eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
سر میز شام کنار آرش نشستم. برادر شوهرم روبروی آرش نشسته بود. هر بار که آرش به من غذا تعارف می کرد، متوجه ی نگاه تیز کیارش می شدم. سعی کردم به روی خودم نیاورم ولی سخت بود. با این نگاهها مگه غذا از گلویم پایین می رفت، یک جوری خودم را مشغول نشان می دادم. آرش نگاهی به بشقابم انداخت ومرغ خوری را جلویم گرفت وکنار گوشم گفت: –اگه قورمه سبزی دوست نداری مرغ بکش. خیلی آرام جوری که کسی نشنود گفتم: – لطفا چیزی تعارفم نکن خودم هر چی بخوام برمی دارم. ظرف مرغ را روی میز گذاشت و گفت: –اون روز که خونتون بودم خوب غذا می خوردی پس چرا ... حرفش را بریدم و گفتم: –باور کن می خورم، نگران نباش. حرفی نزدو دیگه تعارف نکرد ولی می دیدم بی حرف سعی می کرد حواسش به من باشد. پیاله ی ماست را کنار بشقابم می گذاشت وداخل لیوانم نوشابه می ریخت. من هیچ وقت ماست را با غذای گوشتی نمی‌خوردم و نوشابه هم که... وقتی دیدم مژگان یک لیوان پر از نوشابه را راحت خورد دلم برایش سوخت، بخصوص برای بچه اش. ولی از ترس نگاه های کیارش حرفی نزدم و با خودم گفتم بعدا یادم باشد حتما بگویم بیشتر مواظب تغذیه اش باشد. بعدازشام، برای جمع کردن میز به مادر شوهرم کمک کردم. مژگان روی کاناپه لم دادو کیارش و آرش هم در مورد مسائل کاری شروع به صحبت کردند. برای شستن ظرف ها آستین هایم را بالا زدم که مادرشوهرم در ظرفشویی را باز کردو گفت: _ راحیل جان ظرف ها رو میزارم توی ظرفشویی خودت رو اذیت نکن. رفتم سالن تا لیوان ها را هم از روی میز بیاورم که دیدم آرش گوشش پیش برادرش است و چشمش پیش من. می دانستم که اگر می توانست حتما بلند میشد و کمکم می‌کرد. ولی انگار او هم یک جورایی می خواست توجه برادرش را جلب کند و باعث ناراحتی‌اش نشود. بعد از تمام شدن کارها، رفتم و کنار مبل تک نفره ی آرش، نشستم. با لبخند به طرفم برگشت و گفت: – دستت دردنکنه. نشد بیام کمک. من هم لبخندی زدم. –کاری نکردم که، چشمم دوباره به کیارش افتادو لبخندم جمع شد. سرم را چرخاندم به طرف آرش که دیدم نگاهش به مژگان است و با اشاره چیزی به او می گوید. وقتی به مژگان نگاه کردم دیدم با اکراه بلند شد تا به طرف اتاق برود. از کنار من که خواست رد بشود گفت: –راحیل جان توام بیا بریم تو اتاق. با تردید از جایم بلند شدم و با کمال تعجب دیدم که به طرف اتاق آرش رفت و روی تخت آرش دراز کشید و گفت: –این نامزدت نگذاشت که همونجا دراز بکشم. اونقدر اشاره کرد تا مجبور شدم بلند شم بیام اینجا. با شنیدن این حرفها تعجبم بیشتر شدوگفتم: –چرا؟ ــ چه می دونم، جدیدا خیلی گیر میده. فکر کنم به خاطر توئه. ــ من؟ به طرف پهلو چرخیدو گفت: –میگه راحیل خوشش نمیاد. حساسه. اخمی کردم و گفتم: – از چی خوشم نمیاد؟ ــ از این که من جلوی آرش اینقدر راحتم دیگه. البته من کلا جلوی همه راحتم، آرش که دیگه خودمونیه. شانه ایی بالا انداختم و گفتم: – چه ربطی به من داره، من اگه زرنگم مواظب کارهای خودم باشم، چیکار به دیگران دارم. یه جوری پیروز مندانه، انگار مچم را گرفته باشه گفت: – پس چرا اوایل آشناییتون جواب رد بهش دادی و دلیلش رو گفتی، چون با دختر ها راحته و دست میده خوشت نمیاد. برایم عجیب بود که آرش این چیزها را هم به جاری‌ام اینقدر راحت گفته بود. گفتم: – اون یه مثال بود. برای این که بتونم براش دلیلم رو توضیح بدم. ــ ولی اینجوری که خیلی سخته، آرش می گفت توی دانشگاه از اون دسته دخترایی بودی که محل پسرا نمیذاشتی، اینجوری که آدم منزوی میشه، سختت نبود؟ ــ موضوع اصلا سخت بودن یا نبودن نیست، معلومه که هر چیزی که باب دل ما نباشه خوب سخته. با تمسخر گفت: –پس موضوع دقیقا چیه؟ ــ موضوع اینه که خدارو از خودم عاقل ترمی دونم و شک ندارم اگر به حرفش گوش نکنم دودش دیر یا زود میره تو چشم خودم. با دهان باز گفت: ــ وا! یعنی ما خدارو عاقل نمی‌دونیم. مگه خدا گفته معاشرت نکن. همونطور که بلند می شدم با لبخند گفتم: –نه، فقط گفته جوری که من تعیین می کنم معاشرت کن، تا بیشتر از زندگیت و همسرت لذت ببری. مژگان فقط نگاهم کردو دیگه چیزی نگفت. به طرف در راه افتادم و گفتم: –من میرم پیش آرش، تا تو استراحت کنی. روی کاناپه نشستم، آرش دنبال فرصت می گشت که از دست برادرش خلاص بشود و بیاید پیش من. کمی از دستش ناراحت بودم که حرف هایی که باهم زدیم را به مژگان گفته‌است. البته وقتی به ته دلم رجوع می کنم بیشتر از این که اینقدر با زن داداشش احساس راحتی دارد دلخورم. شاید اون حس حسادته بیشتر آزارم میداد. با خودم فکر کردم بهترین کار چیه الان؟ "فکر کن بعد حرف بزن" آره باید فکر کنم. بالاخره آرش امد کنارم نشست و من هم از او خواستم که من را به خانه ببرد. 👇👇👇 @cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁 آهی از ته دل کشیدم.و دماغمو بالا کشیدم که جعبه خرمایی جلوی صورتم قرار گرفت.خرمایی برداشتم و نگامو سمت صاحبش انداختم.که چشمام گرد شد.احسان اینجا چیکار میکرد؟! من-احساان؟! کنارم نشست و در همون حال گفت احسان-جانم؟! من-اینجا چیکار میکنی؟! در حالی که دستشو روی سنگ قبر میزد تا فاتحه بخونه گفت احسان-اومده بودم سر خاک خاتون که دیرم یه خانم کوچولو نشسته داره گریه میکنه. لبخندی به صورتش زدم و گفتم من-خاتون کیه؟! احسان-مامان مامانمه..خیلی دوسش داشتم.الان ۴ساله که فوت کرده.مهمترین آدم توی زندگی من بود با مرگش داغون شدم. لبخند شیطونی زدم و گفتم من-منو هم اندازه خاتون دوست داری؟! نگام کرد و لبخند دندون نمایی زد و هیچی نگفت..چرا جواب نداد؟!سرمو کج کردم و گفتم من-چرا جواب نمیدی؟! نگام کرد و ابرویی بالا انداخت. احسان-چی بگم؟! دستمو آروم تکون دادم و در حالی که رو به روم نگاه میکردم گفتم من-دارم بهت میگم منو هم اندازه خاتون دوست داری یا نه؟! نفسشو با فوت بیرون داد که چشمامو گرد کردم و با حرص گفتم من-یعنی منو اندازه مامان بزرگت دوس نداری؟! نگام کرد و ریز خندید که با حرص خواستم بلند شم.گوشه پالتومو گرفت و کشیدم که دوباره سر جام نشستم.در حالی که میخندید گفت احسان-دیوونه کجا میری؟! در حالی که شونه بالا مینداختم گفتم من-دلیل نداره بمونم که.. سرشو انداخت پایین و شونه هاش لرزید که فهمیدم داره میخنده.چپ چپ نگاش کردم که گفت احسان-چقدرم سریع ناراحت میشه خانم..چرا تورو هم اندازه خاتون دوست دارم. پشت چشمی نازک و زیر لب گفتم من-دوست داشتنت به درد خودت میخوره. احسان-ببین هستی..هر کدوم از شما برای من یجورید..قرار نیست همه برام یک شکل باشن..من تورو به شکل خودت دوست دارم خاتونو به شکل خودش و حنا هم به شکل خودش.قرار نیست که همتونو مثل هم دوست داشته باشم.حنا و خاتونو چون جزو خانواده ام هستن یه جور دوست دارم و تورو.. بعد حرفش مکث کرد.نگاهی بهم انداخت و با لبخندی اضافه کرد احسان-تورو هم به عنوان عضو آینده خانواده ام یجور دوست دارم. این حرفو که زد کلا آروم شدم و نیشم ناخودآگاه باز شد..یجورایی غیر مستقیم گفته بود همسر آینده ام که من داشتم ذوق مرگ میشدم دستامو زیر چونم زدم و گفتم من-تو هیچوقت از خانوادت برام نگفتی هااا. نگام کرد و لبخند تلخی زد احسان-یه روزی برات میگم. من-از خاتون چی؟! احسان-اونا رو هم یه روز تعریف میکنم برات. لبخندی زدم و هیچی نگفتم...شاید دوست نداشت حرفی ازشون بزنه. احسان-هستی امشب شام باید بیای خونه من ها. کلا توی هپروت بودم و نفهمیدم چی گفت من-هان؟!! احسان-میگم امشب شام دعوتی خونه من. لبخند بزرگی زدم من-چرا؟! احسان-چون این حنا منو کچل کرده.هر شب میگه به هستی جون بگو بیاد خونمون.هرچی میگم حنا جان هستی جون دیشب خونه امون بوده.بیچاره شاید کار داشته باشه تو کَتِش نمیره که نمیره. آروم خندیدم و دوباره به سنگ قبر مامان نگاهی انداختم.. http://eitaa.com/cognizable_wan