♡﷽♡
#رمان_رؤیاےوصال❤️
#قسمت96🍃
عصبے بلند شد و وارد حیاط ڪہ شد همزمان با فاطمہ و مادرش روبہ رو شد.
بہ سختے و با بے حسے سلام ڪرد و سریع از آنجا رد شد.
بے حسے و ناراحتے در نگاهش از چشم زن دایے اش دور نماند.
و لحظہ اے ڪہ از ڪنارشان عبور میڪرد ڪنایہ اش را شنید
مادر فاطمہ_ این چرا اینطوریہ؟همیشہ اینقدر بہت محبت داره؟
در را باز کرد. آقایے با یہ بستہ روبہ رویش ایستاد.
_آقاے سید طوفان حسینے ؟
_بلہ
_ڪارت شناسایے
از جیبش ڪارتش را بیرون آورد و نشانش داد.
_گفتند این بستہ رو فقط بہ خودتون تحویل بدهم .
بستہ را گرفت و رویش را خواند.
"ازطرف یڪ دوست"
تا خواست در را ببندد سعید در را هل داد و داخل شد.
میخواست بستہ را از طوفان بگیرد.
_چیڪار میڪنے تو همہ ے مسایل خصوصے من باید سرڪ بڪشے؟
سعید_باید احتیاط ڪرد .معلوم نیست چے داخلشہ شاید ...
طوفان_آره شاید اسیده، شاید بمبہ، شاید خمپاره است ...ڪاش یڪے از اینہا بود و منو راحت میڪرد از دست شماها
سعید_یعنے اینقدر حالتو بد میڪنم؟
دست طوفان را گرفت و گفت در حیاط بماند خودش بہ زیر زمین رفت.
پاڪت را ڪمے بررسے ڪرد آنرا باز ڪرد .وقتے متوجہ شد چیز خاصے داخلش نیست طوفان را صدا زد .
طوفان پاڪت را باز ڪرد و متن نامہ را خواند .
با هر خط نامہ ، گره ابروهایش تنگ تر میشد.
پشت پاڪت را باز کرد و چند عڪس ازداخلش بہ پایین افتاد.
خم شد و عڪس ها را برداشت .
با دیدن عڪس ها عقب رفت و بہ دیوار ڪوبیده شد .سرُ خورد و بہ زمین نشست.
هرچہ سعید شانہ هایش را تڪان میداد صدایش را نمیشنید.
ذهنش تحلیل نمیڪرد .
_باور نمیڪنم ...نہ امڪان نداره
بلند شد و یقہ سعید را گرفت و داد ڪشید
_ سعید تو گفتے ڪسے بہ اون ڪارے نداره ...سعید تو گفتے ڪسے ڪارش نداره ...
سعید حُسنااااا ... خشمگین هوار ڪشید
سعیدددد
همش تقصیر منہ ، اون بخاطرِ من ...
_چے شده طوفان ، چی میگے؟آروم باش
آروم باش
درمانده شده بود.
بہ لباس هاے سعید خودش را آویزان ڪرد و دوباره بہ زمین افتاد
_چیڪار ڪنم ؟
دوباره داد زد
_ بگو چیڪار ڪنم ؟من حُسنامو میخوام
طوفان ڪمرش شڪست .طاقتش از دست رفتہ بود. مطمئن بود تا آخر عمرش آن عڪس ها را فراموش نخواهد ڪرد و ڪابوس شبانہ اش خواهند شد .
ڪابوس این عڪسہا از اسارت داعش برایش بدتر بود. آنجا لااقل خودش بود ڪہ سپر بلاے حُسنایش باشد اما اینجا ...
سعید پاڪت را از طوفان گرفت و آنرا خواند :
"سلام مردِ بزرگ ، از اینڪہ اینقدر مهمے ڪہ برات بادیگارد گذاشتن لذت میبرے؟ اے واے ببخشید ڪہ حواسمون نبود و عشقت رو یہ مدت امانت گرفتیم.
حواسمون بہش هست مخصوصا بہ بچہ ات.
ببین اگر باهامون راه نیاے جلو چشمات عشقتو و بچہ ے داخل شڪمش رو با هم میفرستیم هوا .
این عکس ها هم محض دلجویے بود ڪہ خیالت راحت باشہ حالشون خوبہ.
منتظرت هستیم"
ناگہان طوفان متوجہ چیزے شد ، انگار دچار برق گرفتگے شده باشد با تمام سرعت بالا رفت . در حیاط داد میزد
_طاهره ...طاهره با توام
طاهره ...
طاهره_جانم طوفان چیی...شده ؟تو چرا اینجورے شدے ؟حالت خوبہ؟
صورتش برافروختہ و قرمز شده بود. موهایش در هم و لباسش خاڪے
_هیچے نگو فقط شماره زهرا رو بده ...
طاهره_زهرا ؟
_آره خواهر شوهرت ...فقط سریع
طاهره شماره زهرا را بہ طوفان داد و
او هم شماره زهرا را گرفت و دوباره بہ زیر زمین بازگشت .
_جواب بده ...جواب بده
_بله
_الو زهرا خانم من طوفانم ...گوش ڪنید ، شما از ... از حُسنا خبر دارید؟
زهرا تعجب کرده بود کہ طوفان از او درمورد حُسنا پرسیده
_سلام آقا سید ... حُسنا؟ دیروز باهم بودیم امروز نہ خبرش ندارم.چطور؟
_من فقط یہ سوال دارم .لطفا حقیقت رو بہم بگید ...حُسنا... بہ شما گفتہ بود...(چقدر گفتنش برایش سخت بود ) بارداره؟
زهرا تعجب ڪرده بود طوفان از ڪجا متوجہ شده ولے باید میگفت .
زهرا_بلہ من میدونستم باید زودتر بہ شما میگفتم ولے حُسنا نذاشت
دست بہ سرش گرفت و نشست
طوفان _ یا قمر بنے هاشم
سعید تلفن را از او گرفت.
این مرد از نفس افتاده بود .بہ معناے واقعے ڪلمہ ڪم آورده بود.
براے اولین بار سر بہ سجده گذاشت و صداے هق هقش بلند شد .
و ڪسے چہ میدانست آن سوے در و دیوار دخترے تمام آرزوهایش را با شنیدن این جملات بر بادرفتہ میدید.
فاطمہ همہ چیز را شنید و با خودش عہد ڪرد ڪہ دَم نزند .
✍🏻 #نویسنده_ز_صادقی
↩️ #ادامہ_دارد...
☕️🍃☕️🍃☕️🍃
╭─┅═♥️═┅╮
http://eitaa.com/cognizable_wan
╰─┅═♥️═┅╯