دوستی دردسرساز
#پارت63
پشت دیوار درست بین دستشویی مزدانه و زنانه ایستاده بودن.
خودم رو مخفی کردم و سرکی کشیدم...
صدای عصبی امیر به گوشم خورد.
از لج من نچسب به این و اون الی تو میدونی من رو چیزی که مال منه تعصب دارم نزار کاری کنم که گند بخوره به زندگی دوتامون الی با سرکشی گفت
هه....گند تو با ازدواجت زدی شازده اونی که الان مال توعه زنته اگر فک کردی با وجود این دختر بدبخت من میام باهات تیک میزنم کور خوندی.
حرص امیر رو اورد
_بدبخت؟دارم بهت میگم اون هزار جا جندگی شو کرده و اوار شده روی سر من بخاطر قرارداد میلیاردی که بستم نتونستم کاری کنم چون ابروی دوتامون وسط بود این پروژه که تموم بشه طلاقش میدم تا اون موقع بفهمم حرفم و الی دستمم به اون نخورده عزیزم؟
اخمام در هم رفت. اون به من گفت...؟دستم مشت شدو میخواستم برم پدرشو در بیارم اما حرف الی متوقفم کرد
_داری دروغ میگی خجالت نمیکشی به زنت تهمت میزنی ؟
چقدر پستی حافظ.
لبخندی رو لبم نشست با اعصبانیت امیر محو شد
_اون زن من نیست الی بفهم اینو
با کج کردن دهنم اداشو در اوردم که الی گفت
_از سر راهم برو کنار که دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم
خواست به این سمت بیاد . فوری پشت دیوار قائم شدم
و منتظر بودم تا بیاد اما با صدای زمزمه ی امیر فهمیدم جلوشو گرفته.
سرکی کشیدم با دیدن صحنه ی مقابل نفسم بند اومد.
امیر بود دستشو دور کمر الی حلقه کرده بود و داشت زیر گوشش حرف میزد.
لبم رو گاز گرفتم با حرکت بعدی امیر رسما خون به سرم دوید
اون حق نداشت!حق نداشت اینطوری حریصانه الی رو ببوسه
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
http://eitaa.com/cognizable_wan
🔻بزن رو #عضویت از دست نره🔻
#پارت63
وقتی به مامان خبردادم. با تعجب پرسید:
–میخواد بیاد ملاقاتت؟
–اینطور گفت.
طولی نکشید که دیدم مادر با یک سینی بزرگ وارد شد.
– می خواستم اسراهم بیاد بعد ناهار بخوریم. ولی چون قراره مهمون بیاد زودتر بخوریم که من به کارهام برسم.
ــ ولی مامان من گرسنه نیستم، صبر کنیم تا اسراهم بیاد.
ــ آخه از صبح...
صدای زنگ آیفن نگذاشت مادر حرفش را تمام کند. مامان از اتاق بیروت رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.
– خب دیگه اسرا هم امد، با هم می خوریم.
اسرا وقتی پایم را دید بغض کردو نشست کنارم و گفت:
– فکر کنم تو تقدیرته که سالی یه بارتصادف کنی.
از حرفش خنده ام گرفت و مشتی حواله ی بازویش کردم.
مادر برای اسرا بشقابی آوردوگفت:
–لباست رو عوض کن وبیا بشین.
دوباره بی اشتها شده بودم ولی به خاطر مادر سعی کردم چند قاشق بخورم.
مادر نگاهی به غذایم انداخت.
–چرانمی خوری؟
ــ خوردم مامان جان. از این به بعدکمتر بخورم بهتره، چون نباید زیاد تحرک داشته باشم ممکنه چاق بشم.
راستی مامان، اگه اون کتابه که اون روز تو اتاقتون بود رو نمی خونید برام میارید. من که نمی تونم کمکتون کنم، حداقل از وقتم استفاده کنم.
ــ یه کم ازش خوندم، حالا تو بخون من بعدا می خونم.
اسرا فوری بلند شد.
– بگین کجاست من براش میارم.
مادر با تعجب گفت:
–به به خواهرمهربون...
اسرا لبخندی زدو گفت:
– از این به بعد هر کاری داره خودم براش انجام میدم.
ــ مادر سینی غذارا برداشت و گفت:
–آفرین به تو...تو اتاقمه...داخل کشو.
چند صفحه از کتاب را خواندم چون تمرکز نداشتم، متوجه نمی شدم. کتاب را بستم وبافکر آرش وقت گذراندم. نمی دانم چقدر طول کشید که اسرا امد و گفت:
–راحیل کدوم لباست رو می پوشی برات بیارم.
نگاهش کردم و گفتم:
–لباس چی؟
ــ مگه صاحب کارت نمی خواد بیاد؟
ــ خب چرا.
به سلیقه ی خودش یک بلوز دامن معمولی و تیره رنگ برایم آورد و گفت:
–اینا خوبه؟
اعتراض آمیز گفتم:
–اینا چیه؟ اینایی که الان تنمه که بهتر از اوناست. دیگه چرا عوض کنم؟
فقط یه ساق دست بده، چون بلوزم آستین کوتاست.
ــ مِنو مِنی کردو گفت:
نمی خوام پیش آقای معصومی زیاد خوش تیپ باشی؟
خنده کجی کردم.
–انوقت چرا؟
سرش را پایین انداخت.
– اینجوری بهتره دیگه.
بعد ساق هارا انداخت روی تخت و رفت.
"این دیگه چشه؟"
زنگ را که زدند.
اسرا با عجله امد و گفت:
– راحیل پاشو کمکت کنم ببرمت سالن روی مبل بشینی تا جلو صاحب کارت لنگون لنگون راه نیوفتی.
در حال بلند شدن گفتم:
–میشه اینقدر نگی صاحب کار.اون اسم داره.
نگاهش رنگ تعجب گرفت.
–واسه تو چه فرقی داره. بالاخره منظورم رو می رسونم دیگه.
پوفی کردم و گفتم:
–خوشم نمیاد.
نزدیک مبل بودیم که ناگهان رهایم کرد ودست به کمر شد که حرفی بزند، تعادلم را از دست دادم ولی قبل از این که بیفتم بازویم را گرفت و گفت:
– آخ ببخشید.
اخمی کردم و گفتم:
– چی می خواستی بگی؟
– هیچی.چشم همون اسمش رو میگم.
ــ اسرا، تو ازش بدت میاد؟
ــ نه، فقط فکر می کنم یک سال تو رو از ما گرفت. می ترسم یه وقت بیشتر از اینا تو رو از ما بگیره.
لبخندی زدم و گفتم:
– خیلی اشتباه فکر می کنی، الان وقتش نیست بعدا برات توضیح میدم. که اون به ما لطف کرد. بعدشم همه چی به خواست خودم بوده نه اون.
با یاالله گفتن های آقای معصومی اسرا کمکم کرد تا چادرم راروی سرم مرتب کنم.
وقتی وارد شد از دسته گل بزرگی که اکثر گلهایش نرگس بودند لبخند بر لبم امد و سعی کردم بلند شوم و سلام کنم.
دسته گل را با احترام به مادرم که جلو در ایستاده بود داد و از همان جا با دست
اشاره کرد که بلند نشوم. پشت سرش خواهرش، زهرا خانم را دیدم که با لبخند وارد شدو با مادر روبوسی کرد. از این که اوهم امده بودهم خوشحال شدم هم تعجب کردم. چون این ساعت ازروز شوهرش خانه بود.
ریحانه دست پدرش را گرفته بودو هاج و واج به اطرافش نگاه می کرد.
آقای معصومی با نگرانی نزدیکم شدو حالم را پرسیدو با تعارف مادر روی مبل تک نفره کنارمن نشست. با زهرا خانم هم روبوسی کردم و تشکر کردم که امده است. زهرا خانم عصا و یک کیسه کادویی دسته دار شیکی که زیر چادرش بود را کنار مبل روی زمین گذاشت
ریحانه تا نزدیکم شد دست هایش را دور پاهایم حلقه کرد و ذوق کرد. من هم کشیدمش بالاو نشوندمش روی پایم. پدرش دست دراز کرد وگفت:
– شما پاتون اذیت میشه، بچه رو بدید به من.
بوسه ایی روی موهای لختش زدم و گفتم: نه، دلم براش تنگ شده بود. اذیت نمیشم.اسرا رفت خرس عروسکی، که چند وقت پیش سعیده کادو تولدش خریده بود راآورد تا ریحانه را سر گرم کند و کمکم موفق شد.
مامان گلها را داخل گلدان گذاشت وهمانطورکه روی میزجابه جایش می کردگفت:
–زحمت کشیدید، دستتون درد نکنه.
آقای معصومی هم با همان حجب و حیای همیشگی گفت:
– خواهش میکنم، قابل راحیل خانم رو نداره.
#ادامهدارد...
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت63
چند دقیقه ای بود که تو راه بودیم و داشتیم گشت میزدیم.نیشم تا بناگوش باز بود خوشحال بودم که با احسان اومدم بیرون حالا به هر دلیلی که بود نمیدونم همینجوری نشسته بودم که صدای احسان بلند شد
احسان-کجا بریم؟
دستامو کوبیدم بهم و گفتم
من-شهربازی
با لحن جدی گفت
احسان-هستی مگه بچه ای؟تفریح که نیومدیم میخوام باهات حرف بزنم
مثل لاستیک پنچر شدم.پسره بی ادب من گفتم منو آورده بگردونه نگو میخواسته حرف بزنه.با دهن کجی گفتم
من-خب جناب آرمان کجا میخوایم بریم
همونطور که لبخند کجی میزد گفت
احسان-کافی شاپ
نفسمو با فوت بیرون دادم.چند دقیقه طول کشید تا رسیدیم به مقصد..
پشت میز نشستم و منتظر نگاش کردم.به پشتی صندلی تکیه داد و کتشو مرتب کرد.نگاه منو که روی خودش دید کلشو به معنی اینکه چیه تکون داد همونطور که داشتم با حرص نگاش میکردم گفتم
من-مگه منو نیاورده بودین که باهام صحبت کنین پس چیشد؟منتظرم!
منتظر بهش چشم دوختم که همونطور که پشت گردنشو میخواروند گفت
احسان-راستش من چند روزی کار دارم.ممکن شبا دیر وقت بیام یعنی ممکنه که نه دیر میام.حنا خونه تنهاس توی اینجور مواقع میرفت پیش سینا چون خیلی باهاش جوره ولی متاسفانه با سینا مشغول کاریم و اونم نیست.اگه بشه و بتونی دوروزی بیای پیش حنا ممنون میشم.
آخ جون.بهتر از این نمیشد.میرفتیم تو خونه احسان کلی با حنا کیف میکردیم.لبام که نزدیک بود از هم برای خنده باز بشه رو بستم و سعی کردم حالت دو دلی به خودم بگیرم
من-راستش من حنا رو که خیلی دوست دارم.باید با بابام صحبت کنم اگه ایشون راضی بشن حتما میام.
زر زدم باو..بابا کیلو چندبود.بهش میگم دوروزی باید برم جلسه داریم و حقوق بیشتر بهم میدن حتما راضی میشه...همونطور که لبخند کوچیکی روی لبش بود سرشو تکون داد
من-فقط..
سوالی نگام کرد که با تشویش سوالمو به زبون آوردم
من-خودتون..یعنی شما توی این دو روز اصلا نیستین؟
احسان-چرا میام ولی اخر شب ممکنه نصف شب بشه..حنا هم تازگیا خیلی بهونه میاره تنها خونه نمونه..رو مخ منه
لبخندی زدم
من-خب اونم بچس دیگه.تنهایی هم میترسه هم حوصلش سرمیره.من خودم میام پیشش....فقط از کِی؟
احسان-فردا صبح که برمیگردیم هیچی اون شبو هستم ولی از پس فردا کلا سرم شلوغ میشه..حنا هم راضی شده تا عصر تو خونه تنها باشه اگه شب تو بری پیشش
اخی..الهیی..چقدر من دوست داشتنی ام که تو همون دیدار اول عاشقم شده..لبخندی زدم که منو برداشت تا سفارش بده
http://eitaa.com/cognizable_wan