به هم نمیرسیم اما بهترین غریبه ات میمانم
که تو را همیشه دوست خواهد داشت
من و تو ما که نشدیم هیچ ؛
من نیمی از خودم راهم باختم
دیگر هوای برگشتنت را ندارم...
چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمی توانست، به من گفت. ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم بی آنکه واژهای گفته باشیم...
- میا شریدن"
از آدمیزاد هیچ بعید نیست ،
که بگوید خداحافظ،
و بند بند وجودش،
میخواهم بمانم باشد...!
چونان ماهیانی که در صید تو میافتند،
در صیدت افتادهام.
به جان دادن من نگاه کن، به تقلا کردنم...
باور کن که برای مرگ نیست، برای آغوش توست.
فكر نمیكردی تنهاییِ من، پنجرهای كوچک را در گلویم آنقدر بفشارد كه در دستهایم زندانی شوم؟
در چشمهایم؟
آیا عشق، تنها برای كور كردن و سر بریدن ما میآید؟
از او متنفری.
از اینکه او را ملاقات کردی و شناختی، متنفری.
از اینکه چندین سال از عمرت با او گذشته، متنفری.
اما همچنان گاهی با یادآوریِ بعضی از خاطراتت با او لبخند میزنی. و این لبخند بدتر از هر زهری است.
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند.
ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی، باید به تو بگویم که بههیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید.
- فروغ فرخزاد"
بیشتر وقتها، افکارم چون به کلمات متصل نمیشوند، مه آلود میمانند، شکل های مبهم و غریبی به خود میگیرند.
و بعد ناپدید میشوند. فورا فراموششان میکنم.
-ژان پل سارتر"
ای کاش میشد غم را از وجودمان بیرون بکشیم و جای آن تمام شادی و خندههای دنیا را در رگ و قلب و مغزمان جای دهیم.
کاش میشد غم را در میان اولین ساعات تولد، جایی میان خونابههای ورود به دنیا جا گذاشت.
کاش میشد غم را زندگی نکرد.
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود، که میخواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی.
-گابریل گارسیا مارکز"