"
حاج آقا _لازم نیست پسرم محرمیتتون ڪہ تموم بشہ خواه ناخواه شما نسبت بہم تعهدے ندارید.
"و چہ راحت همہ چیز با زمان حل میشود ."
حاج آقا_براے محرمیتتون هم فعلا دوماه میخونم ، ماڪہ نمیدونیم چقدر اینجا میمونیم .اگر بیشتر شد مجددا تمدید میڪنیم.
حاج آقا ، بقیہ را فراخواند و از آنہا بعنوان شاهد این عقد امضاء گرفت .میگفت تا شڪ و شبہہ اے در ڪار نباشد.
چند دقیقہ اي گذشت .ڪاش زمان متوقف شود. .یعنے یڪساعت دیگر، من ...بہ عقد آقاے گردباد در مے آیم؟
خدایا حڪمتت رو شڪر ... با من چیڪار میکنے؟
❤️"حسیــــن" ❤️یعنے راه رسیدن بہ تو اینقدر باید سخت باشد ؟
بیا این شمشیر و این گردن ... بزن تمام کن .
«و مگر نه آن که گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلا ی عشق آسان تر بریده شوند؟»*
ــــــــــــــــــــــــــ
*شهید سید مرتضے آوینے
↩️ #ادامہ_دارد....
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯