دوستی دردسرسلز
#پارت66
جمله ش قطع شد چون امیر بی ملاحظه به این سمت اومد
یقه ی پوریا رو توی مشت گرفت و خواست حرفی بزنه که با رنگ پریده جلوس و گرفتم لبم و گزیدم و اشاره ای به اون طرف کردم.
یقه ی پوریا رو ول کرد و با خشم گفت؟
_خدا لعنت کنه دوتاتونو تو که حاملش کردی و توله گزاشتی تو شکمش چرا نگرفتیش؟
پوریا جا خورد گفت
_چه طرز حرف زدنه اقای محترم؟ترنج تو رفتی به این بابا گفتی از من حامله ای؟
با ترس به امیر نگاه کردم و ملتمس با نگاهم خواستم سکوت کنه چیزی نگه
اما زهی خیال باطل چون گفت
وقتی حال تو میکنی و در میری باید بی خبر باشی ننه ی توله ت برای لاپوشانی کصافت کاری هاتون به زندگی چند نفر دیگه گه میزنی این دختر رو جمعش کن تا...
وسط حرفس نالیدم
_امیر لطفا...
نگاهی با نفرت بهم انداخت و گفت
_بیا به الناز بگو چی شده محض رضای خدا یه بار ادم باش
پوریا بهت زده گفت
_قضیه چیه ترنج
درمونده خواستم چیزی بگم که استینم کشیده شد و امیر جواب داد
_با عین ادم پای کارت وایستا یا گورتو از زندگیش گم کن اگه فکر کردی اینقدر هالوئم که باز ناموسم و قاپ بزنی کور خوندی من رگ دارم به چه کلفتی یه بار دیگه دم پرش ببینم و ببینم با اون فکرای تو سرت پشتش موس موس میکنی
اون مادر بی خبر تو به عزای پسر پدرسوخته ش میشونم
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
http://eitaa.com/cognizable_wan
🔻بزن رو #عضویت از دست نره🔻
#پارت66
با آلارم گوشیام برای نماز بیدار شدم، با کمک عصایی که کمیل آورده بود بلند شدم و وضو گرفتم وکنار تختم سجاده ام را پهن کردم و نمازم را خواندم. بعد باخودم فکر کردم کلا گوشی ام را خاموش کنم وکناربگذارمش، تا اگر آرش پیامی فرستاد نبینم. ولی اگر دیگران دلیلش را پرسیدند چه بگویم؟
یا اگرکاری پیش آمدکه مجبوربه استفاده بودم چه... قدیم هاچقدرمردم بدون موبایل راحت زندگی می کردندوآرامش داشتند.
یا می توانم یک ترم مرخصی بگیرم و به دانشگاه نروم...آن هم نمی شود باید دلیل محکمی برای مرخصی داشته باشم..
البته این کارها پاک کردن صورت مسئله است. بایدبتوانم مشکلم را حل کنم.
پاهایم را دراز کردم و تکیه دادم به تخت و خیره شدم به مهر...
خیلی راهها ازذهنم می آمدومی رفت، ولی نتیجه ایی نداشت.
قرآن را برداشتم و بازش کردم. سوره جاثیه آمد.
نگاهی به معنی آیه انداختم، آیه ی 15 بود.
نوشته بود: " هرکس کار شایسته کند به سود خود اوست،وهر که بدی کند به زیانش باشد.سپس به سوی پروردگارتان برگرداننده می شوید."
بارها و بارها خواندمش و به این نتیجه رسیدم که باید بیشتر روی خودم کار کنم و صبور باشم. وبرای این صبور بودن باید ذهنم را کنترل کنم، بلند شدم و روی تختم دراز کشیدم و تسبیح به دست شروع به ذکر گفتم. ذکر چقدر راهکار خوبی است برای کنترل ذهن.
با احساس حرکت دستی روی موهایم چشم هایم را باز کردم. مادرم بود، با لبخند گفت:
–صبحانه نخوردیم که بیدار شی با هم بخوریم. دست هایش را با دو دستم گرفتم و ماچ آبداربه رویشان زدم و گفتم:
– سلام صبح بخیر.خیلی خوابیدم؟
او هم با پشت دست صورتم رو ناز کردو گفت:
–سلام دخترگلم، ساعت ده به نظرت خیلیه؟
ــ اره خوب، اینجوری حسابی پشتم باد می خوره. نیم خیز شدم و گفتم:
– از امروز باید یه برنامه واسه خودم بنویسم که تا آخر تعطیلات یه خروجی خوب داشته باشم.
مامان درحال بلند شدن از روی تختم گفت:
– چی ازاین بهتر.
بعد از صبحانه کتابهایی که باید می خواندم را روی میز کنار تختم گذاشتم همینطور کارهای خیاطی ام و اذکاری که برای صبر بیشتر می خواستم تکرارکنم را نوشتم و کنار کتاب هایم گذاشتم.
نزدیک ظهر بود که گوشیام زنگ خورد، سوگند بود، خیلی هم شاکی، چون قرار بود فردای روزی که تصادف کردم به خانه شان بروم و کارم را نشانش دهم.
با اعتراض گفتم:
–به جای این که من شاکی باشم تو هستی؟ اصلا سراغی می گیری که چه بلایی سرم امده. با نگرانی پرسید:
–اتفاقی افتاده؟باور کن راحیل تا نیم ساعت قبل سال تحویل مشغول دوخت و دوز بودم.سرمون خیلی شلوغ بود.دلم برایش سوخت و دیگر چیزی نگفتم، فقط داستان تصادفم را تعریف کردم. خیلی ناراحت شدو گفت:
–سارا امده اینجا، خواستم بگم تو هم با سعیده بیا دور هم باشیم.با این اوضاع ما میاییم اونجا. سارا گوشی را گرفت و چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم و بعد دعوتش کردم که با سوگندحتما بیاید.
اسرا که وسط تلفن من امده بود داخل اتاق، لبش را به دندان گرفت و گفت:
–ناهارو افتادن نه؟
خنده ایی کردم و گفتم:
–آره دیگه، به مامان میگی سه تا مهمون داریم. سعیده رو هم زنگ بزن بیاد.
اسرا با هیجان نگاهی به اتاق انداخت وبه صورت نمایشی چنگی به صورتش زدو گفت:
–وای! خاک برسرم، اتاق رو نگاه کن، حسابی به هم ریخته، بعد با عجله بیرون رفت. طولی نکشیدکه برگشت و شروع به مرتب کردن اتاق کرد.
وقتی بچه هاامدند با دیدن انگشت پایم باتعجب گفتند:
–چرا گچ نداره؟ ما ماژیک آورده بودیم روش یادگاری بنویسیم.
–آخه سخته انگشت رو گچ بستن، واسه همین اینو بستن.
موقع نماز همه رفتند برای وضو و من چون وضو داشتم همانجا کنارتختم سجاده ام را انداختم تانمازم را بخوانم. سارا بسته ی کادو شده ایی را از کیفش درآورد و گفت:
–راحیل جان قابل تو رو نداره.
باتعجب نگاهش کردم و گفتم:
–این چه کاریه آخه، کادو واسه چی؟
با مِنو مِن گفت:
–دیگه همین جوری گفتم اولین باره میام دست خالی نباشم.
اشاره کردم به دسته گل کوچکی که آورده بودو گفتم:
– همین بس بود دیگه، اینجوری شرمنده میشم.
با خجالت گفت:
– نه بابا، دشمنت شرمنده.
بعد فوری کادو را برداشت و گفت:
–اشکالی نداره بزارم توی کمدت؟ اگه میشه بعدا بازش کن.
مشکوکانه نگاهش کردم و گفتم:
–نه چه اشکالی داره. دستت درد نکنه.
بعد ازخوردن ناهار سوگند گفت:
– حالا که تو ناقص شدی و خونه نشین. می خوای چند روز یه بار بیام خونتون وبقیه خیاطی رو بهت بگم؟
ــ نه، اینجوری اذیت میشی، بزار بعد تعطیلات.
ــ باشه، هر جور راحتی.
سعیده گفت:
– اگه خواستی بری من می برمت، اصلا غمت نباشه.
ــ نه، سعیده جان، بمونه بعداز تعطیلات بهتره.
سارا از وقتی کادو را داده بوددر فکر بود.
اشاره ایی کردم و پرسیدم:
– خوبی؟
لبخندی زدو گفت:
–ممنون بعد یهو بلند شدو گفت:
– من دیگه برم.
#ادامهدارد...
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁
#دردسر_عاشقی
#پارت66
من-بهار جون به لبم کردی..چیشده؟
همونطور که گریش شدت میگرفت گفت
بهار-امیر...هستی امیر
مکثی کرد و بریده بریده گفت
بهار-حالش بدهههه
با صدای بلند تری زجه زد
بهار-امیر داره میمیره...تو کماس.
آب دهنمو با ترس قورت دادم.دهنمو باز کردم حرفی بزنم که خودش شروع کرد
بهار-همین امروز جلو چشمای خودم..
به چشماش تاکید کردو ادامه داد
بهار-جلو چشمای خودم یه ماشین زد بهش..
از استرس تمام تنم میلرزید.خدایا چه اتفاقی افتاده؟نکنه اتفاقی که برای مامان افتاد تکرار بشه؟..محکم روی پاش زد و ادامه داد
بهار-هستی نبودی ببینی...نبودی ببینی ماشین همچین زد بهش که لواشک شد رو زمین.
و بعدش زد زیر خنده.با چشمایی که تا آخرین درجه باز شده بود.با تعجب به بهار که داشت هر هر میخندید نگاه کردم.این دیوونه الان باید گریه کنه چرا میخنده.همونجوری گیج داشتم نگاش میکردم که با خنده گفت
بهار-اسکولت کردم بابا..گفتم روزتو از یک نواختی در بیارم.
و بعد دوباره زد زیر خنده.چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفشو فهمیدم جیغی کشیدم و با عصبانیت گفتم
من-خاک تو سرت بیشعور.نمیگی شاید من از ترس سکته کنم...
چند لحظه مکث کردمو ادامه دادم
من-اخه مشنگ این چه شوخیه که با امیر میکنی؟خجالت نمیکشی؟
بهار-نه بابا خجالت چیه؟گفتم یه شوخی ای باهاش کرده باشم.
سرمو با تاسف تکون دادم وگفتم
من-واقعا که کم داری.
بهار-شوخی کردم دیگههه.من که جونمم برای امیر میدم.
من-آره...کاملا مشخصه.
ریز خندید و حرفی نزد همونطور که تکیه میدادم به دیوار گفتم
من-چه خبر حالا؟
شونه ای بالا انداخت
بهار-خبر خاصی که ندارم فقط دیروز با امیر دعوام شد حسابی.الان قهریم باهم.
من-الان باید گریه کنی مثلا.
پوزخندی زد وگفت
بهار-غم و غصه هامو خوردم گریه هامم کردم دیگه گفتم میخوام بیام اینجا با خودم غم و غصه نیارم...
چشمکی زدو حرفشو ادامه داد
بهار-هیجان بیارم با خودم
محکم زدم تو سرشو گفتم
من-هیجانت بخوره تو سرت ایشالا.قلبم اومد تو دهنم از استرس.....حالا سر چی قهر کردین؟!
http://eitaa.com/cognizable_wan