eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستی دردسرساز اخمی بین ابروهام نشست و گفتم _کسی داره ادعای پیغمبری میکنه که دو دقیقه پیش داشت یه دخترو میبوسیید امیر خواست جوابی بده که الی از قسمت دستشویی زبونه بیرون اومد.با نفرت نگاهش کردم و گفتم _از کجا میدونی همین الی خانومت با صد نفر نبوده؟والا قبل تو خوب با یکی دیگه میلاسید امیر با چشمای به خون نشسته خواست به سمتم حمله کنه باربد جلوش ایستاد و گفت _بیشتر از این گند نزن داداش.ترنج خانوم شما هم برید از خودتون پذیرایی کنید نگاهم با خشم بین الی و امیر گذشت و از اون قسمت بیرون اومدم و سینه به سینه ی پوریا شدم. نگاهی به صورتم انداخت و گفت _دیگه کم کم داشتم نگران میشدم خوبی عزیزم ؟ دستم دور بازوش انداختم و گفتم خوبم یکم فشارم افتاد میشه... چشمم به امیر افتاد که انگار داشت دنبال کسی میگشت نگاهش که به من رسید اخماش در هم رفت و وقتی نگاهش به پوریا افتاد چشماشرنگ ناباوری به خودش گرفت. پوریاا گفت اون همون همسایتون نیست که... 🔻🔻🔻🔻🔻🔻 http://eitaa.com/cognizable_wan 🔻بزن رو از دست نره🔻
به اسرا گفتم تابلو را روبروی تختم نصب کند. تا هر روز ببینمش. نمیدانم چرا از این شعر انرژی می گرفتم. اسرا که برای میخ آوردن رفت، مامان آمدوپرسید: –اسرامیخ روواسه چی میخواد؟ وقتی ماجرای تابلو رابرای مامان توضیح دادم. نگاه عمیقی به تابلو انداخت و گفت: –شعرهای شمس تبریزی رو دوست داری؟ باسر جواب مثبت دادم و گفتم: –خیلی دل نشینن. سر سفره ی هفت سین منتظرتحویل سال نشسته بودیم، نگاهی به پایم انداختم و رو به مادر گفتم: – یعنی راسته میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ مادر نگاه من را دنبال کردو با دیدن پایم لبخندی زدو گفت: –این ضرب المثل در مورد این چیزا نیست. قدیما وقتی فصل بهار بارندگی خوب بود یا کم بود، این رو می گفتند. منظورشون این بود اگه بارندگی زیاد باشه اون سال، سال خوبیه و فراوونیه. می دونستی این ضرب المثل ادامه هم داره؟ باتعجب گفتم: – واقعا؟ ــ ادامش میشه، ماستی که ترشه از تغارش پیداست. خندیدم و گفتم: – یعنی قدیما از روی ظرف ماست می فهمیدند ترشه؟ ــ دقیقا. ماست های ترش و خیلی چربی بسته رو می ریختند داخل ظرفهای بزرگ سفالی که بهش تغار می گفتند، این ماستهاقیمت ارزون تری داشتند. کسایی که وضع مالی خوبی نداشتند اون ماست رو می خریدند. ــ وای! چقدر صاف و ساده بودند و تو کاسبیشون، صداقت داشتند. مادر آهی کشید و گفت: –قدیما کاسبی مقدس بود. همون بازاریها، توی مسجدِ بازار، واسه جوانترها که می خواستندوارد بازار بشن کلاس چطور کاسبی کردن و اخلاقیات می گذاشتند. قدیم ها خیلی براشون مهم بود که قرونی اینور اونور نشه و مشتری راضی باشه. الانم تو غصه پات رو نخور، دوهفته دیگه خوب میشه و بعدشم اصلا یادت میره یه روزی پات اینجوری شده بوده. ما خودمون زندگیمون رو می سازیم با رفتارو انتخاب هامون. زیاد به این ضرب المثل ها توجه نکن. بعد از تحویل سال و تبریک و روبوسی. از مادر پرسیدم: –مامان موقع تحویل سال چه دعایی کردید؟ بالبخندگفت: –خیلی دعاها. بااصرارخواستم کمی از دعاهایی که کرده رابرایم بگوید. نفسش رابیرون دادو گفت: –برای درکمون، برای آگاهیمون، برای شعورمون، برای پیداکردن خودمون. اسراخندیدوگفت: –مامان جان این الان دعا بودیا توهین؟ مادر هم خندید. –برای دیدن ودرک واقعیت به همه‌ی اینها نیازه دخترم. اگه نباشند یا کم باشن سردرگم میشیم، وَ وای از این سردرگمی... مادر هدایایی برای من و اسرا خریده بود. وقتی هدیه ی کادو پیچم را باز کردم با دیدن کتاب دیوان شمس تبریزی گل از گلم شکفت و با شوق گفتم: – وای مامان این عالیه، کی فرصت کردید خریدینش؟ مامان فقط در جوابم لبخند زد. ــ ممنونم، خیلی خوشحال شدم. اسرا با تعجب گفت: –نگا مامان اصلا لباس ها به چشمش نیومد، دوباره به هدیه ها نگاه کردم، همراه کتاب یک دست لباس شیک خانگی هم بود. تقریبا شبیه لباس اسرا، ولی با کمی تغییردررنگ وطرح گلهای رویش. لبخندی زدم و گفتم: – همون موقع واسه منم خریده بودید؟ حالا معنی اون چشم ابرو امدنتون به هم رو فهمیدم. مامان شما همیشه خوش سلیقه اید. هدیه ی اسرا هم یه عطر خوش بو بود. آن شب خاله و دایی و عموها برای عید دیدنی امدند. مادر ازآنها عذر خواهی کردو گفت: –تا وقتی راحیل بهترنشده نمی تونم بازدیدتون رو پس بدم.و به اصرارهای من هم که گفتم تنها می مانم و با کتاب جدیدم مشغول می شوم توجهی نکرد. بعد از رفتن مهمان ها با کمک اسرا روی تختم دراز کشیدم و به تابلوی روبه رویم چشم دوختم. با صدای پیامک گوشی‌ام که روی میز کنار تختم بود برداشتمش و بازش کردم پدرریحانه بود. عید را تبریک گفته بود. من هم برایش یک پیام تبریک فرستادم. بعد سراغ کانالها رفتم و نیم ساعتی مطالبشان راخواندم. چشم هایم خسته شدند، تصمیم گرفتم کمی بخوابم. همین که خواستم گوشی را سر جایش بگذارم، پیامی آمد. با دیدن اسم آرش، ضربان قلبم بالا رفت و به سختی بلند شدم نشستم، زل زده بودم به گوشی، آب دهانم را قورت دادم و پیام را باز کردم. چقدر قشنگ نوشته بود: "نوروز هيچ عيدي برايم ارزشمند تر از حضورتو نيست. عیدت مبارک." خیره ماندم به نوشته اش، دلم می خواست جوابش را بدهم ولی همان لحظه چشمم به پایم افتاد. گوشی ام را خاموش کردم و دراز کشیدم. فکرش خواب را از سرم پراند. آخرهم سنگینی بغضم بودکه خوابم کرد... ... 👇👇👇 http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁 دردسر_عاشقی ساکمو بستم و منتظر موندم که در اتاق به صدا در اومد.درو باز کردم احسانو جلوی در دیدم احسان-سلام. من-سلام. چند ثانیه نگام کرد احسان-تو چرا منو همینجوری نگاه میکنی من-وااا.چیکار کنم خب احسان-مگه قرار نبود بریم.پس چرا وایستادی؟! سریع رفتم توی اتاق و ساکمو برداشتم.نیکا رو از صبح ندیدمش.ساکمو برداشتم و اومدم بیرون که احسان ساکو ازم گرفت وگفت احسان-بده به من او مای گاد.چه جنتلمن.با هم رفتیم سمت ماشین من-پس آقا سینا کجان؟ احسان-سینا خیلی عجله داشت اونا چند دقیقه پیش راه افتادن. نیشخندی هم زد و ادامه داد احسان-لحظه آخرم نیکا رو کشوند برد ولی ماشالا اون پیله تر از این حرفا بود به سینا گفت نمیام سینای کله شقم راه افتاد نیکا چند متری دنبال ماشین دوید تا سینا راضی شد سوارش کنه. با تصور نیکا تو اون حال زدم زیر خنده.واقعا صحنه ای بود که از دستش دادم...صندق عقبو داد بالا که ساکمو بزاره..چشمام گرد شد و با ذوق نگاه کردم. من-وااااااای این چیه؟ احسان-واقعا نمیدونی چیه؟ با غیض نگاش کردمو بی توجه به حرفش رفتم جلو و از توی صندوق درش آوردم من-چقدر نااااازه. یه شاخسین بزرگ و خوشگل بود. من-من عاشقشونم احسان-عاشقشونی؟! با ذوق سرمو تکون دادم وگفتم من-آره بابا.خیلی از اینا خوشم میاد...حالا برای کی هست؟! احسان-مال حناست.از روزی که اومدیم ۱۰۰ بار پیام داده و سفارش داده. الهییی چه خوش سلیقه.واقعانم خیلی خوشگل بود.با حسرت دوباره به شاخسین نگاه کردم و توی صندوق گذاشتمش...توی ماشین نشستیم.۱ساعت راه طولانی نبود ولی چون احسان حرف نمیزنه مطمئنم حوصلم سرمیره.سعی کردم یجوری سربحثو باز کنم من-آقا احسان شما این دوروز مشغول کارای شرکتین؟ احسان-چطور؟ من-آخه اگه اونجوری باشه کلی کار سره منم میریزه. احسان-در رابطه با شرکت هست ولی منو سینا حلش میکنیم.تو تا عصر کارای معمولی رو انجام بده. سرمو تکون دادم.اَه بحثو یجوری تموم کرده بود که نمیتونستم ادامه اش بدم.گندش بزنن.سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و به بیرون خیره شدم ••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••• ازبیکاری توی گوشیم چرخ میزدم.ساعت ۹ شب بود.صدای کوبیدن در بلند شد.حتما باباس چون همیشه همین زمانا میاد.چادر رنگیمو سرم کردم و رفتم دم در با باز کردن در کلی دلشوره تو وجودم منتقل شد.بهار جلوی در بود و داشت گریه میکرد.چادرمو که با دستم محکم گرفته بودم تا نیفته رو ول کردم و روی زمین افتاد با استرس رفتم جلو و بازو هاشو گرفتم من-بهار؟!چیشده؟ همونطور که هق هق میکرد اومد تو و بریده بریده گفت بهار-هستی... من-جان هستی؟چیشده؟! همونطور که حرف میزدم بردمش داخل خونه و روی زمین نشوندمش http://eitaa.com/cognizable_wan