eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان دوستی دردسرساز حرصم گرفت و گفتم _انقدر مرد نیستی که بیای و پای کارت وایستی؟ حق به جانب گفت _کدوم کار؟ تو خودت... عصبی وسط حرفش پریدم و چاک دهنم و باز کردم _ببین عوضی انقدر این حرف و نزن که انگار من مقصرم انگار اونی که آیندش در خطره تویی نه من... تو می دونستی اون قرص کوفتی چیه و گذاشتی من بخورم تو می دونستی من چه قدر رو این مسئله حساسم پس یه جوری برخورد نکن که انگار تو بی تقصیری یا پای کارت وایمیستی و عقدم میکنی یا دیگه هیچ وقت منو نمی بینی. عصبی جواب داد _برو بابا مگه خرم کسی گردن بگیرم که انقدر راحت به دست میاد؟اینو بهت بگم که من حاضر نیستم با دختری که خودش و به این راحتی در اختیارم گذاشت ازدواج کنم.از کجا معلوم من اولین نفر بودم؟ از کجا معلوم آخری باشم؟ لال شدم این پوریا بود که این طوری باهام حرف می‌زد؟ _به نفعته خفه خون بگیری و جایی جار نزنی چون اونی که آبروش میره خود تویی من که بهت تجاوز نکردم به زور که نبردمت اون مهمونی خودت کردی پس از این به بعدم هر کاری می خوای بکنی پای خودت به من ربطی نداره. همین و قطع تماس.نگاهم به امیر خان افتاد که لباس پوشیده تکیه زده بود به دیوار و با تاسف نگاهم می کرد. گوشی از دستم افتاد حرف های پوریا توی ذهنم چرخید و چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم با صدای مردونه ی آشنایی چشم هام و باز کردم و نگاه گیجم رو به امیرخان دوختم که داشت با تلفن حرف می‌زد _گفتم که امروز تعطیل کنید نمیتونم بیام... نمیفهمی میگم نمی‌تونم؟ اصلا گوشی و بده به الی گه زدی به اعصابم حالیت نیست برام مشکل پیش اومده. چند لحظه بعد انگار گوشی دست الی رسید که لحنش نرم تر شد _الو عزیزم؟ ببین می تونی امروز کار و بدون من پیش ببری؟... نه قربونت برم چیز نگران کننده ای نیست... حالا بعدا دیدمت میگم برات... خاطرم جمعه می دونم بهتر از من از پسش برمیای... منم همینطور می بینمت. تلفن و قطع کرد و تازه متوجه چشم های بازم شد. با بدنی کرخت بلند شدم و گرفته گفتم _مزاحمتون شدم من میرم شما به کارتون برسید. با تحکم گفت _بشین سرجات. نگاهش کردم با اخم های درهمی کنارم نشست و گفت _یه نشونه از پوریا بهم بده! لبخند تلخی زدم و گفتم _لازم نیست اون منو نمیخواد. _منم نمیخوام برم و بهش بگم که تو رو بخواد فقط میخوام حالیش کنم بازی کردن با زندگی یه دختر چه عواقبی داره. به صورت اخمالودش نگاه کردم و پرسیدم _چرا؟ اون هم نگاهم کرد و گفت _یک بار به خاطر قسمی که خوردم کاری باهاش نداشتم و باعث شدم کسی که مثل خواهرمه جلوی چشمم خودکشی کنه. پوزخندی زدم و با طعنه گفتم _من خودکشی نمی کنم. _برای همینه یه روزه چیزی نخوردی؟این وضعت کم از خودکشی نداره _خودکشی هم نکنم بعد از اینکه بابام بفهمه منو می کشه من... با تردید نگاهش کردم... می تونستم بهش اعتماد کنم؟ دل و به دریا زدم و دودل گفتم _من میخوام فرار کنم 🔻🔻🔻🔻🔻🔻 http://eitaa.com/cognizable_wan 🔻بزن رو از دست نره🔻
قبلا طرز حرف زدن آدم ها وطرز لباس پوشیدنشان، به خصوص خانم های اطرافم برایم اهمیتی نداشت، ولی حالا انگاربه ذهنم یه برنامه داده باشم خودش ناخوداگاه کنکاش می کند. شیرین خانم یک ریز حرف می زد از مسافرت چند روزه اش به ترکیه با دوست هایش، این که جت اسکی سوار شدند و چقدر بهشان خوش گذشته.چقدر آنجا آزادیه و راحت می توانستند هر جور دلشان می خواهد لباس بپوشند. "حالا خوب است از کارو دانشگاه من پرسید، اصلا مهلت حرف زدن به من نمیدهد." مامان هم مدام با لبخند سرش را به علامت تایید تکان می داد."ای بابا حداقل یه نظری، یه مخافتی می کردی مامان جان. مثل این که مجبورم خودم وارد عمل بشوم." پوفی کردم و از جایم بلند شدم، شیرین خانم با تعجب نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت: –کجا میری؟ ــ میام. از آب ریز یخچال آب برای خودم آب ریختم و شروع کردم به خوردن. نگاهش را از من گرفت و رو به مامان گفت: – من حرف زدم این گلوش خشک شد.راستی، روشنک جون، دفعه ی بعد توهم با ما بیا، خوش می گذره. گره ایی به ابروهایم انداختم و گفتم: –نه شیرین خانم، مامان من اینجور جاها نمیاد. ــ وا؟؟یعنی چی؟کدوم جور؟ ــ کلا گفتم. مامان پشت چشمی نازک کردو گفت: –خوبه حالا، اصلا من پول این جور مسافرت ها رو ندارم. ــ ولی موضوع اصلا پول نیست.لیوان راروی کانتر آشپزخانه گذاشتم و به طرف اتاقم رفتم. وقتی از سالن رد شدم شنیدم که مامان به شیرین می گفت: –حالا توام نشستی سیر تا پیازو تعریف می کنی، جلو پسر جوون. لباس هایم را عوض کردم و خواستم گوشی ام را به شارژ بزنم که دیدم از راحیل پیام امده، بی معطلی بازش کردم، نوشته بود: –هر چیزی آدابی دارد. لبهایم کش امد، پس بدش هم نیامده، ولی با تصور عکس العمل خانواده ام لبخندم محو شد. همین شیرین خانم اگه راحیل را ببیند فکر کنم کلا دوستیش را با مامان کات کند. مادر خودم هم هر وقت حرف از همسر آینده ی من میشد می گفت: –دلم می خواد عروسم تحصیلات عالیه داشته باشه ویه شغل خوب. اصلا بقیه ی مسائل برایش مهم نبود. البته زیباییم برایش مهم بود که خداروشکرراحیل زیادیم این گزینه را دارد. تحصیلات هم که مشغولش است. اوه اوه، مژگان رابگو، چه حالی می شود یه جاری این مدلی پیدا کند. با صدای مامان از افکارم بیرون امدم. برای شام صدایم میزد. گوشی ام را برداشتم و برای راحیل پیام فرستادم: – خب اگر اجازه بدید حداقل یک جلسه دیگر با هم صحبت کنیم و قرارو خواستگاری رو بزاریم. وقتی داشتم تایپ می کردم قلبم خودش را محکم به دیواره ی قفسه ی سینه ام می کوبید، خیلی هیجان داشتم. منتظرنشستم. نمی توانستم چشم از این دستگاه ارتباطی کوچک بردارم، که حالا دیگر حکم زندگی را برایم پیدا کرده بود. اصلا حالا این موضوع راچطور با مامان مطرح کنم. صدای مامان دوباره بلند شد. سر میز نشستم و گوشی را هم کنار بشقابم گذاشتم. شیرین خانم نگاه معنی داری به گوشی ام انداخت و گفت: –سرت شلوغه ها انگار. همانطور که اخم داشتم گفتم: –نه بابا خواستم مزاحم شما نباشم که راحت باشید. ابروهایش رابالا داد وگفت: –حالا چی شده امروز گیر دادی که ما راحت باشیم. خیلی خب بابا مامانت رو با خودمون جایی نمی بریم اخمات رو باز کن. لبخند زورکی زدم و گفتم: –مامان من اختیارش دست خودشه، ولی خب، به نظر بچه هاش هم احترام میزاره. نچ نچی کردو رو به مامانم گفت: –سیاست رو می بینی، دست چرچیل رو از پشت بسته. مامانم خنده ی بلندی کردو گفت: –به باباش رفته اونم با پنبه سر می برید. "الان این تعریف بودیاله کردن خدابیامرز بابای ما." شیرین خانم آهی کشیدو گفت: –مرد جماعت همه سیاست مدارن. زهر خندی زدم و گفتم: –با خانم ها باید با سیاست برخورد کرد. مشتی حواله بازیم کردو گفت: –منظور؟ "اگه الان راحیل اینجا بود عمرا دیگه جواب سلامم را می داد." نگاهم را بین شیرین خانم و جای مشتش روی بازویم چرخواندم و گفتم: –بی منظور. انگار از نگاهم کمی خجالت کشید و گفت: تو جای پسرمی اینقدر واسه من قیافه نگیرا. تو دلم گفتم: –کاش الان راحیل اینجا بود قشنگ روشنت می کرد. بعد از رفتن شیرین خانم. به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم، خیلی خسته بودم ولی انتظار نمی گذاشت بخوابم. چشمم خشک شد به گوشی ولی خبری از جواب پیامم نبود. آنقدر این پهلو و آن پهلو شدم تا بالاخره خوابم برد. ... 👇👇👇 http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁 دردسر_عاشقی با صدای زنگ گوشی بی صاحاب موندم از خواب پاشدم.ساعت ۳و۴۰ دقیقه بود ومن تازه خوابم برده بود.بهار بود گوشیو روی سکوت گذاشتم .چشمامو بستم وسعی کردم دوباره بخوابم اما هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد تا ساعت ۵ توی جام وول میخوردم وسعی کردم بخوابم ولی هیییچ فایده ای نداشت.بلند شدم توی جام نشستم ای گندت بزنن بهاره کثافت.گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم بهار-الو من-مرضه الو یعنی تو یک درصد احتمال نمیدی ساعت ۳ونیم ظهر خواب باشم بهار-اه دختره نکبت تو خواب بودی باز من-نکبت تویی انتر.. داشتم حرفمو میزدم که بهار پرید وسطه حرفمو مشکوک گفت بهار-راستی تو که من زنگ زدم بیدار شدی چرا جواب نمیدی محکم زدم روی پیشونیم خاک تو سرت هستی که توی سوتی دادن تکی دختر من-نهه..میدونی...چیز بود..یعنی چیز شد داشتم همینجوری چرت وپرت میگفتم که هستی عصبی گفت بهار-خیلی بیشعوری هستی گوشیتو سایلنت کردی نذاشت حرفی بزنم وگوشیو قطع کرد خندم گرفته بود دختره ی لوس عادتش بود زود قهر میکرد وباز زود اشتی میکرد.بهش زنگ زدم که ریجکت کرد اومدم دوباره زنگ بزنم که یک پیام برام اومد بازش کردم ای بهار کثااافت خوده دیوونش بود نوشته بود《قهلم باهات》لبخنده دندون نمایی زدم اومدم جوابشو بدم که صدای تق تق در بلند شد آخ بابا بود منم هنوز هیچی برای شام حاضر نکرده بودم.بابا اومد تو ویک راست رفت توی حموم بهتر منم تا اون موقع غذا درست می کنم.با رشته ماکارونی ورب ویدونه سیب زمینی ماکارنی پختم.انگار فقط توش رشته بودخودم که اصلا دلم ور نمیداشت همچین چیزی رو بخورم.هعیی خدا ۳ماهه پیش ما اصلا نمیفهمیدیم اینجور غذا ها چی هست .یکم توی حال منتظر نشستم که بابا از حموم در اومد.براش چایی ریختم وجلوش نشستم من-بابا میخوام یه چیزی بهت بگم بابا همونجور که چاییشو میخورد گفت بابا-بگو http://eitaa.com/cognizable_wan