- کاش میشد آدمی گاهی، فقط گاهی به اندازه نیازش بمیرد، بعد بلند شود؛ خاک هایش را بتکاند.
اگر دلش خواست برگردد به زندگی، اگر هم دلش نخواست بخوابد تا ابد.
- خسرو شکیبایی
- به من میگفت :
چشم هاى تو مرا به این روز انداخت
این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده
تاب و تحمل نگاه هاى تو را نداشتم.
نمیدیدى که چشم بر زمین میدوختم؟"
به او گفتم:
در چشم هاى من دقیق تر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزى در آن نیست...
- چند سال است کسی را دوست دارم ، که امروز مطمئن نیستم دوستش دارم.
اصلا نمیدانم برای چه دوستش دارم!
اصلا نمیدانم دوست داشتن یعنی چه ،
فقط میدانم چند سال دوستش داشتم و شاید دارم.
- تو دیگر هیچ سهمی از قلب اندوهناکم نداری. دیگر حتی مشتاق دیدارت هم نیستم. اکنون قلبم از تو و رویای تو تهیست.
- در انزوای تاریک خویش بودم.
از سمت نور آمدی
و مرا غرق در روشنایی معرفت خود کردی.
شاید ندانی اما جهان را در نگاهم زیباتر میکنی.
بی شک داشتن کسی مانند تو ، مثل داشتن تکه ای از بهشت است.
- وقتی که ترکت کردم
جای تنفر از من، لحظه ای دلیلش را جویا شو
شاید فقط برای خودت بوده باشد، شاید از دوست داشتن زیاد باشد.
- نمیگویم دوستت دارم اما به جای آن، تو بدان دلیلِ اشک های منی. تو خنده های میانِ گریه، تو قطره آبِ رسیده به لب بعد از کابوس های منی.