- دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم؟
که این واژه ها در من غریبی میکنند
تو نباشی، من با خودم هم غریبی میکنم و این غریبه دست مرا میگیرد تا در شهر و روزمرگی گم شویم.
- من با دلخوری پله ها را بالا آمدم
حتی با دلخوری نشستم
اما چشم هایت، دست هایت، آغوشت..
و من دیگر چیزی یادم نمی آید
- میگن زمان همه چیو درست میکنه اما درستش اینه که زمان درد های جدیدی بهت میده که قبلی رو فراموش میکنی و این چرخه تا ابد ادامه داره
- وقتی زمان رفتنمان رسید، یک کالبد پر از حرفای نگفته را زیر خروارها خاک رها میکنند.
متاسفانه من به خاک آلرژی دارم و عطسهام میگیرد.
شما که نمیخواهید با هر عطسه در گور بلرزم؟!
فکر میکنم ترجیح میدادم سوزانده شوم و خاکسترم را در دریا بریزند؛ شایدم در باد پخش کنند.
شاید آن موقع خودم و حرفهایم احساس رهایی کنیم.
- دیگر هیچ سخنی به زبانم نمیآید.
حرف در دل زیاد است اما ناتوانم که بگویم
و فقط این دل از دلتنگی اندک اندک آب میشود
اما حتی وقتی آب شود بازهم با فکر تو میتپد.
تو در اعماق قلبم زندگی میکنی
این دل، دلتنگ توست.
- زیبا بود اگر کلبهای در مه داشتیم.
کلبهای روی تپه که از دور که نگاهش میکردی انگار روی ابرها ساکن بود و مه او را به آغوش کشیده بود.
آنوقت هر زمان که دلمان میخواست که از چشم همه قایم شویم، به کلبهمان پناه میبردیم!
- دلش برای او گرفته
دلتنگی برای او، جز او چاره ای ندارد
البته که انسان را راه گریز از غم هست
ولی اگر غم، غمِ او باشد انسان را تمایل به گریز نیست.