eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
♡﷽♡ ❤️ 🍃 عصبے بلند شد و وارد حیاط ڪہ شد همزمان با فاطمہ و مادرش روبہ رو شد. بہ سختے و با بے حسے سلام ڪرد و سریع از آنجا رد شد. بے حسے و ناراحتے در نگاهش از چشم زن دایے اش دور نماند. و لحظہ اے ڪہ از ڪنارشان عبور میڪرد ڪنایہ اش را شنید مادر فاطمہ_ این چرا اینطوریہ؟همیشہ اینقدر بہت محبت داره؟ در را باز کرد. آقایے با یہ بستہ روبہ رویش ایستاد. _آقاے سید طوفان حسینے ؟ _بلہ _ڪارت شناسایے از جیبش ڪارتش را بیرون آورد و نشانش داد. _گفتند این بستہ رو فقط بہ خودتون تحویل بدهم . بستہ را گرفت و رویش را خواند. "ازطرف یڪ دوست" تا خواست در را ببندد سعید در را هل داد و داخل شد. میخواست بستہ را از طوفان بگیرد. _چیڪار میڪنے تو همہ ے مسایل خصوصے من باید سرڪ بڪشے؟ سعید_باید احتیاط ڪرد .معلوم نیست چے داخلشہ شاید ... طوفان_آره شاید اسیده، شاید بمبہ، شاید خمپاره است ...ڪاش یڪے از اینہا بود و منو راحت میڪرد از دست شماها سعید_یعنے اینقدر حالتو بد میڪنم؟ دست طوفان را گرفت و گفت در حیاط بماند خودش بہ زیر زمین رفت. پاڪت را ڪمے بررسے ڪرد آنرا باز ڪرد .وقتے متوجہ شد چیز خاصے داخلش نیست طوفان را صدا زد . طوفان پاڪت را باز ڪرد و متن نامہ را خواند . با هر خط نامہ ، گره ابروهایش تنگ تر میشد. پشت پاڪت را باز کرد و چند عڪس ازداخلش بہ پایین افتاد. خم شد و عڪس ها را برداشت . با دیدن عڪس ها عقب رفت و بہ دیوار ڪوبیده شد .سرُ خورد و بہ زمین نشست. هرچہ سعید شانہ هایش را تڪان میداد صدایش را نمیشنید. ذهنش تحلیل نمیڪرد . _باور نمیڪنم ...نہ امڪان نداره بلند شد و یقہ سعید را گرفت و داد ڪشید _ سعید تو گفتے ڪسے بہ اون ڪارے نداره ...سعید تو گفتے ڪسے ڪارش نداره ... سعید حُسنااااا ... خشمگین هوار ڪشید سعیدددد همش تقصیر منہ ، اون بخاطرِ من ... _چے شده طوفان ، چی میگے؟آروم باش آروم باش درمانده شده بود. بہ لباس هاے سعید خودش را آویزان ڪرد و دوباره بہ زمین افتاد _چیڪار ڪنم ؟ دوباره داد زد _ بگو چیڪار ڪنم ؟من حُسنامو میخوام طوفان ڪمرش شڪست .طاقتش از دست رفتہ بود. مطمئن بود تا آخر عمرش آن عڪس ها را فراموش نخواهد ڪرد و ڪابوس شبانہ اش خواهند شد . ڪابوس این عڪسہا از اسارت داعش برایش بدتر بود. آنجا لااقل خودش بود ڪہ سپر بلاے حُسنایش باشد اما اینجا ... سعید پاڪت را از طوفان گرفت و آنرا خواند : "سلام مردِ بزرگ ، از اینڪہ اینقدر مهمے ڪہ برات بادیگارد گذاشتن لذت میبرے؟ اے واے ببخشید ڪہ حواسمون نبود و عشقت رو یہ مدت امانت گرفتیم. حواسمون بہش هست مخصوصا بہ بچہ ات. ببین اگر باهامون راه نیاے جلو چشمات عشقتو و بچہ ے داخل شڪمش رو با هم میفرستیم هوا . این عکس ها هم محض دلجویے بود ڪہ خیالت راحت باشہ حالشون خوبہ. منتظرت هستیم" ناگہان طوفان متوجہ چیزے شد ، انگار دچار برق گرفتگے شده باشد با تمام سرعت بالا رفت . در حیاط داد میزد _طاهره ...طاهره با توام طاهره ... طاهره_جانم طوفان چیی...شده ؟تو چرا اینجورے شدے ؟حالت خوبہ؟ صورتش برافروختہ و قرمز شده بود. موهایش در هم و لباسش خاڪے _هیچے نگو فقط شماره زهرا رو بده ... طاهره_زهرا ؟ _آره خواهر شوهرت ...فقط سریع طاهره شماره زهرا را بہ طوفان داد و او هم شماره زهرا را گرفت و دوباره بہ زیر زمین بازگشت . _جواب بده ...جواب بده _بله _الو زهرا خانم من طوفانم ...گوش ڪنید ، شما از ... از حُسنا خبر دارید؟ زهرا تعجب کرده بود کہ طوفان از او درمورد حُسنا پرسیده _سلام آقا سید ... حُسنا؟ دیروز باهم بودیم امروز نہ خبرش ندارم.چطور؟ _من فقط یہ سوال دارم .لطفا حقیقت رو بہم بگید ...حُسنا... بہ شما گفتہ بود...(چقدر گفتنش برایش سخت بود ) بارداره؟ زهرا تعجب ڪرده بود طوفان از ڪجا متوجہ شده ولے باید میگفت . زهرا_بلہ من میدونستم باید زودتر بہ شما میگفتم ولے حُسنا نذاشت دست بہ سرش گرفت و نشست طوفان _ یا قمر بنے هاشم سعید تلفن را از او گرفت. این مرد از نفس افتاده بود .بہ معناے واقعے ڪلمہ ڪم آورده بود. براے اولین بار سر بہ سجده گذاشت و صداے هق هقش بلند شد . و ڪسے چہ میدانست آن سوے در و دیوار دخترے تمام آرزوهایش را با شنیدن این جملات بر بادرفتہ میدید. فاطمہ همہ چیز را شنید و با خودش عہد ڪرد ڪہ دَم نزند . ✍🏻 ↩️ ... ☕️🍃☕️🍃☕️🍃 ╭─┅═♥️═┅╮ http://eitaa.com/cognizable_wan ╰─┅═♥️═┅╯