eitaa logo
"دانستنیهای زیبا"
3.5هزار دنبال‌کننده
16.3هزار عکس
17.5هزار ویدیو
628 فایل
#دانستنی_های_زیبا کانالی برای قشر جوان با بهترین نکات #علمی، #تربیتی، #اخلاقی، #پزشکی و #روانشناسی بهمراه #کلیپ_های زیبای اخلاقی از #سخنرانان_کشوری جهت ارتباط با آدمین از طریق👇👇👇 @alimaola_110 پیام ارسال نمایید
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستی دردسرساز مچ دستمو از دستش کشیدم و با عصبانیت گفتم چته رم کردی؟ با خشم به سمتم برگشت و صورتم رو بیا انگشت هاش گرفت و غرید _با من درست حرف بزن زنیکه تو خوابت ببینی تو خونه ی من هرزگی کنی صورتم رو به عقب کشیدم مثل خودش خواب دادم خودت چی؟زن داری و با یکی دیگه تو راهرو دستشویی لاس میزنی.هه..به دلت مونده بود دختری که اینقدر تلاش کردی و مخشو زدی بهت سرویس نده؟ با پشت دست توی دهنم کوبید.که با نفرت نگاهش کردم.با اعصبانیت گفت حرف دهنتو بفهم و فکر نکن همه مثل خودتن.چون یه وضعی مثل تفاله پرتت کرد اون ور دلیل تمیشه همه لاشی باشن علارغم تلاشم اشک توی چشمم نشست.اگه یک کلمه حرف میزدم اشکام سرازیر میشد برای همین نگاهی به چشماش انداختم و با قدم های بلند و از حرص راهم رو به سمت خیابون گرفتم که بازومو کشیو و دستور داد. _سوار شو روی سگمو بالا نیار بازوم از دستش کشیدم و گفتم _روی سگ تو همیشه بالا بوده بمیرم سوار ماشین تو نمیشم روانی. نفسی از حرص کشید و این بار روی سگش بالا اومد 🔻🔻🔻🔻🔻 http://eitaa.com/cognizable_wan 🔻بزن رو از دست نره🔻
یک هفته ایی از تعطیلات نوروز گذشته بود که کمیل زنگ زد و بعداز سلام واحوالپرسی وتبریک سال جدید بالحن بامزه ایی گفت: – جامون عوض شده ها، حالا دیگه من پام بهتر شده، شما میلنگی. باخنده گفتم: – شاید این طور شده که بتونم درکتون کنم، ولی واقعا سخته ها، حالا می فهمم شما چقدر صبور بودید. آهی کشیدو گفت: –وقتی خدا دردی رو بده صبرشم میده، کاش همه ی دردها مثل درد شکستگی باشه. نفهمیدم یقه ی کدام درد را گرفته وبازبان بی زبانی شکایتش رامی کند. بی اعتنا به دردی که آزارش می دهدگفتم: ــ یه سوال؟ آرام مثل یک معلم دلسوز گفت: – شما دوتا بپرسید. –پس چرا بعضی ها وقتی مشکلی براشون پیش میاد تحمل نمی کنند و خیلی بی تابی می کنند. حتی بعضیها خودکشی هم می کنند میگن طاقت نداریم. یعنی خدا به اونها صبر نداده؟ ــ خب چون راضی نیستند. البته بعضی مشکلات که عاملش خودمون هستیم و باید خودمون رو مواخذه کنیم. ولی اونایی که عاملش خداست، باید بگیم خدایا راضیم و شکرت، وامیدوارم به درگاهت، که اگه تو بدترین شرایط هم باشم خودت حواست بهم هست. همین رضایته باعث صبر انسان میشه. فوری گفتم: ــ خب گاهی این رضایت داشتنه سخته دیگه. ــ بله قبول دارم. برای راضی بودن بایدبه خدااعتمادکردمثل یه کودک که به پدرومادرش اعتمادداره ... راستی پاتون رو دوباره به دکتر نشون دادید؟ ــ قرار بود امروز بریم نشون بدیم، ولی دختر خالم کاری براش پیش امد دیگه گفت فردا بریم. ــ چرا فردا، من الان میام دنبالتون بریم. ــ نه، زحمت نکشید، حالا عجله ایی نیست. ــ خدا دختر خالتون رو خیر بده که نتونسته بیاد. با هم میریم دیگه...یعنی شما دلتون واسه ریحانه تنگ نشده؟ مکثی کردم و گفتم: –چرا خب، خیلی زیاد. باهمان تحکم جذاب همیشگی اش گفت: – تا یه ساعت دیگه میام، فعلا خداحافظ. اصلا منتظر خداحافظی من نشد. وقتی به مامان گفتم زیاد موافق نبود، با اصرار من رضایت داد. چون دلم نمی خواست معلم قهرمانم راناامیدکنم. مامان گفت: – خودم تا دم در ماشین می برمت و بهش سفارشت رو می کنم، اینجوری بهتره. نمیدانم مامان از چه نگران بود. شاید چون شناخت کافی از کمیل نداشت. وقتی کمیل مامان را دید از ماشین پیاده شد. ماشین را دور زد و منتظر ایستاد تا ما نزدیکش شویم. دیگه بدونه کمک کسی، فقط با عصا می توانستم راه بروم. بعد از سفارش های مامان حرکت کردیم. ریحانه با دیدنم از صندلیش پایین امد و خودش راتوی بغلم انداخت. محکم دربغلم گرفتمش وبوسه بارانش کردم اوهم سرش راروی شانه ام گذاشت ودیگر تکان نخورد ولی گاهی چیزاهایی با خودش می گفت. دوباره بوسیدمش و گفتم: –چی میگی ریحانم. پدرش گفت: – جدیدا یه چیزایی میگه، داره به حرف میوفته. صورتش رادر دستهایم قاب کردم و گفتم: – چقدر زود بزرگ شدی تو. کمیل نفسش را عمیق بیرون دادو حرفی نزد. آهی که کشید، چقدرحرف ناگفته بود، حتما باخودش فکرمی کند که آخردخترتو چه می دانی تنهاماندن، آن هم بایک بچه یعنی چه... شایدم هم در دلش می گوید، این دختر چه دل خجسته ایی دارد، زودبزرگ شدن برای بچه هایی است که مادربالای سرشان است، "مادر" چه واژه ی نایابی است برای ریحانه ام. کاش میمردم وآن شب با سعیده بیرون نمی رفتیم. کاش همه ی آن اتفاق یک کابوس وحشتناک بودوبابازشدن چشم هایم همه چی تمام میشد. کاش هردفعه با دیدن ریحانه شرمنده اش نبودم... صدای آرام وگرم آقامعلم دست افکارم راگرفت وازآن حال وهوابیرونش آورد. – راستش واسه عید دیدنی با زهرا می خواستم بیام، ولی اونا رفتن شهرستان پیش مامان و بابا، دیگه نشد. گفتم اگه تنهایی بیام ممکنه خانواده معذب باشند. زهرا اینا تازه دیشب امدند. باتعجب گفتم: –شما چرا نرفتید؟ من و ریحان فردا میریم.ما که کسی رو اینجا نداریم. خیلی قبل از عید رفتیم با ریحانه وسایل سفره هفت سین و آجیل و ... خریدیم، به هوای شما، گفتم عید دیدنی میایید، بعد اشاره به پام کردو گفت: –شماهم که اینجوری شدید. دلم برایش سوخت. چقدر تنها بود. بدون فکر گفتم: –حالا نمیشه با همین پام بیام؟ نگاه مهربانی خرجم کرد و گفت: –قدمتون رو چشم. کی انشاالله؟ فوری گفتم: –امروز.بعداز دکتر. ... 👇👇👇 http://eitaa.com/cognizable_wan
🍁🍁🍁🍁 دردسر_عاشقی داشتم لوازممو جمع و جور میکردم که در اتاقم باز شد.سرمو آوردم بالا احسان بود من-چیزی شده آقا احسان؟! احسان-بیا من میرسونمت خونه من-دست شما درد نکنه.خودم میرم. احسان-مگه نمیخوای بری جای حنا بزار خودم میبرمت بعد برمیگردم شرکت دیگه منتظر حرفی نموند و تق..درو بست.سریع کیفمو برداشتم و باهم سوار ماشین شدیم...یه ربعی طول کشید تا رسیدیم خونه..درو زدم حنا درو باز کرد تا منو دید با ذوق پرید تو بغلم حنا-سلام هستی جوووونم من-سلام عزیزمممممممم خوبی؟ حنا-مرسی. با هم وارد خونه شدیم احسانم اومد روی مبل نشست. من-مگه شما نمیخواستین برین شرکت؟ احسان-چرا ولی گفتم اول یه قهوه ای بخورم بعد برم. من-پس بزارید من براتون درست کنم. رفتم توی آشپزخونه و مشغول آماده کردن قهوه شدم.. احسان-خودم درست میکنم تو بیا بشین خسته ای از صبح داری کار میکنی. لبخندی به صورت مهربونش زدم ونشستم پشت میز..دیشب بابارو با هزارتا بدبختی راضی کرده بودم.آخرشم قرار شد آخر ماه ۱۰۰تومن بیشتر بهش بدم..احسان قهوه آماده شده رو جلوم گذاشت. من-ممنون خودشم اونطرف پشت میز نشست.. من-حنا کجاست احسان-رفت لباساشو عوض کنه لبخندی زدم این دختر هم کلا خوددرگیری داشت برای لباس پوشیدن..سوالی که دوست داشتم بدونمو به زبون آوردم. من-راستی حنا چندسالشه؟! قهوه شو خورد وگفت احسان-۷سالشه..میخواد بره کلاس اول آخییی.چه ناز..با صدای حنا برگشتم سمتش. حنا-حالا خوب شدم؟! به لباساش نگاه کردم یه تاپ صورتی روشن پوشیده بود با شلوار سفید موهای نسبتا بلندشم ریخته بود دورش.لبخند بزرگی زدم من-تو همیشه خوبی عزیزدلم. اوهوک.کی بره این همه راهو؟تا حالا انقدر باکلاس با هیچکی حرف نزده بودم.. حنا-هستی جون حالا که من خوشگل شدم تو هم خوشگلی بیا چند تا عکس با هم بگیرم. من-باشه. سریع قهوه مو خوردم و با ذوق و خنده گوشیمو از توی جیبم در آوردم.حنا اومد کنارم و چند تا عکس باهم گرفتیم احسانم تا اون موقع مشغول شستن اون دوتا فنجون قهوه بود.اومدم عکس بعدیو بگیرم که احسان از پشت سرم رد شد سرمو برگردوندم عقب و به احسان گفتم من-آقا احسان شما هم اگه میخواین واستین با منو حنا عکس بگیرید. حنا هم متقابلا گفت حنا-آره داداشی.واستا باهم یه عکس بگیریم. احسانم پیشنهادمونو رد نکرد و پشت سرم ایستاد دوتا دستاشو روی پشت صندلی من گذاشت و خم شد جلوتر و لبخندی زد منم که نیشمو تا بناگوش باز کردم و عکسو گرفتم.عکس که گرفته شد احسان رفت و من حنا مشغول چک کردن عکسا شدیم.هرکدوم که من خوشگل بودم حنا میگفت من بد افتادم هرکدوم حنا خوب میشد من میگفتم بد افتادم آخرم با کلی جنگ و دعوا ۴-۵ تا عکس بیشتر باهم نگرفتیم http://eitaa.com/cognizable_wan