- شبیه رویای ممنوعه ای
مثل فکر کردن به آبنبات
وقتی دندان هایم درد میکرد
بی تو وجودم درد گرفته است
با تو وجودم درد گرفته است
و فکر تو
کرم انداخته به جان عقلم...
- تو نیستی، تو زنده نیستی
تو نفس میکشی و وجود نداری
گریه میکنی و از درد به خودت میپیچی اما حس نمیکنی
همونجا که خندیدی و جای تپش قلبت، درد جای خالیشو حس کردی، مردی.
ازش فرار میکنی و نادیده اش میگیری
اما تو نیستی.. تو مردی...
- دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم؟
که این واژه ها در من غریبی میکنند
تو نباشی، من با خودم هم غریبی میکنم و این غریبه دست مرا میگیرد تا در شهر و روزمرگی گم شویم.
- من با دلخوری پله ها را بالا آمدم
حتی با دلخوری نشستم
اما چشم هایت، دست هایت، آغوشت..
و من دیگر چیزی یادم نمی آید
- میگن زمان همه چیو درست میکنه اما درستش اینه که زمان درد های جدیدی بهت میده که قبلی رو فراموش میکنی و این چرخه تا ابد ادامه داره
- وقتی زمان رفتنمان رسید، یک کالبد پر از حرفای نگفته را زیر خروارها خاک رها میکنند.
متاسفانه من به خاک آلرژی دارم و عطسهام میگیرد.
شما که نمیخواهید با هر عطسه در گور بلرزم؟!
فکر میکنم ترجیح میدادم سوزانده شوم و خاکسترم را در دریا بریزند؛ شایدم در باد پخش کنند.
شاید آن موقع خودم و حرفهایم احساس رهایی کنیم.