eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان دوستی دردسرساز چند تقه به در زدم و منتظر موندم. انگارکر شده بود که صدای در زدنم و نمی شنید. محکم تر به در کوبیدم وچند بار پشت هم زنگ در و زدم که بالاخره در و باز کرد. بدون نگاه کردن به سرو وضعش داخل رفتم وگفتم تو رفتی سراغ پوریا. در و بست وبا صدایی گرفته گفت صدا تو بلند نکن مهمون دارم. نگاهی به اطراف انداختم وتازه متوجه ی د‌‌‌کمه های نمیه باز بلوزش شدم. نگاهم وازش دزدیدم که گفت درسته من رفتم ولی فکر نمی کنی به جای داد وهوار باید ازم تشکر کنی. اون رسما تو روبی صاحاب می دونه. بقض کردم اما اون اشک توی چشمم و ندید وگفت بعدا راجع بهش حرف می زنیم فعلا بهتره که بری. سرتکون دادم... اون چه گناهی داشت ک بخوام مزاحمش بشم؟ خواستم در وباز کنم که صدای دخترونه ای مانع شد امیر... برگشتم، همون طوری که حدس می زدم الی بود با یه تاپ شلواری که حسابی اندام خوش تراشش و به نمیایش می ذاشت. نگاهی به من ونگاهی به امیرخان انداخت و پرسش گرانه گفت معرفی نمیکنی عزیزم؟ معلوم بود امیر خان هیچ از این وضعیت راضی. برای این نجاتش بدم گفتم من همسایه ی طبقه واحد روبه رویی هستم پدرم یه پیغام داشتن که من امدم به امیر خان برسونم‌. سری به نشونه ی تفهیم نشون داد وگفت که این طوری خوش وقت شدم. خیلی منطقی برخورد کرد‌. کاملا خانومانه وبرازنده. سرتکون دادم که با چهره ای متاسف گفت امیر نمی خواست کسی من و اینجا ببینه میشه این قضیه ... وسط حرفش پریدم و گفتم خیالتون راحت ! حالا من هم یه راز از امیر خان داشتم‌‌. جالب میشه اگه خبرشون رو توی اینترنت پخش می کردم! هر دومعرف بودن و مطمنا این خبر می تونست داغ و تازه باشه در رو باز کردم مامانم با دیدنم با نگرانی گفت این چه رنگ و روییه؟چت شد یهو؟حاضر شو...حاضر شو بریم بیمارستان. بابام گفت میرم ماشینو بیارم تند گفتم نه من خوبم بابا. چه خوب بودنی تو آینه نگاه کردی؟ چیزی نگفتم. بیشتر از حالم فکرم بود که داشت روانیم می کرد‌‌. ممکن بود؟ممکن بودحامله باشم؟ اگه باشم چی؟ با فکری مشغول به سمت اتاق رفتم وگفتم من خوبم فقط میخوام بخوابم لطفا تنهام بذارید. دراتاق رو بستم و همونجا سر خوردم‌‌. یعنی چنین چیزی ممکن بود؟ اگه حامله باشم و بابام بفهمه . مثل برق از جام پریدم و اولین مانتویی که به دستم رسید رو پوشیدم و شالی روی سرم انداختم از اتاق بیرون رفتم مامانم با دیدنم از روی مبل بلند شد وگفت کجا داری میری با این حالت‌؟ به سختی جواب دادم هیچی مامان میرم تو حیاط یه هوایی بخورم نموندم تا اعتراض کنه و از خونه بیرون زدم دکمه ی آسانسور و زدم و وقتی دیدم تو طبقه ی اونه مسیر پله هارو در پیش گرفتم با فکر احمقانه ای قدم هام و تند برمی داشتم تا اگ بچه ای هم هست سقط بشه وبمیره تا زمانی که برسم داروخونه وبی بی چک بگیرم هزار بار مردم وزنده شدم از داروخونه بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم‌. موبایلم و در اوردم وشماره ی پوریا رو گرفتم. به بوق چهارم صداش تو ی گوشم پیچید 🔻🔻🔻🔻🔻🔻 http://eitaa.com/cognizable_wan 🔻بزن رو از دست نره🔻
روی تَختم دراز کشیدم و مثل همیشه آیه الکرسی ام راخواندم و چشم هایم را بستم. باصدای پیام گوشی‌ام، نیم خیز شدم و نگاهش کردم. دختر خاله ام بود.نوشته بود: – فردا میام پیشت دلم برات تنگ شده. من هم نوشتم: –زودتر بیا به مامان یه کم کمک کن تا من برسم. ــ مگه چه خبره؟ ــ هیچی خونه تکونیه، بیا اتاق رو شروع کن تا من بیام. _باشه راحیلی.می خوای بیام دنبالت؟ ــ سعیده جان نمی خواد بیای، از زیر کار در نرو. ــ بیاو خوبی کن.میام دنبالت بعد با هم تمیز می کنیم دیگه، با تو جهنمم برم حال میده. ــ باشه پس رسیدی دم خونه‌ی آقای معصومی زنگ بزن بهم، بیام پایین... –باشه، شب بخیر. بعد از آخرین کلاس دانشگاه من و سارا به طرف ایستگاه مترو راه افتادیم. سارا سرش را به اطراف چرخاندو گفت: –کاش آرش بودو مارو تا ایستگاه می رسوندا. با تعجب نگاهش کردم. – مگه همیشه میرسونتت؟ ــ نه، گاهی که تو مسیر می بینه. حسادت مثل خوره به جانم افتاد. چرا آرش باید سارا را سوارماشینش کند. با صدای سارا از فکربیرون امدم. –کجایی بابا، آرش داره صدامون میکنه. برگشتم، آرش رادیدم. پشت فرمان نشسته بودوبا بوقهای ممتد اشاره می کردکه سوارشویم. به سارا گفتم: –تو برو سوار شو، من خودم میرم. ــ یعنی چی خودم میرم. بیا بریم دیگه تو و آرش که دیگه این حرف ها رو با هم ندارید که... باشنیدن این حرف، با چشم های گرد شده نگاهش کردم و گفتم: –یعنی چی؟ کمی مِن ومِن، کردو گفت: –منظورم اینه باهاش راحتی دیگه. عصبانی شدم، ولی خودم را کنترل کردم وبدون این که حرفی بزنم، راهم را ادامه دادم. سارا هم بدون معطلی به طرف ماشین آرش رفت. صدای حرکت ماشین نیامد، کنجکاو شدم. برای همین به بهانه‌ی این که می خواهم بروم آن سمت خیابان سرم را به طرف ماشین آرش چرخاندم. آرش در حال حرف زدن با سارا بود. سارا صندلی جلو نشسته بود، واین موضوع عصبی ترم کرد و بغض سریع خودش را باسرعت نور به گلویم چسباند. پاتند کردم طرف ایستگاه. نزدیک ایستگاه بودم که صدای آرش را شنیدم. –خانم رحمانی. برگشتم دیدم با فاصله از ماشینش ایستاده. سارا هم دلخور نگاهم می کرد. با دیدن سارا دوباره عصبی شدم و بی توجه به آرش برگشتم و از پله های مترو با سرعت پایین رفتم. به دقیقه نکشید که صدای گوشی ام بلند شد، آرش بود.جواب دادم. ــ راحیل کجا میری؟ مگه قرار نبود... دیگر نگذاشتم حرفش را تمام کند، شنیدن اسم کوچکم از دهنش من را سر دو راهی گذاشت، که الان باید داد بزنم بابت این خودمانی شدنش یانه، با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: –آقا آرش من الان کار دارم انشاالله یه وقت دیگه. گوشی را قطع کردم. تمام مسیر خانه‌ی آقای معصومی فکرو خیال دست از سرم برنمی داشت، آنقدر بغضم را قورت داده بودم که احساس درد در گلویم داشتم. با خودم گفتم: این حس حسادته که من را به این روز انداخته. مدام باخودم فکر می کردم کاش خودم را بیشتر کنترل می کردم و عادی تر برخورد می کردم. دیگر رسیده بودم سر کوچه که دوباره صدایش را شنیدم. شوکه شدم، او اینجا چیکار می کرد؟ ... 👇👇👇 http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁 دردسر_عاشقی عصبی شروع کردم گشتن توی کشو ها دنبال پرونده شرکت فِریال.اَه هستی واقعا خیلی چندشی.فقط بلدی جلوی مردم ضایع بازی در بیاری. ده دقیقه ای طول کشید تا پروندرو پیدا کردم.براش بردم وبرنامه ها وجلسه هایی که اونروز داشتو طبق برنامه از روی دفترچه ام خوندم ودوباره برگشتم سر جام.همه ی کارامو انجام داده بودم برای همین کلافه سرمو بین دستام که روی میز بود گرفتم.نمیدونم از چی کلافه بودم.از بابا.از آرمان خشک.از ضایع بازی هام یا بخاطره مامان..وای مامان به کل یادم رفته بود برم پیشش.آخ که چقدر بچه بی معرفته یک هفته ای بود نرفته بودم پیشش.دلم براش حسابی تنگ شده بود از بهار خر هم که هیچ خبری نبود؛دیوونه مثلا قهر بود منه خرو بگو که اصلا یادم رفت بهش زنگ بزنم. موقع ناهار بود رفتم سلف.قیمه داشتن خوردم ودوباره برگشتم سرکارم.تا ۷ مشغول جا به جا کردن پوشه ها وبرگه ها وقرارداد ها شدم خسته بودم خیلییی رفتم تا حداقل برای خودم یک چایی بریزم بخورم در حال چایی ریختن بودم که حضور یکی رو کنارم احساس کردم؛سرمو بلند کردم.یک دختره بود که اصلا نمیشناختمش.صداش بلند شد دختره-برای منم بریز یک ابروم بالا پرید .چقدر پررو.حرفی نزدم وبراش یه لیوان ریختم.ماله بابام نبود که بخوام حرص بخورم که. روی صندلی توی ابدارخونه نشسته بود چایی رو جلوش گذاشتم وخودمم رو صندلی رو به روش نشستم. دختره-تو منشی احسان نیستی چایی رو پایین اوردم وسرمو به معنی اره تکون دادم.دختره پوزخندی زد وادامه داد دختره-زبون نداری فکر کنم؛من نیکام.مدیر بخش هماهنگی اینجا هستم http://eitaa.com/cognizable_wan